تبليغاتX
ویولون شکسته( تخصصی هنرهای دارماتیک )
( مدیریت وب مهدی حاج محمدی ( سیاوش)

نمایشنامه : چنبره مار بر روی کلیدهای یک پیانو

پرسناژ: مرد جوان

به نام خدا

پرده باز می شود

((صحنه یک هال مجلل با چیدمانی اشرافی . مبلمان . تلفن  . درب بزرگ  رو به ساختمان . پنجره با پرده های سفید  رو به باغ  . پیانوی بزرگ قهواه ایی رنگ .  گاو صندوق کوچک . میز عسلی که روی آن گلدانی از گل لاله . تلویزیون و یک دستگاه ویدئو . کتابخانه ایی نسبتا بزرگ که گوشه ایی از آن چند قیلم و سی دی . صندلی تشریفاتی و مردی شیک پوش  جوان که روی آن نشسته و در حال نوشتن نامه است . وسایل این هال را تشکیل می دهند .  هوای بیرون گرگ و میش است و گاه وقتی صدای بسیار خفیفی از رعد و برق نیز شنیده می شود . ))

مرد : (( رو به پیانو )) بله آقا ... خوبه آقا ... از اول بخونم .... چشم آقا

(( مرد مکثی می کند . نگاهی به پنجره که باد ملایمی پرده را تکان می دهد ))

مرد : آقا ... بخونم یا پنجره رو ببندم ...  هوا داره خراب می شه .... چشم آقا

(( مرد با احترام بلند می شود و لباس خود را مرتب می کند ... تعظیم در مقابل پیانو و به آرامی بطرف پنجره حرکت می کند ... نگاهی به بیرون و بعد پنجره را می بندد . مرد از همانجا ))

مرد : ابرهای سیاه دارن میان آقا ... هوای خوبی نداریم ... باید پنجره محکم بسته بشه ...

(( مرد با وسواسی خاص پنجره را  کنترل می کند و پرده را مرتب که صدای زنگ تلفن توجه او را بخود جلب می کند . مکث . مشغول شدن مرد به پرده و دوباره صدای زنگ تلفن و مکث و نگاه دوباره مرد به تلفن . مرد از همانجا ))

مرد : آقا ... جواب بدم .... چشم آقا

(( مرد بطرف تلفن و گوشی را بر می دارد ))

مرد : بله .... اشتباه گرفتین .... اینجا باغ مسکونیه .... نه اصلا به اجاره عروسی داده نمی شه .... بله ......... خداحافظ .

(( مرد گوشی را می گذارد و آرام و متین بطرف پیانو می رود و روی صندلی با احترام می نشیند  . رو به پیانو ))

مرد : باید اعتراف کنم چشم انداز باغتون از توی شهر روی این تپه بلند چشم همه رو خیره کرده آقا ... می خوان بختشون اینجا باز بشه ....

بله آقا ... حق با شماست  داریم از نامه نوشتن پرت می شیم ..... گفتین از اول بخونم ... اجازه هست آقا  ...

(( مرد نامه را که می نوشت می خواند ))

مرد : نباید همش توقع داشت واقعیتی را که اتفاق افتاده از مردم پنهان داشت ... همش قرار نیست واقیعتهای زیبا باشند ... می تونه این واقعیت اینقدر کریه و زشت باشه که هر کسی رو  تحت تاثیر قرار بده ... حالا در نظر بگیرین که یکی توی این عالم خودش با این واقعیت دست و پنجه نرم بکنه و جیکش در نیاد . یعنی جرات نکنه که جیک جیک کنه ... چون امکان داره گربه های ولگرد بهش حمله کنن ... شایدم مارهای با لا درخت دوران کودکی من  ... بله واقعیت اتفاق میافته و ما از آن بی خبریم و این واقعیت شاید خیلی تلخ باشه .... کجایی این اتفاق مهم نیست مهم اینکه احتمال داره همین بیخ گوشمون باشه و یا به دیده خودت ببینی و نتونی .....

(( صدای رعد و برق خفیف . نگاه مرد به پنجره ))

مرد : ( رو به پیانو ) شروع شد آقا ... نم نم بارون و بعد شم یک خروار آب از آسمون ... باید مواظب باشم که شما نچایید آقا  ( مکث) بله آقا ... قهوه میل دارین ... با شکر یا تلخ آقا ... تلخش با مزه تره آقا ... درسته ... ضررشم کمتره ... این و  دکترا می گن ... بله آقا ... یادم رفته بود که شما اصلا به دکترا اعتقاد ندارین

(( صدای رعد و برق نسبتا شدید تر از قبلی و شروع بارون شدیتر نگاه مرد به پنجره .

مرد : بله آقا ... قهوه آقا

(( مرد بلند می شود و از در بزرگ هال خارج می شود . صدای رعد و برق و بازگشت مرد در حالی که فنجان قهوه ایی را در دست دارد . مرد کنار پیانو و رو به آن ))

مرد : آقا ... بزارم کنارتون ... نه آقا من اصلا چنین جسارتی نمی کنم .... من فقط اجازه دارم از شیر آب زنگ زده زیر زمین آب بخورم ... من چکارم به قهوه اشرافی .. اونم از نوع برزیلی آقا ...

(( صدای رعد و برق شدید ))

مرد : ( رو به پیانو .. انگار کسی به او حمله می کند ) نه آقا ... غلط کردم ... غلط کردم ... عصبانی نشین آقا ... منو با عصا نزنید آقا ( کتک می خورد ) سرم تااینجا چند جاش شکسته آقا ... بازوهام سیاه شده ... چشم آقا دگه شکایت نمی کنم ... می دونم آقا ... زیر زمین بهترین جای باغه آقا ... بخصوص وقتی صبحها طلوع آفتاب اولین اشعه شو به زیر زمین می تابونه آقا ... آقا نزنید بدنم سیاه شده ...نشون بدم آقا ... غلط کردم آقا ....

(( مرد که روی زمین افتاده بلند می شود لباس خود را مرتب می کند و می تکاند و آرام آرام با احترام کنار پیانو می رود ))

مرد : ( رو به پیانو ) آقا ... قهوه تون سرد می شه ... من شمارو درک می کنم آقا ... عصبانیت دست خودتون نیست آقا ... نه نه ... من چیزی رو به دل نمی گیرم آقا ... من از مهربونی شما همش گفتم ..

(( صدای شدید باران ))

مرد : ( رو به پیانو ) می شنوید ... بقول خودتون یک ریتمه ... همکاری شیشه و بارون برای نواختن یک موسیقی محشره آقا ... گوش کنید ...

(( صدای باران نسبتا شدید که به شیشه می خورد ))

مرد : ( رو به پیانو )) بله آقا ... یعنی من جسارت کنم آقا ... درسته ... بله آقا ... من قهوه رو دوست دارم ... آخه ... چشم آقا ...

(( صدای رعد و برق و مرد نگاهی به پنجره  و بعد نگاهش را به فنجان قهوه معطوف می کند و با ادب  قهوه را می نوشد ))

مرد : رو به پیانو )) محشره  آقا .... بله آقا .... من شک ندارم ... من بدرجه یقین رسیدم آقا ... باور من ایه که شما بهترین پیانو نواز هستید ... وقتی مینوازید تمام زیباییها یکجا جمع می شه ... بخدا دروغ نمی گم آقا ... من چاپلوسم ... من تملق می کنم ... دارین عصبانی می شین آقا ... من همش حرفهام از روی صداقته آقا شما که منو خوب مسی شناسید ...

 (( صدای رعد و برق شدید و باران شدید ... نگاه مرد به پنجره و دستانش که می لرزد و قهوه نیمه خورده روی لباسش می ریزد ))

مرد : ( فریاد ) سوختم ... ( رو به پیانو ) بله آقا ... من داد نمی زنم ... درسته ... عملیات لو می ره آقا ... حرف شما کاملا متین آقا ... بچه ها چه گناهی کردن که باید از فریاد من احمق بمب بارون بشن ... نا سلامتی من یک سرباز داوطلبم آقا ... بله آقا ... ( مکث ) می سوزه آقا ... نه آقا من حق ندارم اعتراض کنم آقا ... ( خوشحال ) مدالها آقا ... می خواهید مدالها تون رو ببنید ... چشم آقا ..

(( مرد بلند می شود و از در بزرگ هال خارج می شود ... صدای رعد و برق .. مرد بعد از لحظه ایی در حالی که کلی مدال را در جعبه ایی در دست دارد وارد می شود و کنار پیانو می رود ))

مرد : بفرمایید آقا ... ( مدالی را نشان می دهد ) شما عاشق این مدالید آقا ... آخه تو همین جنگ بود که هزار تا اسیر گرفتین ... می گن دست خالی این کارو کردین آقا ... ولی شما اصلا با تواضعی که دارین اصلا هیجا این قضیه رو باز گو نکردیدن آقا ... بله آقا ... چه کسی باور میشه ؟ .. می فهمن آقا ... چطور من فهمیدم آقا ... من که اصلا جنگ نبودم ... اصلا بدنیا نیومده بودم آقا ... بله آقا ( مدالی دیگر را نشان می دهد ) این مدال دیگه محشره آقا ... بخاط این که شما ماسک شیمیایی خودتون رو از روی سرتون در آوردین دادین به اون سرباز که کمی ترسیده بود آقا ... اسم این مدال رو گذاشتین مدال ترس .... خوشحال شدین آقا ... ا .. شما دارین گریه می کنید آقا .... حیف اون چشمهای قشنگتون نیست آقا .... نگاه کنید .... بارون قشنگیه ... شما به موسیقی طبیعت نگاه کنید آقا ... ( مرد گرفته ) من دیونه ام آقا .... بله آقا ... من دیونه ام ... من گریه های شما رو نمی فهمم آقا ...

(( صدای رعد و برق شدید ))

مرد : ( رو به پیانو ) صدای یک ساکسیفونه که بد بنوازه از اون بدتر  یک دفعه هم   بیاد وسط موسیقی پا بدوونه ... می ترسید آقا ... صدا شما رو اذیت می کنه ... نترسید آقا من اینجا هستم ... بله آقا ... من چرا اینجا وایستادم .... من خدمتگزار شما هستم آقا ... (( نگاه به در بزرگ هال و بعد به پیانو )) نه آقا همش مردن .... من توی آدمای بیرون زن ندیدم آقا .... آقا یکشون پرسید چرا آقا نمی ذاره ما بیایم تو هال ملاقات ایشون انگار نویسنده است .... از این نویسنده های سمج و فضول ... بهش گفتم آقا ... به همه گفتم .. گفتم : آقام فقط بمن اجازه می ده که بیام توی هال ... دگه هیچ کس .. حتی تو آدمی که با اون خیک گنده ات اونجا وایستادی از شیرینهای آقا می خوری ... یا تو هی آقایی که انوجا داری از تلفن رایگان آقا استفاده می کنی ... هی آقا دست اون بچه تو بگیر نره روی موکت راه پله ها رو کثیف بکنه .... هی کچل خوش تیپ که از جامهای آقا می نوشی و         می خندی با همه تونم .... نه آقا من بکسی جسارت نکردم فقط واقعیت رو گفتم که اینجا برای خودش قانون ورود و خروج داره آقا ... آقا یکشون از پیانو زدنتون پرسید ... گفتم : خفه . خفه این دیگه از اسرار آقاست مگه هر کسی لیاقت داره صدای پیانو آقارو بشنوه ... بله آقا ... شما هر چه دارین از مردمه ... ولی آقا ... ( انگار دوباره کتک می خورد ) غلط کردم آقا ... من . من .. غلط کردم آقا .. آقا من اشتباه کردم ... حنجره شما درد می کنه آقا ... براتون خوب نیست شما تازه عمل کردین ... بله آقا چشم دیگه تکرار نمی شه آقا ... من پرت و پلا می گم ... بله آقا غلط کردم  ..

 (( صدای رعدو برق و بارون . سکوت . مرد در حالی که افتاده است آرام آرام بلند می شود بطرف پیانو می رود و رو به پیانو ))

مرد : آقا .... گلاب بروتون ... دستشویی دارین؟ چشم آقا

(( مرد قدحی و ظرف آبی را بر می دارد و پشت پیانو می رود . قدح را می گذارد ))

مرد : من اجازه دارم برم آقا ... نرم ... چشم آقا ... من همیشه حرفهای بیخودی می زنم آقا ... آقا باید اعتراف کنم اینقدر ناراحت می شم که شما وقتی نمی تونید روی ویلچر بنشینیدو جابجا بشین آقا ... ای کاش می شد شما دستشویی می رفتین آقا ... اونجا راحت تر بودین ... از شما آقا ... من از شما خسته شده باشم .... من غلط می کنم ... تازه این افتخار نصیب هر کسی نمی شه آقا ... آقا باید اعتراف کنم که خیلی ها پشت همین در و توی این باغ هستن که دلشون می خواد فقط قدح شمارو جابجا کنند آقا حالا من از شما خسته شده باشم .... اونم خستگی از یک سرباز شجاع و دلیر و داوطلب که صد کیلو بار رو روی دوشهای ضعیفش می کشونده آقا ( مکث) .... بله آقا ... من همش اعتراف می کنم ... باید بکنم آقا واقیعته دیگه آقا ...

(( سکوت . صدای رعد و برق . ))

مرد : تموم شد ... اجازه بدین بشورمتون آقا

(( مرد پشت پیانو مخفی می شود ))

مرد : ( از همان پشت ) ببخشید آقا ... گلاب بروتون ... همش خونه آقا

(( مرد با قدخ و ظرف آب با لا می آید و از در بزرگ هال خارج می شود . بعد از لحظه ایی وارد می شود . مرد کنار پیانو و رو به آن ))

مرد : آقا ... پشت در ازدحام جمعیته ... گوش کنید آقا صداشون در نمیاد آقا ... همه مودبانه نشستن تا شما کارهاشونو راه بندازین ..... چی دستور می فرمایید ؟ ( کنار پنجره و به بیرون نگاه می کند  ) بله آقا ... یک تعدادی هم تو باغن آقا ... چه صحنه قشنگی آقا همه زیر چترهای مشکی وایستادن ...  ( رو به پیانو ) بله آقا .. کفش زنانه؟ ... ( از پنجره نگاه به بیرون می کند ) نه آقا همش کفش مردونه است آقا .... اوه چقدر چتر آقا ( کنار پیانو ) بله آقا چتر زیباست ... زیر چتر ها هم همش آدمه آقا ... ولی آقا من یکی رو دیدم چترشو روی سر سگش گرفته بود ... جالبه نه آقا ... اینم یک نوع از خود گذشتگی دیگه آقا ... ( فکر ) آقا یادتونه شما کاندیدای شهردار شدن شهر شدین .... من اصلا یادم نمیره آقا ... شما با از خود گذشتگی رفتین کنار تا بقول خودتون از شما بهترون بشن شهردار ... سالم باشن تا بتونند به مردم خدمت کنند ... ولی نه آقا شما هم سالمید و هم لایق آقا ... شما با اینکه سمتی ندارین و نداشتین ولی کار مردم رو خوب راه می ندازین .... این حرفهای منو مدالهای شما خوب ثابت می کنه آقا ...

(( صدای رعد و برق . مرد بطرف در بزرگ هال می رود  . از در نیمه باز حال رو به بیرون  ))

مرد : یکی یکی ... آقا گفتن اول نامه ها بعد چکها .... مواظب باشید که آب چترتون روی موکت راهرو نریزه ...

 

 

 

 (( بعد از لحظه ایی پوشه ایی به دست او می دهند و او در را می بندد و کنار پیانو می رود  . او پوشه را پشت پیانو برده . صدای رعد و برق . سکوت . مرد آرام آرام در حال قدم می زند گاهی کنار پنجره و گاهی به پیانو نگاه می کند انگار منتظر کسی است . صدای رعد و برق . نگاه مرد از پنجره به بیرون . ناگهان متوجه می شود حال آقا بهم خورده پشت پیانوی خالی می رود ))

مرد : چی شد آقا .. آقا .. آقا جون ... ای خدا ... حالتون خرابه آقا ... قرصاتون آقا ...

(( مرد قرصهایی را از داخل شیشه کف دست می ریزد و با لیوانی از آب پشت پیانو می رود . بعد از لحظه ایی که انگار خود قرصها را خورده از پشت پیانو کنار می آید ))

مرد : آقا ... شما نباید خودتونو اذیت کنید ... نامه ها همش همینه ... اگه قراره بخاطر هر نامه ایی غصه بخورید که داغون می شین آقا ... من حق ندارم حال شما رو بپرسم آقا ولی نگرانم آقا ... من شما رو دوست دارم آقا ... مثل تمام آدمهایی که اون بیرون هستن ...

(( صدای رعد و برق ))

مرد : (( نگاه به پنجره )) می خواهید آقا حالتون خوب نیست بگم چکهارو بعدا امضا می کنید ... درسته آقا چشم آقا ... کار مردم روی زمینه آقا ... این باعث افتخاره که یک آدم آسمان مانندی مثل شما روی این زمین خاکی هست که روی سر ما دست بکشه آقا ....

(( مرد پوشه را بر می دارد و از در بزرگ هال خارج می شود . صدای رعد و برق است که بگوش می رسد . بعد از لحظه ایی مرد داخل اتاق از پشت پنجره به داخل نگاه می کند . او دست تکان  می دهد . چتری در دست دارد . او بعد از نگاه کردن به هال از کنار پنجره می رود و بعد از مدتی از در بزرگ داخل می آید . او لباس خود را می تکاند .... اما یکدفعه متوجه چیزی می شود انگار کسی بطرف او می آید ))

مرد : رفتم بیرون سرکی کشیدم آقا .... غلط کردم ... دوباره عصا آقا ... آخه عصای شما خیلی درد داره آقا ... ( کتک می خورد ) غلط کردم آقا ... دیگه تکرار نمی شه ... دیگه لباسامو اینجا نمی تکونم آقا ... نزنید آقا ... نزنید آقا ... ( با خود و کم کم ) نه آقا منو نندازید تو زیر زمین .. سرده آقا .. تاریکه آقا ... ( مرد به زانو از بغل در روی زمین میافتد و گریه می کند . بعد از مدتی به حالت همان زانو زدن بطرف پیانو می رود به پیانو )

مرد : آقا ... شما منو ببخشید .. سنم قد نمیده ... عقلم کمه ... هیکلم گنده است ... خرفتم آقا ... همه این حرفهای شما توی گوشمه آقا ..... من هنوز تا یاد بگیرم خیلی راه دارم آقا .... چشم آقا ... اشکامو پاک می کنم آقا ... ( بلند می شود . اشکهای خود را پاک می کند ) آقا ... انگار حالتون بهتره ... هر موقع منو می زنید حالتون بهتره آقا ... خدا رو شکر ... سلامتی شما برای من خیلی مهمه آقا ... بله آقا .. سی دی ... ویدئو ... چه خوب ... ( مرد تند تند وراجی می کند ) شما می خواهید فیلم ببینید آقا ... آقا توصیه می کنم فیلم خیابان آرام چارلی چاپلین رو ببنید آقا .. پر از فلسفه آرامشه . پر از خیال یک پلیسه که توانسته  خیابان شلوغ یک شهر رو آروم کنه یا اصلا آقا لورل  و هاردی همون         صحنه ایی که با هزار مکافات پیانو رو می خوان ببرین توی ساختمان عجب خنده داره آقا ... ولی آقا اونا جزای عملشون رو می بینند اونها به پیانو بنوعی جنایت می کنند اونها بطرز خیلی خنده داری جنایت خود را با مکافات شدن عوض می کنند آقا ... ( در بین حرف زدنش داخل کتابخانه را نیز بین فیلمها نگاه می کند . سی دی را در میاورد ) آقا این دیگه عالیه ... بهترین و با مزه ترین

کمدین حال حاضر جهان شما هم ارادت خاصی نسبت به ایشون دارین وودی آلن آقا .... ( ناگهان سکوت می کند ) بله آقا ... خفه شم .. چشم آقا ... فیلم همیشگی ... آخه ... من اون فیلم رو خیلی دیدم آقا ...... بازم ببینم ... ولی آقا ... چشم آقا عصبانی نشین ... ولی آقا اون اعصاب شمارو می ریزه بهم ...  ( بطرف کتابخانه  . فیلمی ویدئویی را بر می دارد کنار دستگاه می رود و روشن می کند  . صدای رعد و برق . نور حاصل از تلویزیون بصورت مرد خاموش و روشن می شود )

مرد : ( رو به پیانو ) بله آقا ... صدا آقا ... چشم ... ( کنار تلویزیون و صدای او را زیاد می کند )

صدا : خوب گوش کنید جایی داریم می ریم که دشمن از ما قوی تره ... اون مثل مار افعی می مونه ... اون سلاحی داره که ما نداریم ... ما باید با همین چند تا گلوله و چند تا تانگ غنیمتی بسنده کنیم 

صدای دیگر : چی داری میگی با با ... تو دل بچه ها رو خالی نکن

صدای قبلی : با با گفتم حال کنیم .....  بخندیم

صدای دیگر : چی چی رو حال کنیم ... دشمن کیه ... دشمن بی خود می کنه مقابل ما وایسته ...

صدای دسته جمعی : درسته ..

مرد : ( رو به پیانو ) این شما هستین آقا ... چقدر مظلوم ... همش از دوربین فراری بودین ... بله آقا .. نگاه کنم .... گریه نکنید آقا ... یعنی همه کشته شدن آقا ... خدا نکنه آقا ... سایه شما بالای سر ما ... شما باید باشین آقا ... اون دود سفید ..آقا همون لعنتی کار شما روخراب کرد آقا...

صدا : شیمیایی زدن ... ماسک بزنید ... فرار کنید برین روی ارتفاعات بلند ... بزرگترها مواظب کوچکترها باشن ...

مرد : ( رو به پیانو ) ا... چی شد آقا ... الان خاموشش می کنم آقا ... چشم ... ( دستگاه را خاموش         می کند ) آقا شما باید مواظب خودتون باشید .. براتون خطرناکه ... آخه تاکی می خواهید این فیلمهارو ببنید ... شما دیگه الان فرد مهمی هستین ... مردم به شما نیاز دارن آقا ...

(( صدای رعد و برق . سکوت . مرد آرام آرام در حالی که با فیلم در دستش بازی می کند آنرا توی کتابخانه کنار فیلمها می گذارد . مرد قدم می زند و فقط فکر می کند . دوباره کنار پنجره و به بیرون نگاه می کند . صدای زنگ تلفن . مرد نگاهش به تلفن معطوف می شود بطرف تلفن می آید ...             می خواهد او را بر دارد اما با نگاه کردن به پیانو منصرف می شود و تلفن بعد از خوردن چند زنگ قطع می شود مرد بطرف در بزرگ هال می رود ))

مرد : بله آقا .... باید برم شیر رو گرم کنم ...  ... سرد می نوشید ... ولی آقا ... چی شد آقا ... ( کنار پیانو ) سلفه می زنید آقا ... از درون می سوزید ... مال تاولهاست آقا ... دکترا توی بیمارستان گفتن آقا ... آقا من شنیدم شما از بوی سیر خیلی بدتون میومد .... بخصوص قبل از جنگ ... درسته آقا ... شنیدم می گفتین که بخاطر این سیر می خوردین که کسی ردیف جلوی روی نیمکت توی کلاس نشینه .... بله آقا ... دلیل خیلی محکمیه آقا ... چون بوی سیر بوی بدیه آقا ... اما همش بوی سیر بد هم نیست ... خودتون گفتین که بوی سیر توی جنگ آدم و یاد آشپزی پادگان می ندازه آقا ... آقا ... بعضی ها دلشون نمی خواد بیان به طرف شما می گن شما بوی سیر می دین .... من خیلی حرف می زنم آقا ... برم شیر رو بیارم آقا ..

 (( مرد از در بزرگ هال خارج می شود . صدای رعد و برق و بعد از لحظه ایی مرد با لیوان شیر وارد می شود ... صدای رعد و برق شدیدی اینبار بگوش می رسد ... و مرد را در بین راه نگه می دارد .. اما بعد از لحظه ایی مرد دوباره بطرف پیانو می رود  و لیوان شیر را روی پیانو می گذارد ))

مرد : ( انگار متوجه چیزی شده  .رو به پیانو ) .... ببخشید من احمق یادم رفته بود نباید هیچ چیز رو روی پیانو بزارم .... بله احتمال داره بریزه روی لباستون آقا ...

(( لیوان را پشت پیانو می برد ))

مرد : نوش جان ... از شیرهای گاو داری خودمونه آقا ... راستی آقا یک خبر خوش ... گاو ماده  قهوه ایی یک گوساله خوشکل زاییده .. یک گوساله ماده هم به گاوهامون اضافه شد آقا  ( صدای رعد و برق و نگاه مرد به پنجره ) بله آقا ... همه مردم رفتن ... دگه کسی توی باغ نیست آقا ... نامه آقا ... می خواهید نامه نوشتن رو ادامه بدیم آقا ... چشم آقا ... چکها آقا ... گفتم فردا بیان بگیرن آقا ... خوشبحال اونهایی که از شما چک می گیرن ... شما پول اضافه نمگیرین که هیچ پول اصلی خودتونم هم نمگیرین ... چکهارو بزارم گاو صندوق آقا .. چشم آقا ...

(( مرد بطرف گاو صندوق می رود و در آن را باز می کند مقداری پول و دلار در گاو صندوق نمایان است . صدای رعد و برق و نگاه مرد به پیانو و بعد پنجره و بعد دربزرگ هال  ))

مرد : آقا انگار بارون قرار نیست بند بیاد ... راستی آقا شنیدم اینجا توی این منطقه دزد پیدا شده شما هم که اصلا اعتقادی به نگهبان و حراست باغ ندارین ... باید مواظب بود آقا ... نه آقا دزدها حالا مدرن شدن در هر گاو صندوقی رو براحتی باز می کنند آقا ... چشم آقا ... شما بفرمایید من           می نویسم آقا ...

(( مرد در گاوصندوق را می بندد و خود روی صندلی می نشیند و نامه را دردست می گیرد و شروع به  خواندن  می کند و کم کم به پنجره نزدیک می شود  ))

مرد : نتونی چیزی بگی ... من حالا دوست دارم واقیعتی رو از واقعیت تلخ بگم ... واقیعتی که همه رو می لرزونه ... برای بعضی ها هم خیلی تلخه ... شاید بعد از اتمام این نامه حتی حاضر نشن اون رو بخونن ... واقعیت من از زمانی شروع شد که جنگ شد ... دشمن مار بود ... مار هم شوخی نداره که ترحم بر نمی داره .... یک جایی خلاصه زهرشو می زنه .... سربازاش مثل مار بودن ... مثل همونهایی که توی زیر زمین خونه می دیدم ... وقتی که پدرم میگفت بچه بر توی زیر زمین بدن من مثل بید می لرزید ... نه از سرما ... از مار .... یک روز دو تا مار اومدن خونه ما .... پدرم با تفنگش رفته بود جنگ ... همون دو سه روز اول گفتن پدرت توی یک در گیری با یک مار کشته شده ....

(( صدای رعد و برق . مرد  به بیرون نگاه می کند و زیر لب غری می زند و آرام آرام بطرف پیانو می رود و  می خواهد بخواند که تلفن زنگ می زند . مرد بطرف تلفن می رود . گوشی را بر        می دارد  و جواب می دهد ))

مرد : ( رو به پیانو )) با شما کار دارن آقا ... چشم آقا

(( مرد گوشی را برمی دارد و پشت پیانو می برد  بعد از لحظه ایی دوباره تلفن را به جای اولش بر می گرداند و خود کنار پیانو می رود ))

مرد : ( متعجب )) بله آقا ... چی ؟ یک خانم آقا ... یک خانم داره میاد ... آقا ولی شما ورود هر زنی رو به خونه قدغن کرده بودین آقا ... ولی آقا ... چشم آقا ... غلط کردم ... عصبانی نشین ...

(( مرد کنار پنجره می رود و صدای باران است که بگوش می رسد . ))

مرد : آقا ... نگفته کی میاد ؟ دیر نکرده ؟ آقا شما باایشون کجا آشنا شدین ؟ توی کلاس  پیانو آقا ... پس از شاگردهای شماست آقا .... باید دوشیزه محترمی باشن .... بله آقا شما تایید کنید دیگه حرف نداره آقا .... راستی آقا شنیدم هر روز از پنجره کلاس خانم رو می پایدین ... اینقدر رفتین که عاشق پیانو زدن شدین آقا ....  خفه شم آقا ... چشم آقا ... می خواستم شادتون کنم آقا ...

((   سکوت ... صدای رعد و برق خفیف و مدتی می گذرد و صدای نواختن پیانو فضا را پر می کند بعد از لحظه ایی که مرد کنار پیانو نشسته و کتابی را می خواند صدای کوبیدن  در بزرگ هال نگاه او را بخود جلب  می کند . مرد آرام بطرف در می رود))

مرد : آقا می گن دیر کردین کجا بودین ؟ خانم می گن : مگه قراره رفت و آمد من تحت نظر باشه طبق قرار نبود . آقا می گن : تو زن منی منم حق دارم از تو سئوال کنم . خانم می گن : کلاس  پیانو بودم . آقا می گن : تا این وقت شب . من به پیانو علاقمند شدم  چون روح مو نوازش بده .. برات پیانو خریدم که کنارم باشی .... حالا ... حالا می ری  دیر هم میایی تا اینوقت شب  خانم       می گن : تا هر موقع  که دلم بخواد .

آقا می گن : دلت دوباره کمربند می خواد . خانم می گن : بدنم سیاه هست . دگه جون به لبم کردی .دیگه بسه .تا کی باید لگن بزارم . تاکی باید بگم شوهرم مشکل جسمی داره .تاکی باید بگم مو نداره داره  شیمی درمانی میشه .تا کی باید بگم زیر تیغ عمل جراحیه تا کی باید من تابان اون اعصاب خورد از جنگ بیادگار موندتو  بدم تا کی باید با یک موجی  ... ( مرد انگار عصبانی شده ) بسه ..بسه... بسه

(( سکوت . صدای رعد وبرق خفیف و صدای باران . مرد بعد از لحظه ایی کنار پنجره می رود ))

مرد : داره میره ... بره پدرسوخته .... ولی آقا خانم حامله است ... بدرک بزار  تو ی خیابون جون بده ... ولی آقا ... خفه شم ... بله آقا ((انگار کسی او را صدا می زند بطرف پیانو می رود .                 رو به پیانو )) بله آقا .... من ... من برم دنبال خانم ..... آخه چرا من ..... ولی آقا ... چشم آقا ... (( مرد کنار پنجره )) از یک ماشین شیک پیاده شد آقا ... ( گریه ) اصلا باورم نمیشه ... اون با راننده دست داد ... اون با مرد شیک پوش توی ماشین مدل بالا روبوسی کرد ... آقا ....اون با مرد لاغره رفتن توی یک خونه گرون قیمت ... آقا ما رفتیم دنبالشون آقا ... اون رفت توی یک اتاق آقا ... آقا ... آقا ...  (( گریه کنار پنجره می نشیند . صدای باران و بعد مرد کنار پیانو می رود و نامه را باز می کند و      می خواند ))

مرد : پدرم پسر 16 ساله را درخانه بعنوان مرد خانه نگه داشت . این مرد کوچک هر شب و هر روز از مادر زیبایش محافظت می کرد . مادرش خیلی زیبا بود ... آنقدر که بقول پدر هزاران خواستگار را از خود رانده و شاید آنها دست خود را بهنگام پوست کندن سیب بریدن و نفهمیدن ... مادرم زیبا بود .... اما این مرد 16 ساله تاب توان نداشت می خواست در صف اول جنگ باشد و شاید انتقام پدر را از مار بگیرد او تنفر عجیبی از مار داشت . تا اینکه اذن از مادر گرفت و راهی جنگ شد . اما نرفته

 

بازگشت که ای کاش نمی آمد و ای کاش در آن شلوغی گلوله ها گلوله ایی مثل پدر برجانش زبانه می کشید که قرار نباشد زبانه شعله های آتش شهوت  مادر را در خنده های دو مار ببیند ....            نا خواسته از واقعیت فرار کردم ... ودیگر ندیم زیبایی جز خط وخا ل مار .....

 (( مرد در حال خواندن که کنار پنجره رسیده است . نامه را مچاله می کند و میاندازد و نگاه به بیرون ))

مرد : پس کی میاد ؟ بیا دیگه لعنتی ؟ نمی دونی نباید آقا رو به انتظار بزاری . پس چرا دیر کردی بیا دیگه ؟ ( فریاد ) پس کجایی لعنتی؟ ( کنار پیانو ) حتم دارم نمیاد ... حتم دارم ... اون زرنگتر از من و توست ... خفه شم .... نمی تونم .. نمی تونم ... بسه دیگه ... بزن .بزن .( گریه ) اینقدر بزن تا بدنم  سیاه بشه ... تیکه تیکه بشه ... ( فنجان قهوه را می شکند ) اما خفه نمی شم آقا .... شما کار خودتون کردین آقا ... شما بچه زنتون رو بزرگ کردین آقا .... سلفه نزن آقا ... بمن گوش کن آقا ...               نامه های شما که توی سنگر می نوشتین خیلی تلخه آقا ... سلفه نزن آقا ... داره از سینه تون خون میاد آقا ... من عکس مادرتونو دیدم آقا ... من عکس زنتونم دیدم آقا ... مادر زیبا بود آقا ... زن زیباتر ... (( مرد کنار پیانو رو پیانو )) داره از دهنتون خون میاد آقا ( سکوت . صدای رعد و برق )

مرد : با با مرد ....  ( صدای شدید رعد و برق . صدای زنگ تلفن . مرد بطرف تلفن )

مرد : بفرمایید ... اوه بالاخره اومدین ... بله ... من خدمتگزارشون هستم ... بله اگهی  بابت استخدام یک مستخدم زن جهت باغ آقاست ... درست اومدین ... الان دم درین؟ ... میام خدمتتون ... (( مرد کنار پیانو ) آقا ... این ششمین  نفره که برای استخدام اومده ... برم بگم بیاد آقا ؟ ... چشم آقا

(( مرد از در بزرگ هال خارج می شود . صدای رعد وبرق . صدای باران . و بعد حضور مرد در پشت پنجره . بعد از اندکی مرد داخل میاید . اما دستانش خونی است و حالش دگرگون ))

مرد : ( رو به پیانو )) این یکی هم مردود شد آقا .... ( کنار پیانو ) راستی آقا یک لباس از پوست مار دوختم .می پوشم ببنید بهم میاد یا نه ... یادتونه بچگی هام همش جلوی شما پز لباس می دادم . الان می پوشم ...

(( مرد از روی پیانو که تا الان دیده نمی شد لباسی را می پوشد که شبیه پوست مار است و روی دستان خونیش دستکشهای مشکی را می پوشد . و خود یک دور برای جلب توجه جلوی پیانو             می زند )) چطوره بابا .... ا... ببخشید آقاجون ... بهم میاد ... نه دیگه نه نگین ... باید برم بیرون آخه این لباس بیرون منه آخه با یک شخص مهمی  قرار دارم  ... ( مرد پشت پیانو می نشیند لیوان شیر را می خورد . صدای زنگ تلفن )

مرد : ( بطرف گوشی ) الو ... سلام عزیزم .. کجایی ؟ دارم میام ... باشه سر ساعت میام ... همون قرار قبلی ... راستی می خوام امروز باغمون رو نشونت بدم موافقی ... چه خوب ... پس من تا ده دقیقه دیگه اونجا هستم ... خداحافظ عزیزم ...

(( مرد گوشی را می گزارد . و بطرف در بزرگ هال می رود . در را که باز می کند نگاهی به پیانو می کند و رو به آن  ))

 

 

 

مرد : نگران نباش آقا ... این مار همیشه روی کلیدهای پیانو چنبره میزنه ... تا کی آقا ؟ نمی دونم

(( مرد می رود و فقط صدای رعد و برق خفیف و یک پیانو آرام است که بگوش می رسد ))

پرده بسته می شود

 

نویسنده : مهدی حاج محمدی

روابط عمومی گروه نمایش نان  

 

پس از تعطیلات نوروز گروه نان تمرینات این نمایش را با بازی مازیار رشیدصالحی و کارگردانی مهدی حاج محمدی دوباره آغاز کرد، گفتنی است بر اساس تخمین گروه این نمایش در اواخر اردیبهشت ۸۷ قابل اجرا می باشد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 9:43  توسط گروه نمایش نان   |