...............................................................
پرده اول / صحنه : يك چهارپايه و يك چوبه دار در زندان
جواني با لباس زنداني وارد مي شود و تمام فضا را كنترل مي كند .
او نگاهش را به راهي كه وارد شده بود مي اندازد
بعد از لحظه ايي دختري جوان وارد مي شود .
((جوان پسر – جوان دختر))
پسر جوان : ( سكوت را مي شكند ) حرفتون رو بزنيد .
دختر جوان : ( نگاه متكبرانه ) انگار خيلي عجله داري ؟
پسر جوان : برام فرقي نمي كنه
دختر جوان : برات فرقي نمي كنه ، مثل اينكه مي خواهي اعدام بشي
پسر جوان : هر كسي يك جوري بايد بميره
دختر جوان : نه اينجوري
پسر جوان : حتما خدا خواسته
دختر جوان : شك نكن
پسر جوان : دگه درس اخلاق براي يك اعدامي فايده نداره .... حرفتون رو بزنيد
دختر جوان : فكر مي كني چي مي خوام بهت بگم ؟
پسر جوان : چند تا فحش
دختر جوان : اين مدتي زندان بودي خيلي از من فحش شنيدي ؟
پسر جوان : مطمئن باش اينقدر متنفر بودي كه نخواهي منو ببيني ، چه برسه به اينكه بخواهي فحش بدي
دختر جوان : حرفام جلوي شما نبوده
صفحه 1
دختر جوان : حالا فكر مي كني چي پشت سرت گفتم ؟
پسر جوان : من چي مي دونم خانم ، حالا هر چي ، ما بخشيديم
دختر جوان : ا... بخشيدي خيلي ممنون لطف كردين ،
پسر جوان : ببينيد خانم حكم صادر شده رفته ، ما باز خواستمون رو تحويل داديم ، اينم رسيدش ( علامت به چوبه دار )
دختر جوان : ناراحت هم مي شي ؟
پسر جوان : بزار بيان كارشون رو بكنند ... مگه شما و خانوادت آرزوتون اين نبود ... خب چرا معطلي ... نكنه فكر كردي عروسيه نه خانم صحبت قتل و مقتوله و اعدامه نقل و نبات كه نيست
دختر جوان : چه جالب .. اگه مي خواهي آدم بياريم كه دست هم بزنند واست ، بااين كار شاقت .
پسر جوان : داريم قصاص پس مي ديم خانم ، شما بگو حرف حسابت چيه ؟
دختر جوان : خيلي پر رويي
پسر جوان : همه اينو بهم مي گن ( مكث) خانم محترم شما اومدين حرفهايي رو كه پشت سرم زدين رو بگين ؟
دختر جوان : نه .....
پسر جوان : پس حرف شما چيه ؟
دختر جوان : هيچي
پسر جوان : ( كمي ناراحت اما ناراحتي خود را نبديل به يك لبخند مي كند ) پس اومدين براي دق و دلي خالي كردن ؟
دختر جوان : شايد
پسر جوان : بعد دلت خنك بشه ها ... بري براي دوستات تعريف كني ( ادادر مياورد ) من يك اعدامي را كه از او خيلي متنفر بودم مسخره كردم .. ها ها
دختر جوان : ( ناراحت ) الحق ...
پسر جوان : الحق كه بي شعورم . خرم . نفهمم . همه حرفهاي شما درست ... ( مكث و جدي ) خانم شما انگار حالتون خوب نيست . من برادر شما رو كشتم . من دارم قصاص مي شم . خوشحال باش ، ذوق كن . تو حرفي با من نداري
صفحه 2
پسر جوان : ( بي حوصله ) برو پيش پدر و مادرت ، بذار بيان كارشونوبكنن ..شبي شب خوبيه براتون ... شما بايد الان در تدارك يك اتفاق فرخنده باشين جشن بگيرين ( مي خندد )
دختر جوان : اتفاقا اومدم كه اين اتفاق فرخنده نيافته
پسر جوان : خب ... پس جنابعالي هم به مرگ تدريجي رو اوردين
دختر جوان : يعني چي ؟
پسر جوان : يعني .... زجر دادن ... اذيت كردن ... روان رو بازي گرفتن ... وكيل بحالي دارين خوب بكارش وارده ... ( نگاه جدي به دختر ) خانم ، آب از سر من به اندازه كافي گذشته زجر خودموكشيدم فحش ها و ناسزاهها مادرتو با با تو شنيدم ، برو پي كارت .. بذار بيان كارشون رو بكنن و برن
دختر جوان : بمن حكم نكن
پسر جوان : حالا كه حكمه، ( كمي آرامتر ) حكم هم اينه كه برين بيرون خانم
دختر جوان : دگه زياد رو تو زياد نكن
پسر جوان : ما اينيم ... برو خانم .... ( روي چهار پايه مي رود )
دختر جوان : عاشق مردني
پسر جوان : چه جورم ... حال مي كنم ... آخ كه امشب چه شبيه ... ( مي خواند ) امشب شب مهتابه ،عزيزم رو مي خوام ( روي چهار پايه مي رقصد )
دختر جوان : چرا خو نوادت نيومدن
پسر جوان : خودم خواستم ( خنده ) ولي اونا الان اون بيرون اماده ان تا منو تحويل بگيرن .. ( ادا نوشتن ) بفرماييد خانم اينم رسيد ( دو دست خود را محترمانه بطرف دختر دراز مي كند انگار كاغذي را به او مي دهد )
دختر جوان : رسيد نمي خواد . گفتم بيان التماسي .. حرفي .. آخه ميگن دم آخري مي تونه روي شاكي خيلي اثر بذاره
پسر جوان : به چه جالب ... كم التماس كردن ، خيلي هم شما خانواده دل رحمي هم هستين
دختر جوان : خيلي تو دل رحم بودي كه پارك زدي با چاقو داداش منو آش و لاش كردي
صفحه 3
دختر جوان : حرف زدنت عوض شده
پسر جوان : مگه چطوري بود ؟
دختر جوان : مودب تر بودي
پسر جوان : اي .. چه فرق مي كنه .. ادب ، بي ادب ، بي فرهنگ ، با فرهنگ .... حرفات همينا بود
دختر جوان : ( مكث ) خاطره رو خيلي دوست داشتي ؟
(( سكوت . پسر جوان به اطراف نگاه مي كند . نگاه به بيرون )
پسر جوان : ( كسي را صدا مي زند ) ببخشيد ....
دختر جوان : ( حرف اورا قطع مي كند ) صبر كن
(( سكوت ))
پسر جوان : ( متوجه حال دختر مي شود ) چيه .. بغض كردي ؟
دختر جوان : (خود را كنترل مي كند ) مطمئن باش براي جنابعالي نيست ، اومدم با هات حرف بزنم
پسر جوان : يك دختر با يك پسر
دختر جوان : عيبي داره
پسر جوان : ( نگاه به بيرون . سكوت . آرام آرام كنار دختر ميايد . كنار دختر . دختر كمي عقب مي رود ) نترس ... من يكبار اين كارو كردم اينم سزاش .. به جووني خودت رحم كن ( نگاه به بيرون ) پدر و مادرتو نگاه چقدر عصباني هستن
دختر جوان : نترس اجازه گرفتم
پسر جوان : ( تعجب زده ) ا... چطور اجازه دادن ... اونم با من قاتل پسرشون ؟
دختر جوان : خواهش و تمنا كردم .... اونا منو خيلي دوست دارن
پسر جوان : آهان پس خاطر شما رو خيلي مي خوان .... حالا ارزش هم داشت ؟
صفحه 4
پسر جوان : پاشين جاي شما اونجا نيست
دختر جوان : خسته شدم
پسر جوان : اون بيرونيا دارن ما رو نگاه مي كنن ...
دختر جوان : مهم نيست
پسر جوان : خيلي جالبه ... خواهر يك مقتول با قاتل برادرش مي خواد حرف بزنه .... مطمئن پيه همه چيز رو هم به تنش ماليده ... حاضره روي چهارپايه ايي بنشينه كه لحظاتي بعد از زير پاي قاتل برادرش مي كشن .....اون التماس كرده .. گريه كرده با من حرف بزنه ... از قاضي تمنا كرده پيش مادرش و پدرش التماس كرده ... ( جدي به دختر ) تو رو خدا برو ... قبل از مرگ دگه عذاب معني نمي ده خانم ... اين جو اين چوبه دار خودش سوهان روح روان من شده ... دست از سرم بردار ... مي دوني وقتي داداشت مرد رفتم بالاي سرش گفتم اگه نفس داره برسونمش بيمارستان ولي راحت مرده بود خيلي راحت دگه كسي عذابش نداد .... از اينجا برو خانم ( بغض كرده گوشه ايي مي رود و شروع مي نشيند و آرام آرام با خود آوازي تلخ را زمزمه مي كند )
دختر جوان : من تك دختر خونه ام
پسر جوان : مي دونم ، اونم تك داداشت بود ... خيلي هم رو دوست داشتين .. براي هم مي مردين ... تو آرزو داشتي لباس دامادي برادرتو بخري اونم برعكسش لباس عروسي تو رو .... از بچگي يك قلك خرسي شكل داشتين .. پولاتون جمع كردين كه روي پاي خودتون وايستين .... تو و داداشت
دختر جوان : بسه .بسه . حرف من يك چيز ديگه است تو رو خدا گوش كن
پسر جوان: وقت خودتو تلف نكن برو حرفاتو براي آدمهاي زنده بزن ... اونايي كه راه مي رن ... اونايي كه ميدون و غذا مي خورن ... براي من چه فايده داره
دختر جوان : تو يك آدم خوشبختي تو همش احساس خوشبختي مي كني مگه نه ؟
پسر جوان : چرا كه نه ؟
دختر جوان : هر موقع مادرم كه مي اومد خونه ميگفت : اين پسره انگار نافكشو با خنده بريدن
پسر جوان : ( مي خندد ) درسته ... آخه تقصير اون پرستاره است
دختر جوان : پرستار ؟
صفحه 5
دختر جوان : پرستاره خيلي خوشكل بود ؟
پسر جوان : خيلي به حال بود ... همش زيبايي ( نگاه به دختر مي كند . بطرف او مي رود . او را برانداز مي كند . دختر عقب عقب و پسر جلو مي رود . او همچنان به خيره مانده . دختر كمي جا خورده اما خود را كنترل مي كند . )
دختر جوان : طوري شده ؟
پسر جوان : بد نيستي ... ولي مثل پرستاره نيستي
دختر : منظور ؟
پسر جوان : لباس سفيد پرستاريت كو ؟ ( مي خندد او خنده هاي زوركي مي كند تا جايي كه روي زمين ميافتد . مردي با چهره پوشيده شده داخل ميايد )
مرد چهره پوش : طوري شد خانم
دختر جوان : نه آقا
مرد چهره پوش : ( بطرف جوان پسر ) چه خبره ديوونه ... پاشو .... ( مرد كمي او را اذيت مي كند )
دختر جوان : ( بطرف آنها ) اذيتش نكنيد
مرد چهره پوش : ( تعجب زده ) ا... خانم شما دخالت نكنيد .. اين آدما بايد بدتر از اين سرشون بياد ( مكث) خواهش مي كنم زودتر حوصله خونواده محترم با قاضي سر رفته ( مي رود )
پسر جوان : ( خنده خود را آرامتر مي كند ) خبلي خنديدم ها
دختر جوان : ( كنار او ) يعني اينقدر من خنده دارم
پسر جوان : نه ... شما اتفاقا خيلي هم زيبا هستين .. مي دوني ( كمي آروم تر . متفكرانه ) اين آخرين خنده بلند من بود ... ( نگاه به دختر ) شما هم آخرين زيبايي هستي كه من مي بينم ... ( نگاه عميق تر به دختر ) خيلي زيبايي سارا
دختر جوان : اسم منو هم مي دوني ؟
پسر جوان : همه جا اسم شما بود .. تو دادگاه ... تو گريه هاي مادرتون ...
صفحه 6
پسر جوان : بله
دختر جوان : هنوز هم داري ؟
پسر جوان : بله
دختر جوان : خيلي
پسر جوان : بيشتر از ديروز
دختر جوان : هميشه تو كافي شاپ دانشگاه مي ديدمتون
پسر جوان : ما هم همينطور ( نگاه دقيق به دختر ) ببخشيد يك سئوال ؟
دختر جوان : بفرما
پسر جوان : توي دانشگاه يا توي كافي شاپ لباستون .... عوض شدين .. اون موقع چادرو مقنعه و ...
دختر جوان : الان هم دارم
پسر جوان : آهان ... البته ببخشيد چون برام تعجب آور بود
دختر جوان : خب حا لا
پسر جوان : ( كمي تفكر ) مي گم شما .....
دختر جوان : من چي ؟
پسر جوان : ( رو به بيرون ) آقا . آقا
دختر جوان : چي شد ؟ چرا اونها رو صدا مي زني ؟
پسر جوان : آقا .
(( مرد چهره پوش وارد مي شود ))
مرد چهره پوش : چته ؟
پسر جوان : خواهش مي كنم . بگين بيان كارو تموم كنن
صفحه 7
پسر جوان : حرفي نبوده آقا
مرد چهره پوش : ( كنار دختر ) تمومه خانم
دختر جوان : من هنوز حرف دارم
مرد چهره پوش : خانم اين همه مدت اين آقا تو زندون بود خب ميمودين حرف مي زدين ... حا لا موقع اجراي حكم حرف زدتون گل كرده ... بعدشم شما رو چه به اين قاتل
دختر جوان : اجازه پرسيدم ... من تا وقتي دلم بخواد حرف مي زنم
مرد چهره پوش : سابقه اين با با توي پرونده هزار صفحه ايش ثبته خانوم ... اجازه بگيرين برين مطالعه كنيد ... ببخشيد شما نويسنده و محقق هستين
دختر جوان : به شما ربطي نداره آقا ... در ضمن ما شاكي هستيم نه شما
مردچهره پوش : وا .... من اجرا كننده حكمم به من هم ربطي نداره .... ولي شاكي اصلي اون با باو ما در شما هستن
دختر جوان : مي دونم شما بفرماييد
پسر جوان : نه .. خواهش مي كنم كارتون رو بكنيد
مرد چهره پوش : بفرما خود آقا راضيه
دختر جوان : مثل اينكه با اين كار عشق مي كنيد
مرد چهره پوش : زن و بچه گرسنگي حاليش نيست ... دادگاه هم شغل مغل حاليش نيست ... نفقه ندي مهريه به اجراست
دختر جوان : خوب بلدي ؟
مرد چهره پوش : بلد شديم خانم
پسر جوان : خواهش مي كنم بس كنيد
مرد چهره پوش : خفه . به هر حال خانم فقط تنگه ... اون بيرون هزارتا آدم منتظر اين تنه لعشن ... زودتر لطفا .. در ضمن با با و مادره عصباني هستن ها ... دهن به دهن اين آدم ها هم نزار ( مي رود )
صفحه 8
دختر جوان : بمن شك كردي ؟
پسر جوان : بعيد نيست
دختر جوان : چطور ؟
پسر جوان : تو همش نزديك ميز منو خاطره تو كافي شاپ مي نشستي . خاطره يك روز گريون اومد پيش من ... گفت: اين دختره همش جلوي منو ميگيره ...
دختر جوان : خب
پسر جوان : تو همش به اين اون امر و نهي مي كردي
دختر جوان : خب
پسر جوان : به قول خودتون تو همش با آدم مثبتا بودي .... تو و .
دختر جوان : ( حرف اورا قطع مي كند ) بله داداشمم عضو آدم مثبت ها بود .. دگه بسه
(( سكوت ))
پسر جوان : اعتراف مي كنم اينقدري الان دارم عذاب مي كشم توي طول زندان نكشيدم ... تو موفق شدي .. حا لا برو
دختر جوان : من خيلي كافي شاپ مي اومدم مگه نه ؟
پسر جوان : بله
دختر جوان : چرا ؟
پسر جوان : من چكارم به مردم
دختر جوان : از خودت سئوال نكردي ؟
پسر جوان : تو هم مثل بقيه ... كافي شاپ مال پدر منو خاطره كه نبود
دختر جوان : ( كمي فكر . مكث ) حسود بودم
صفحه 9
دختر جوان : من دوستت داشتم
پسر جوان : اوه ... ( خنده تلخ ) چرا ؟
دختر جوان : از درس خوندت ...
پسر جوان : ( نقش ) استاد ما تحقيق و پژوهش رو گذاشتيم مبناي اجتماع و مسائل پيرامون اون
دختر جوان : از شوخيات
پسر جوان : ( تصور در كلاس ) خب عزيزان دانشجو ... تو بگو عزيزم .. آفرين عزيزم ... ا.. تو خودت گلي عزيزم چرا گل آوردي ...
دختر جوان : از شجاعتت
پسر جوان : ( تصور در حال كنفرانس ) چه اشكالي داره يك تشكل دانشجويي داشته باشيم وابسته به هيچ حزبي .حرف خودمون رو بزنيم . هيچ اشكال نداره كه ما هم پلاكارد بنويسيم و تو خيا بون ره بيفتيم ... ما حق اظهار نظر داريم .چه كارگر . چه راست و چپ
دختر جوان : از صدات، من نوار ي كه با سه تار خوندي بودي يواشكي از تو ماشينت برداشتم
پسر جوان : ا... پس كار تو بود ... بيچاره خاطره ، همش ميگفت كار من نيست
دختر جوان : من تو رو ديدم كه همش بدوني كه كسي بفهمه يواشكي گوشه مسجد بعد از نماز جماعت هي دعا مي كردي با اون دوستت ... من عاشق اون صليب تو گردنت بودم
پسر جوان : دادمش خاطره
دختر جوان : سه تار زدنت عاليه
پسر جوان : دادمش خاطره
دختر جوان : برادر من بي تقصير نيست ... مي تونست مدارا كنه ... مي تونست غد نباشه ... اون همش غد بود .. اون حتي نمي گذاشت من توي خونه بدون روسري باشم .... اون دويتايي داشت از خودش غد تر ... من اصلا از اونها خوشم نمي اومد ... ( بغض ) حا لا من رفتم لو تون دادم
پسر جوان : حرفات تموم شد ... اومدي حلاليت بطلبي
صفحه 10
(( سكوت . منگي پسر جوان . نگاه آن دو بهم . نشستن و بر خاستن پسر جوان . راه رفتن . نامتعادل بودن . سكوت ))
پسر جوان : ( سكوت را مي شكند ) حا لا حقش هست بهت بگم ...
دختر جوان : احمق . ديوونه
پسر جوان : برو ...
دختر جوان : مي رم گم ميشم ... اما تا جواب ندي نه
پسر جوان : داد مي زنم
دختر جوان : بزن
پسر جوان : تو از من غير از جونم چي مي خواهي دختر
دختر جوان : آزاديتو
پسر جوان : منو كسي آزاد نميكنه
دختر جوان : چرا من اينكارو مي كنم
پسر جوان : تو ديونه ايي دختر
دختر جوان : از تو خاطره ياد گرفتم
پسر جوان : من قاتلم ... يك مجرم ... تو خواهر مقتولي ... تو از من متنفري حاليت نيست
دختر جوان : چيه مي ترسي توي رختخواب خفت كنم .. يا توي حموم تيغ زير گلوت بكشم ها
پسر جوان : اين يعني چي ؟ برو دست از سرم بردار ... برو خودتو آماده كن براي پايكوبي ( مثل سما پايكوبي مي كند )
دختر جوان : دست بردار ...جواب بده
پسر جوان : گيرم بگم بله
دختر جوان : منم ميگم بله
پسر جوان : ديونه ... اون چشمهاي از حدقه زده پدرو مادرتو نمي بيني ...
صفحه 11
پسر جوان : آخه چطوري ؟
دختر جوان : منم عاشقم
پسر جوان : پس تو هم عاشق مرگي .... تهديد كردي خودتو مي كشي
دختر جوان : مطمئن باش
پسر جوان : خاطره .خاطره كجايي ... هي . هي . دنيا رو ببين . خدا يا كسي رو بخاك روسياهي و دربدري نكشون ....
دختر جوان : جواب
پسر جوان : خاطره من كجايي كه ببيني ديوونه نبودم ديوونه هم شدم .... ساز بزن خاطره
دختر جوان : ساز بزن خاطره
(( صداي ساز سه تار ))
(( سكوت ))
پسر جوان : صداي سه تاره ... از بيرون اينجا صداي سه تار مياد
دختر جوان : خاطره است
پسر جوان : مگه اون اينجاست
دختر جوان : اون بيرونه
پسر جوان : ( عصباني ) باهاش چكار كردي ؟ اون قرار بود بره ... از اينجا بره ... بره تو شهر خو دشون
دختر جوان : من كاري نكردم ... اون التماس كرد ... اون بپاي من اوفتاد .. اون خيلي گريه كرد ...
پسر جوان : تو هم خوشحال
دختر جوان : اولش بله ... بعدش دلم براش سوخت
پسر جوان : ما قرار داشتيم كاري نكنيم كه كسي دلش به حال ما بسوزه
دختر جوان : اون پيمان رو شكست
صفحه 12
دختر جوان : واقيعت داره ... جواب من چي شد .... من از خاطره خواستم در صورت جواب مثبت تو به من تو رو آزاد كنم ... پدر مادرم منو خيلي دوست دارن
پسر جوان : غير ممكنه
دختر جوان : جواب
پسر جوان : محاله
دختر جوان : جواب
پسر جوان : نزن
دختر جوان : جواب
پسر جوان : نزن دگه نزن بسه ... دگه ساز نزن خاطره ( بعد از زدن چند دور و فرياد روي زمين ميافتد )
(( سكوت ))
پرده دوم / صحنه :يك چهارپايه و يك چوبه دار در زندان
((خانواده مقتول به همراه قاضي و مرد چهره پوش داخل مي آيند ))
((قاضي . دختر جوان . پسر جوان . مرد چهره پوش . مرد مسن . زن مسن))
(( همه با لاي سر پسر جوان ))
مرد مسن : مي بينيد آقاي قاضي اين از ترفندهاي فراره ... گول اصلا نخوريد آقا .... موش مردگيه آقا
قاضي : ترسيده بيچاره
مرد چهره پوش : دكتر زندان رو خبر كنم آقا
قاضي : آره بگين بياد
مرد چهره پوش : چشم آقا ( درحال رفتن )
زن مسن : چي رو چشم اقا ... اينها راه فرارو خوب بلدن .... همانطور كه اقام گفت اينها از اون موش مرده ها هستن
صفحه 13
مرد مسن : فرار ش عواقب خوبي براتون نداره آقاي قاضي
قاضي : ( ناراحت ) لطفا بمن درس ندين ( رو به مرد چهره پوش ) كارتون رو بكنيد آقا
مرد چهره پوش : چشم آقا ( مي رود )
قاضي : شايد اشكال از ما بوده ... بنده خدارو كاش اجازه نداده بوديم تنها بياد اينجا .... اصلا از اين موقعيت خوشم نمياد
دختر جوان : خودش خواست
قاضي : درسته . مي دونيد به هر حال پاي جون و مردن در بينه ... فكرشو بكنيد آدم بدونه كه تا ده دقيقه دگه زنده نيست
دختر جوان : حقشه . چطور وقتي داداش منو با چاقو مي زد فكر نمي كرد عاقبتش اينه
زن مسن : آفرين دخترم
مرد مسن : اين آدمها انگلند آقاي قاضي
قاضي : حالا يك سهل انگاري بوده .... توي دعوا پيش مياد
دختر جوان : سهل انگاري ... عمدا زده برادر من و كشته.. من از اين آدمها متنفرم ( بطرف جوان مي رود كه لگدي به بزند )
قاضي : بسه خانم محترم . ... كسي نگفت حق با شما نيست ... بيچاره خودش داره قصاص ميشه ... نمي تونيد خودتونو كنترل كنيد بفرماييد بيرون
(( پسر جوان كم كم بهوش مياد ))
قاضي : آقا . جوان . حالت خوبه
پسر جوان : بگين نزنه
قاضي : چي شده ؟ حالتون خوبه
مرد مسن : پاشو موش مرده . فرار امكان نداره
قاضي : آقاي محترم ... خونسرد باشيد .... تكرار بشه ميگم بندازنتون بيرون ( سر جوان را بالا مي گيرد ) حالتون چطوره ؟ مي تونيد وايستيد
صفحه 14
قاضي : بهترين ؟
زن مسن : طوريش نيست ... از منو شما هم گردن كلفت تره
قاضي : ( از حرف زن مسن خود را كنترل مي كند ) شما بهترين جوان ؟
پسر جوان : بله ... خاطره اون بيرونه
قاضي : خاطره نامزدش رو ميگه ؟
دختر جوان : نامزد ؟ كجا نامزد آقاي قاضي . سياه كاريه .اون عجوزه است .. تمام آتشا از اونه
قاضي : اون به منو شما ربط نداره ... در ضمن قصاص ايشون بخاطر اون دختر نيست ... ( رو به جوان ) كارش داري جوان ؟
پسر جوان : نه ..... صداي ساز اومد ... آخه اونم بلده ساز بزنه
قاضي : ( تاسف ) متاسفم .... كاش يك راهي بود ... ( بطرف چهارپايه ) چقدر راه تا اين چهارپايه باريكه .. مثل يك مو
مرد مسن : شما دارين تحت تاثير قرار مي گيرين آقاي قاضي
قاضي : تحت تاثير كدومه آقا ، شما به خواسته خودتون مي رسين ... بقيه اش بخودم ربط داره ... حالا اين خاطره كجا هست ؟
دختر جوان : بيرون وايستاده ... ( رو به جوان پسر ) بهت بگم دلم خنك شد ... اينقدر بهم التماس كرد .. تا رضايت پدر و مادرمو بگيرم ولي كور خونديد .. هم تو هم اون
پسر جوان : بگين بره ... بگين خاطره بره آقاي قاضي
قاضي : بنده خدا .... ( مكث) اگر حالش خوب نباشه بايد اجراي حكم به تعويق بيافته
مرد مسن : چي رو عقب بيافته قا ضي ، اين كه قصاصش ثابت شده
قاضي : نگفتم آزاد بشه گفتم اجراي حكم بيافته عقب ..... اينجا هم براي خودش قانون داره هركي به هر كي كه نيست ... بزارين پزشك بياد معلوم ميشه
مرد مسن : پس كي ؟
قاضي : بيرون بوده ... حالا تا بهش زنگ بزنند طول ميكشه
صفحه 15
زن مسن : ( ناله ) اي خدا
دختر جوان : شما مي خواهيد بگين كه حق با نيست
قاضي : براي خودتون تفسير مي كنيد خانم ... حالش خوب نيست ... بايد متهم در صحت كامل اجراي حكم رو بپذيره ... خانواده متدين اينقدر بي تاب ... صحبت جون گرفتن يك انسان در ميونه
دختر جوان : پس داداش ما چي ؟
قاضي : نه انگاري شما كلا مشكوك به همه چيز هستين ... خانم ايشون خلاف كرده ... به عمد هم بوده .. ثابت شده ... اعتراف هم كرده ... حكمشم امروز نه فردا صد رصد اجرا ميشه .... من حرفم آب دادن قبل از ذبح گوسفنده . متوجه شدين
دختر جوان : ( كمي مكث ) بله
قاضي : طبق قانون هم هر اعدامي هر جاي دنيا مي تونه قبلش يك خواسته منطقي داشته باشه
پسر جوان : ( بحث آنها را قطع مي كند. ) آقاي قاضي .
قاضي : انگار حالتون بهتره . بفرما ،
پسر جوان : مي تونم درخواست كنم
قاضي : بله . حق شماست
پسر جوان : اول اينكه همين الان كارروتموم كنيد من دگه خسته شدم . دوم اينكه دلم براي ساز زدن تنگ شده مي خوام پنج دقيقه ساز بزنم سه تار
قاضي : ساز بزني . حرفي نيست ... از نظر من حرفي نيست
قاضي :( كنار مرد مسن او را كناري مي كشد ) نظر شما چيه ؟
مرد مسن : من چي بگم والله ... ما هم همچون آدم بي رحمي نيستيم آقاي قاضي .. ولي خب اونم پسر ما بود
قاضي : حرف شما كاملا درسته ... الان اگر اجازه بدين به آخرين آرزوش برسه بنده خدا
مرد مسن : حرفي نيست اينم سه تار بزنه ... مردم ميگن دعاي خيرات بكنيد اين ميگه سه تار يزنم...
قاضي : اينم براي خودش عالميه ... من شنيدم خود شما هم دستي در عالم هنر و ساز دارين
صفحه 16
قاضي : پس اهل دلي آقا
مرد مسن : اي با با ... وقتي پسرمون رفت دگه دلمون هم رفت
قاضي : خدا دخترون براتون نگه داره
مرد مسن : ( بغض) متشكرم
قاضي : ( خوشحال ) خب جوان ساز از كجا بايد بياريم
دختر جوان : قبلا اماده كردن ... دست خانم خاطره است ... بيرون
قاضي : خيلي خب ... پس اجازه بدين بريم ساز رو بياريم
(( همه مي روند . جوان مي ماند ))
پسر جوان : من حرف قاضي رو شنيدم . چقدر راه تا اين چهار پايه باريكه ... ( روي چهارپايه مي نشيند ) دلم براي ساز تنگ شده ... دلم براي خاطره تنگ شده .... بعد از من دنيا چه شكليه .... سارا مي دونم تو از من متنفري ..... ( خنده و تقريبا مثل روانيها كه قصه تعريف مي كنند ) ولي فكرشو بكن ... تو از من خواستگاري كني . بعد يواشكي عاقد عقد بخونه . بعد پدر و مادرتم راضي باشن . بعد معلوم بشه تو و خاطره نقشه كشيدين . بعد با هم بريم لباس عروس بخريم .بعد كه خريديم توي يك ماشين كه گل زدن خاطره جلو تو عقب . بعد باهم بريم سر خاك داداشت . بعد ......
پرده كم كم در حالي كه صدا ي سه تار با حرفهاي پسر جوان عجين است بسته مي شود .
((پايان ))
صفحه 17
«سوسیالیسم تخیلی» برابر واژه «Utopian Socialism»(در فارسی به «سوسیالیسم پنداری»و«سوسیالیسم ایده آلیست» نیز برگردانده شده است) واژهای است که اولین بار توسط کارل مارکس(از با نفوذترین سوسیالیستها که با جمع آوری نظرات سوسیالیستهای قبل از خود و تحلیل وضع اقتصادی موجود در زمان خود و پیش از آن، با همکاری فرد دیگری بنام فردریش انگلس آثار مهمی را به رشته تحریر در آوردند)به سوسیالیستهای پیش از خودشان اطلاق شده است.وی عقیده داشت که بیشتر سوسیالیستهای اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم انسانگرایانی هستند که نسبت به بهره کشی شدیدی که با سرمایه داری ابتدایی همراه بود اعتراضی بجا داشتند. وی با وجود تحسین بسیار آنها این لقب کنایه آمیز را در مورد آنها بکار برد و معتقد بود بیشتر آنها خیال پردازانی در جستجوی مدینه فاضلهاند که امیدوارند با اتکای به خرد و شعور اخلاقی طبقه تحصیلکرده، جامعه را تحول بخشند. بنظر وی بیشتر افراد تحصیلکرده اغلب اعضای طبقات بالا هستند و بدین جهت پایگاه اجتماعی، رفاه، دانش و آموزش برتر خود را مدیون امتیازات موجود در نظام سرمایه داری بوده و در حفظ آن کوشش میکنند و وجود تعداد محدودی افراد انسانگرا در میان آنان به تحقیق نمیتواند پایگاه قدرتی برای تغییر محسوب شود و برای آنهایی که به تحقق چنین تغییری عقیده داشتند واژه سوسیالیستهای تخیلی را بکار برد.
|
|
|
|
سیمین دانشور (زاده ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ خورشیدی در شیراز[۱]) نویسنده و مترجم ایرانی است. وی نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفهای در زبان فارسی داستان نوشت.[۲][۳] مهمترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است[۴] و از جمله پرفروشترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب میشود.[۵] دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود.[۶]
|
|
دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت.
دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقالهنویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بینام.
در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد[۷] که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شدهاست. مشوق دانشور در داستاننویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آلاحمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.
در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علمالجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیعالزمان فروزانفر).
دانشور به سال ۱۳۲۹ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آلاحمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد[۸] در همین سال با آلاحمد ازدواج کرد.[۹] دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیباییشناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستاننویسی و نزد فیل پریک نمایشنامهنویسی آموخت.[۱۰] در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.
پس از برگشتن به ایران، دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستانشناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آلاحمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروشترین رمانهای معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد.
اولین آثار منتشرشدهٔ دانشور عبارتاند از مجموعههای داستان کوتاه آتش خاموش (اردیبهشت ۱۳۲۷) و شهری چون بهشت (دی ۱۳۴۰) و نیز ترجمهٔ آثاری از برنارد شاو (سرباز شکلاتی، ۱۳۲۸)، آنتوان چخوف (دشمنان، ۱۳۲۸)، آلن پیتون (بنال وطن)، ناتانیل هاثورن (داغ ننگ) و دیگران.
معروفترین اثر دانشور، رمان سَووشون (انتشارات خوارزمی، تیر ۱۳۴۸) است که مدت کوتاهی پیش از مرگ نابهنگام جلال آل احمد، همسر دانشور، منتشر شد. دربارهٔ این رمان نقدهای بسیار معدودی منتشر شدهاست (گلشیری، ص ۹). این رمان به وقایع پس از پادشاهی محمدرضا شاه میپردازد، و ماجراهای آن در نیمهٔ اول سال ۱۳۲۲ در شیراز اتفاق میافتند، ولی به گفتهٔ خود دانشور به شکلی رمزی به سقوط دولت مصدق در مرداد ۱۳۳۲ نیز اشاره میکند (گلشیری، ص ۱۷۱).
از آثار دیگر وی میتوان به چهل طوطی (با جلال آلاحمد)، به کی سلام کنم؟ (خوارزمی، خرداد ۱۳۵۹)، و ترجمهٔ ماه عسل آفتابی (۱۳۶۲) اشاره کرد. وی چند اثر غیرداستانی نیز دارد، از جمله غروب جلال (انتشارات رواق، ۱۳۶۰)، شاهکارهای فرش ایران، راهنمای صنایع ایران، ذن بودیسم، و مقالاتی با عنوان «مبانی استتیک» در روزنامهٔ مهرگان.
مهمترین آثار دانشور پس از انقلاب ایران رمانهای جزیرهٔ سرگردانی (خوارزمی، ۱۳۷۲) و ساربانْ سرگردان هستند که به وقایعی که به این انقلاب منجر شد و اتفاقات بعد از آن میپردازند.
عجب آدم بدبختیم من .... آقا یا خانم دیروز رفته بودم میوه بخرم ... خیر سرم آلو ... همینکه به در میوه فروشی رسیدم نگام افتاد به هلو ... اونم عجب هلوهای شیرینی ... باور کنید در طول عمرم هلو به این نازی و قشنگی که رنگش لاکی باشو و سفید سرخ ندیده بودم ... چشمم انو گرفت گفتم بزار بجای آلو هلو بگیرم .. خلاصه توی همین فکرها بودم که یکدفعه دیدم یک خیار سبز بد ترکیب اومد صاف کنار هلوی من وایستاد ... هلو بهش خندید باور کنید اگه نمی خندید من مطمئن باشید یا با 110 تماس می گرفتم یا خودم از فنون رزمی استفاده می کردم از وسط نصفش می کردم ....
هی اقا یا خانم ما در حسرت هلو مونده که صاحب مغازه گفت : امری داری داداش ؟
ناحودگاه گفتم : دو کیلو هلو لطفا
مرد چخماقی با اون روپوش سفید خال خال پر چرک رفت توی مغازه و من هنوز رفتن هلو رو نگاه می کردم .بلاخره تا من چشم باز کردم وسط کوچه دیدم ای دل غافل ما برای آلو رفته بودیم هلو خریدیم .. عیبی نداشت .... براه خودم ادامه دادم ... تو فکر اون هلو واون خیار سبز بودم ... خوش بحالت خیار سبز عجب هلوی بحالی زدی به تور .. نه نه فکر بد نکنید .. آقای خیار سبز درسته که قیلفه نداشت ولی معلوم بود از اون دکترا و یا مهندسا بود و یا خیلی پول دار واسه این می گم وگرنه از وجنات هلو مشخص بود هلوی خیلی با مزه و البته محجبه است ....
توی همین فکرها بودم که که یکدفعه دیدم ای این که همون هلو وخیار سبزه هستن اینا تو محله ما چی می خوان ؟ ا ... رفتن تو خونه نوساز ... ا اینها جدید اومدن ... پس هلو و خیار سبز همسایه ما هستند ... ولی یک دفعه بند دلم پاره شد .. چرا ... چون چه فایده هلو که زن خیار سبز بود و من هم اصلا دوست ندارم به زن شوهر دار نگاه کنم ... خلاصه اینکه با هزار افسوس آه رفتم خونه سعی کردم هلو رو فراموش کنم چون اون شوهر داره اگرم بفهمه وای چی میشه ...
من بودم و تنهایی و سکوت در اتاق ... نوار هم واسه خودش می چرخید و یک چیزهایی می گفت باور کنید اصلا نمی فهمیدم که چی میگه ... من خوابیدم ... تو خواب با هلوی ازدواج نکرده کلی خوش گذرونی کردیم لب دریا ، کافی شاپ ، چت کردیم ، ایمیل زدیم ، خلاصه هزار تا کار نه تو رو خدا فکر بد نکنید آخه با بای من معتمد محله ، بهش میگن حاجی از اون آدمهای کار درست .... ای کاش منم یک هلو داشتم ... هلو داشتم ولی توی یک سبد و سینی جلوی مهمونها که در حال خوردن بودن ....
من که پنجره رو باز کردم هلو رو دیدم .... هلو با اون شوهر عزیزش ...
من که از درب خونه بیرون میو مدم ... هلو رو می دیدم با اون وشو هر نازش ...
آره من همش هلو رو می دیدم ...
ولی ایکاش یکروز اصلا از خواب بیدار نمی شدم ... درب خونه نمی رفتم ... می پرسین چرا ...
آخه یک خیار سبزه خیلی خوش تیپ و بحال منو کشید کنار و گفت : آقا ؟
من : بله
خیار سبز : شما هلو رو می شناسید ؟
من : چطور مگه ؟
خیار سبز : آخه من خواستگارشم اومدم تحقیق
من : بله
خیار سبز : عرض کردم اومدم خواستگاری هلو
در همین حین خیار سبز از خونه اومد بیرون داد زد : آبجی من واسه مهمونهای شب میوه می خرم تو نخری ؟
هلو سر از پنجره اتاقش که درست رو بروی پنجره اتاق من بود بیرون آورد و گفت : با شه خان داداش
حالا من بودم و دو تا خیار سبز ... آقا یا خانم خواننده ....
نوشته : مهدی حاج محمدی
روابط عمومی گروه نمایش نان
|
تئاتر معاصر، تئاتر تصويري | ||
| ||
| نويسنده: |
بهزاد صديقي روابط عمومی گروه نمایش نان
| |
|
شرح |
ديالوگ |
|
((فيلمنامه كوتاه : پاركينگ)) روز ، خارجي ، بيا بان ، زمان حال هواي گرم آسمان سرابي را نمايان ساخته كه بگمان آب هر كسي را فريب مي دهد . مارمولك جلوي تصوير قرار مي گيرد و تصوير سراب زماني نمايانتر است كه مارمولك محو و سراب واضح مي شود . تصوير با مارمولك حركت مي كند . گاهي مياستد . گاهي آهسته و گاهي هم تند به راه خود ادامه مي دهد . تصوير انگار افسار بر گردن مارمولك انداخته و به دنبال او حركت مي كند اما انگار تصوير بر گاوي وحشي سوار است كه بر هر طرف او راند تصوير هم مي راند . مارمولك مي ايستد . روز ، خارجي ، بيا بان ( كناره جاده ) ، زمان حال سنگي ، خاري ، زرد و سبز ، كاغذهاي سفيد و پوست چيپس و پفك ، قوطي هاي زنگ زده نوشابه و راني ، مارمولك در كنار سنگ قرار مي گيرد . نگاه مارمولك به اطراف و تصوير است كه از ديد او بيابان و جاده را نشان مي دهد . تصوير بعد از چرخشي 180 درجه به سنگ باز مي گردد لانه مورچگان كه سخت در حال كار و تلاش هستند . مارمولك آرام آرام به حركت خود ادامه مي دهد او بايد از خارها و سنگهاي ريز رو دخانه ايي كوچك عبور كند تا به جاده برسد گاهي بين بوته ها مخفي و گاهي هم نمايان مي شود اما او گذر مي كند و تصوير نيز . روز ، خارجي ، جاده ، زمان حال خط سفيد جاده ، اسفالت سياه ، سراب آب در انتها ، باز ورود مارمولك به تصوير و حركت دوباره هردو با هم . خط سفيد جاده جاي خود را به مارمولك مي دهد و عبور خط از جلوي تصوير گاهي ممتد و گاهي هم مقطع . تا جايي كه مارمولك دوباره در تصوير نمايان مي شود . و تصوير بدنبال او حركت مي كند تا جايي كه در كنار يك ميله آهني كه در زمين فرو كرده اند و اطراف آنرا سنگ چين نموده اند مياستد . مارمولك در بين سنگها مخفي مي شود . تصوير كم كم با لا مي آيد و روي تابلويي مي رود كه علامت تابلوي پاركينگ را نشان مي دهد . در پس زمينه تصوير ماشيني كه محو است نمايان مي شود . روز ، خارجي ، پاركينگ جاده ، زمان حال ماشين عروس و گلهاي مصنوعي در طرحهاي و تزيينات مختلف زيبايي خاصي به تصوير بخشيده است در انتها ي اين نما زماني كه ماشين عروس فلو مي شود سراب بيابان بخوبي خود نمايي مي كند و تصوير دوباره از انتهاي ماشين عروس از روي تزيينات خاص خود به جلوي آن حركت مي كند تا جايي كه آرام آرام تصوير به شيشه جلوي ماشين مي رسد و عروس داما د و عروس نامفهومي را به نمايش مي گذارد . روز ، داخلي ، ماشين عروس ، زمان حا ل چهره عروس و داماد . خندان و نگاههاي عاشقانه بهم . هردو به بيا بان نگاه مي كنند . با هم نامفهوم حرف مي زنند . نگاه عروس و داماد به كارت پستال دو كودك دختر و پسري كه يكديگر را مي بوسند و تصوير ماست كه آرام آرام به تصوير دختر و پسر نزديك مي شود . تصوير پايين مايد و دستي آرام بطرف لباس عروس حركت مي كند دست مردي كه حلقه نامزدي او نيز نمايان است و دست مرد پس از نوازش لباس عروس در حالي كه لباس را بالا مي آورد آنرا روي دنده مياندازد و دنده را عوض ميكند و اين در حالي است كه تصوير عوض شدن دو پا روي پدال گاز و كلاچ را نشان مي دهد و دوباره تصوير به كارت پستال كودكان باز مي گردد كه اين تصوير عكس مي شود . روز ، خارجي ، مكانهاي مختلف در جاده ، زمان حال در جاده فقط تصوير است كه حركت مي كند و در پس زمينه تصوير بصورت تصوير روي تصوير عكس دو كودك نمايان است با تصاوير مختلف زير : 1- خطوط سفيد مقطع جاده 2- خطوط سفيد ممتد جاده 3- تابلوي خطر 4- تابلوي گردش به چپ و راست 5- تابلوي شيب 6- تابلوي ريزش كوه 7- تابلوي به تونل نزديك مي شويد 8- و .... تصوير پس از گذر از همه ناملايمات جاده به پاركينگي ختم مي شود كه باز در تصوير محو آن ماشيني نمايان است و تصوير زمينه يعني دو كودك حال به پيرمرد و پيرزني تبديل شده است . روز ، خارجي ، پاركينگ جاده ، زمان حال تصوير كم كم به ماشين نزديك مي شود ، ماشين الان به جاي گلهاي عروس تاج گلي را به همراه پارچه مشكي روي كاپوت خود دارد . و تصوير از طريق شيشه جلو به داخل ماشين رسوخ مي كند . روز ، داخلي ، ماشين ، زمان حال كسي در ماشين حضور ندارد . سكوت . تصوير عكس كودكي نوزاد كه كه به داشورد ماشين چسبيده است و نما پايين مي رود كه تصوير عكس پيرمرد و پرزني كه در كف ماشين افتاده است را نشان مي دهد . پس از لحظه ايي صداي درب ماشين سكوت داخل ماشين را مي شكند . تصوير پس از صدا بدنبال كسي مي گردد تا جايي كه درب نيمه باز ماشين نشان از ورود كسي به ماشين است . پس از گردش تصوير از درب نيمه باز ماشين نمايي از مارمولك كه در كف ماشين كنار عكسهاي پيرمرد و پيرزن ايستاده است و به اطراف نگاه مي كند و باز تصوير است كه آرام آرام به سوي عكس همان نوزاد كه مي خندد مي رود اما در بين راه دستي دنده ماشين را عوض مي كند ... . ((تيتراژ پاياني )) ******************* مهدي حاج محمدي |
صفحه يك صفحه دو صفحه سه فيلنامه كوتاه : ((پاركينگ )) نوشته : مهدي حاج محمدي |
برتولت برشت در مقام نمايشنامه نويس به شكلي عريان و پرشور «بورژواهاي خودپسند» و «شكم سير» و رياكاري اخلاقي آنها را به باد انتقاد گرفت.
او فرزند يك كارخانه دار بود، در مونيخ علوم طبيعي و پزشكي تحصيل كرد و در پائيز ۱۹۱۸ در يك بيمارستان نظامي خدمت سربازي اش را گذراند. پس از سربازي به تحصيل ادامه داد و پس از آن به عنوان كارشناس نمايشنامه در تئاتر كوچك و خصوصي مونيخ به كار پرداخت.
در ۱۹۲۴ به برلين نقل مكان كرد و در آنجا هر از چندي به عنوان كارگردان در تئاتر برلين كه مديرش ماكس راينهارت بود اشتغال داشت. در سال ۱۹۳۳ از مسير پراگ، وين، سوئيس و فرانسه به دانمارك مهاجرت كرد و در آنجا با مجله اي كه در مسكو چاپ مي شد، شروع به همكاري كرد. اقامتش در دانمارك تا سال ۱۹۳۹ به طول انجاميد. با شروع جنگ ابتدا به سوئد پناه برد. در ۱۹۴۰ به فنلاند و بالاخره در ۱۹۴۱ به مسكو رفت و بعد از راه ولادي ووستك به كاليفرنيا رفت. در آمريكا در سانتامونيكا، جايي نزديك هاليوود، اقامت گزيد.
با پايان گرفتن جنگ در سال ۱۹۴۷ به سوئيس رفت و يك سال بعد آلمان شرقي را براي گذراندن بقيه عمرش انتخاب كرد. در آنجا تا زمان مرگش در مقام كارگردان گروه تئاتري «برلينر آنسامبل» كه خود وي پايه گذارش بود، مشغول فعاليت بود. در مجموعه كارهاي برشت اين ويژگي ها به خوبي ديده مي شود. حس همدردي قوي نسبت به «ستمديدگان»، نفرت عميق و انقلابي از «سركوبگران بورژوا»، شناختي روشن، اما در عين حال يكسويه از گرايشات رياكارانه و سوداگرانه انسان ها به طور اعم و همين گرايشات در سرمايه داران به طور اخص و اراده اي قاطع براي زدودن توهمات. برشت با عناصر فوق در آثارش قصد دارد انسان را از خمودگي و احساسات غلطش رها سازد. برشت اين داعيه را دارد كه مي خواهد با تئاترش «دنيا» را، يعني به زعم وي مناسبات اجتماعي - اقتصادي را تغيير دهد. او «كاهش مفهوم فرديت» را در دوران توده ها با رها كردن تصور سنتي از قهرمانان دراماتيك و تراژيك در آثارش جلوه گر مي كند. شخصيت هاي نمايشنامه هايش نظير گاليله، مادر كوراژ، قاضي ازداك هيچ «مشكلي» را حل نمي كنند. آنها «قهرمان هاي منفي»اند. آنها خودشان را با وضعيت هاي نامناسب تطبيق مي دهند، براي دوام و بقا با اين وضعيت ها از در آشتي درمي آيند. برشت در نمايشنامه «در جنگل شهرها» مي گويد: «قوي بودن مهم نيست، آنچه اهميت دارد زنده ماندن است.»
به باور برشت مفاهيمي چون «تقصير» و «تراژيك» با دنياي موجود كه دنيايي خالي شده از معناست، تناسبي ندارند. تنها پاسخ درست به اين وضعيت به عقيده او «خواست تقليل يافته انسان ها به بقاي صرف» است. به نظر وي سرنوشتي وراي اراده آدم ها وجود ندارد و سرنوشت حاصل رفتار جمعي انسان هاست. در چنين دنيايي پول تنها معيار اخلاقي است. «بزرگ ترين جنايت بي چيزي است.»
۴ دوره را مي توان در خلاقيت هاي ادبي برشت بازشناخت: در نخستين دوره كه تا سال ۱۹۳۰ مي پايد، او قصد «شوكه كردن» تماشاگران بورژوا را دارد، بويژه با نمايشنامه «اپراي سه پولي». در دومين دوره (تا آغاز مهاجرتش در سال ۱۹۳۳) او كه شديداً تحت تأثير ايدئولوژي كمونيستي - ماركسيستي قرار گرفته با نمايشنامه هاي آموزشي اش قصد دارد از روي صحنه به طبقه كارگر آموزش هاي عقيدتي لازم براي مبارزه طبقاتي را بدهد.
سومين دوره كه دوران مهاجرت وي از سال ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ را دربرمي گيرد واجد اوج خلاقيت هاي برشت است. نمايشنامه هاي شاخص اين دوره اش عبارتند از:«زندگي گاليله»، «زن خوب سچوان»، «مادر كوراژ و فرزندانش»، «ارباب پونتيلاو نوكرش ماتي». در چهارمين دوره كه از سال ۱۹۴۶ تا زمان مرگش به طول مي انجامد برشت نمايشنامه «دايره گچي قفقازي» را به صورت داستان مي نويسد و عمدتاً وقتش را صرف نگارش دوباره نمايشنامه هاي پيشين خودش و ديگران مي كند.
بعد از كوشش هاي اوليه كه در آنها هنوز عناصر اكسپرسيونيستي و بي طرفانه به شكلي بديع با هم آميخته اند (نمايشنامه «بعل» در سال ۱۹۱۸ «آواي طبل ها در شب» در سال ،۱۹۲۰ «در جنگل شهرها» در سال ۱۹۲۴؛ «آدم آدم است» در سال ۱۹۲۶) برشت در سال ۱۹۲۸ نمايشنامه معروفش «اپراي سه پولي» را به رشته تحرير درمي آورد. او اين اثر را براساس اثر ديگري با نام «اپراي گدايان» اثر نويسنده انگليسي جان گري كه در سال ۱۷۲۸ منتشر شده بود مي نويسد. شخصيت هاي نمايشنامه كه از اعماق فرودست جامعه لندن هستند به شكل تيپ هاي مبالغه آميز از جامعه اي فاسد و منحط به نمايش درمي آيند.
برشت با استفاده از «آواز» كه در اين اثر به شكلي نو مورد استفاده قرار داد، در حين اين كه گاه جريان نمايش را قطع مي كند، ولي (با موسيقي كورت وايل) به شيوه اي بسيار مؤثر به هم پيوند مي دهد. زبان طعنه آميز و تند و تيز نمايشنامه قرار است تماشاگر را از خواب بيدار كند. (نظير جمله: «اول لمباندن، بعداً اخلاق»). در به اصطلاح «افه بيگانه سازي»(۱) جنايتكاران نمايشنامه «اپراي سه پولي» به صورت انسان هايي بهتر و حقيقي تر از آدم هاي عادي به نمايش درمي آيند. نمايشنامه اپراگونه «صعود و سقوط شهر ماهاگوني» با لحني بي پروا اين نكته را به نمايش درمي آورد كه «با پول همه چيز وجود دارد و بدون پول هيچ چيز.» برشت در اين نمايشنامه ، در قالب تمثيل، «مدينه فاضله» جامعه سرمايه داري را به شكلي منفي به تصوير مي كشد. شهر ماهاگوني را برپايه اين اصل بنا نهاده اند كه بتوان در آن، در ازاي پول، به همه چيز رسيد. بي پولي در اين شهر بزرگترين جنايت و كار مردم شهر تنها شكم پرستي و... است. ماهاگوني به دليل تناقض هاي درون خودش محكوم به نابودي است.
در « نمايشنامه هاي آموزشي» ارزش هاي هنري تحت الشعاع دكترين سياسي كه به اين آثار باسمه شده اند قرار گرفته و به همين دليل اهيمت كمتري ميان نمايشنامه هاي برشت دارند. (از جمله اين آثار: آن كه گفت آري، آن كه گفت نه، تدبير). نمايشنامه «زندگي گاليله»، كه او آن را در سال ۱۹۳۹ نوشت و در ۱۹۵۶ تغييراتي در آن داد. گاليله با تكذيبش حقيقت علمي را نفي مي كند و بدين طريق امكانش را مي يابد كه دست كم به صورت پنهاني به تحقيقاتش ادامه دهد. او آثارش را براي آيندگان از گزند نابودي مصون نگه مي دارد. اما با اين تكذيب در عين حال كشفش را در دسترس قدرت هاي غيرقابل مهار قرار مي دهد. حال آن كه او مي توانست با «مقاومت بسان يك مرد» نوع اجماع فكري و اتحاد دانشمندان را سبب شود تا دانش خود را منحصراً در جهت منفعت بشريت مورد استفاده قرار دهند. در ضمن تسليم شدن گاليله در برابر دستگاه انگيزاسيون تنها به دليل «مكر» نيست، بلكه بويژه ترس از شكنجه نيز باعث آن شده است. (از نظر برشت) گاليله آدمي است كه از زندگي لذت مي برد و تاب چشم پوشي از پرنده شخصي اش را ندارد. رفتار او فارغ از هرگونه توهمات قهرمانانه است.
او در نظر برشت «قهرماني منفي» و يك «جنايتكار اجتماعي» است و اگرچه برشت در نابغه بودن گاليله ترديدي ندارد اما وي را برتر از آدم هاي بي دست و پا و حقير طبقات پائين نمي داند (براي مثال شخصيت كراگلر در نمايش نامه «آواي طبل ها در شب»). گاليله نمايش نامه برشت، خود را اين گونه ملامت مي كند: «من به حرفه ام خيانت كرده ام. آدمي كه چنين كند از اصحاب علم تحمل و شكيبايي نخواهد ديد.»
يكي ديگر از آدم هايي كه همچون گاليله مقاومت را رها كرده است، شخصيت اصلي نمايش نامه «مادر كوراژ و فرزندانش» است. پس زمينه اين نمايش نامه جنگ هاي سي ساله (۲) است. مادر كوراژ اگرچه جنگ را تحقير مي كند و از آن در عذاب است، اما در برابرش مقاومتي نمي كند و به صلاحش هم نيست كه مقاومت كند. او كه از راه همراهي سربازان و فروش وسايل مورد نيازشان به آنها نان مي خورد به خوبي مي داند كه چگونه بايد با تزوير در اتفاقات و درگيري ها گليم خودش را از آب بيرون بكشد تا كار و كسبش گزندي نبيند. فرزندان او كه از «واقع گرايي» و «عقل معاش» كمتري برخوردارند و داراي خصايل انساني هستند- بويژه دخترش كاترين كه شخصيت فوق العاده تأثيرگذاري دارد- همگي از ميان مي روند. اين در حالي است كه جنگ با همه بي معنايي ادامه پيدا مي كند.
هزينه بسيار سنگيني كه مادر كوراژ براي معامله مزورانه اش مي پردازد جان فرزندانش است.
در نمايش نامه طنزآميز «ارباب پونتيلاو نوكرش ماتي» تضاد ميان ارباب و نوكر نه با شدت و جديت «اپراي سه پولي»، بلكه بيشتر با طنزي توأم با خردورزي به بيان درمي آيد. نوكر ماتي بي توش و توان نقطه مقابل ارباب پونتيلاي سرزنده و پرانرژي است و الگوي بارزي از درماندگي يك فرد از طبقه كارگر را ارائه مي دهد.
نمايش نامه«دايره گچي قفقازي» كه برشت كمي پيش از بازگشتش به اروپا در سال۴۵-۱۹۴۴ به رشته تحرير درآورد در واقع يك نمايش نامه تمثيل گونه است.
در اين اثر ۲ زن در دادگاه مدعي مي شوند كه مادر كودكي هستند و قاضي بايد بين آنها قضاوت كرده و كودك را به مادر واقعي بسپارد. قاضي دست به عملي نامتعارف مي زند و طفل را نه به مادر واقعي اش- ناتلازن فرماندار- كه فاقد احساسات مادرانه است، بلكه به گروشه خدمتكار، دايه طفل، كه احساسات راستين مادرانه دارد، مي سپارد. قاضي «ازداك» كه خود از ميرزا بنويسي ده شروع كرده و بعدها به مقام قضاوت ارتقا يافته بين تصورات فئودالي و برداشت هاي انساني گزينه دوم را برمي گزيند و در قضاوتش راه حلي «عقلاني» را اعمال مي كند. اما ازداك از دخالت دادن شخصيتش در قضاوت حقوقي بركنار نمي ماند. نشانه هايي، اگرچه كمرنگ، از حركت برشت به سوي«فرديت» دادن به شخصيت ها در «دايره گچي قفقازي» مشاهده مي شود. تئاتر به عقيده برشت بايد از محل توهمات به مكان تجارب تبديل شود. يك شيوه براي نيل به اين مقصود «افه بيگانه سازي» است. «افه بيگانه سازي» هدفش اين است كه امر غيرچشمگير را چشمگير و مهم، امر عادي و مأنوس را مشكوك و نيازمند به تغيير بنماياند. هسته اساسي «افه بيگانه سازي» تاباندن نوري تازه بر چيزهاي روزمره و آشناست تا بدين ترتيب تناقضات نهفته در واقعيت را آشكار گرداند.
پانوشت ها:
۱-Verfremdungs effekt
۲- جنگ هاي سي ساله به يك سري لشكركشي هاي مرتبط اتلاق مي شودكه در نيمه اول قرن هفدهم ميلادي، در سال هاي۱۶۱۸ تا ،۱۶۴۸ در آلمان اتفاق افتاد.
برداشت از سایت نمایشنامه
روابط عمومی گروه نمایش نان
ایا پس از انقلاب تا به حال سفری به ایران داشته اید؟
وثوقی:نخیر نداشتم
در زمانی كه ایران تشریف داشتید به كدامیك از شهرهای ایران سفر نكردید و دوست دارید آن شهر هارا ببینید؟
وثوقی:نزدیك به 30 سال است كه در ایران نبودم ولی یادتان باشد كه من همیشه عاشق ایرانم و از دیدن وجب به وجب آن لذت میبرم و امیدوارم كه یك روز این دیدن تحقق بپذیرد.
فیلمی كه در هنگام انقلاب در خارج مشغول به ان بودید كدام بود و ایا فیلم موفقی از اب در امد؟
وثوقی: من برای بازی در فیلمی به كارگردانی اقای زریندست به امریكا امده بودم كه فیلم بسیار بدی هم از آب درامد و وقتی فیلم به پایان رسید این اتفاق افتاد و من اجبارا در امریكا ماندگار شدم.
آیا در فیلمی پس از انقلاب هم بازی کرده اید؟
وثوقی:اوایل انقلاب كه زمان گروگان گیری بود بدلیل ایرانی بودنم فعالیتی نتوانستم داشته باشم، ولی آهسته اهسته شروع بكار كردم و چند فیلم و سریال بازی كردم.
. آیا طی این سال ها، تحصیلات خاصی هم در آمریکا داشته اید؟
وثوقی:خیر
در دنیا به صورت بسیار جدی و وقیحانه تحریفاتی حساب شده و سیاه نمایی های واقعی علیه تاریخ ایران در حال شكل گیریست ازسعی در تغییر نام خلیج فارس گرفته تا ساخت فیلمهای اسكندر و 300 شدیدا در كشور نیازی جدی به ساخت فیلمهای تاریخیست كه جلوی این تحریفات و سیاه نمایی هاگرفته شود. برای این منظور نیاز به هنرپیشگانی با تجربه و كاركشته مانند شما را میطلبد در صورت اظهار تمایل فیلمسازان كشور ایا حاضرید فیلمهایی از این نوع بازی كنید?
مسلما, و خب سینمای ایران هم اگر مشکلی نداشته باشد باید فیلمهای تاریخی نیز داشته باشد كه تاریخ پر بهای ما را جهانیان بهتر بشناسند
اخیراً در کاری از هوشنگ توزیع بازی کرده اید، استقبال چطور بود؟
وثوقی:بسیار استقبال خوبی در تمام دنیا داشتیم اقای هوشنگ توزیع از معدود كسانی هستند كه بسیار با حساب و اندیشمندانه و پرمعنا مینویسند و در این نمایش هم توانسته بودند نقاط ضعف جامعه ایرانی لس انجلس را هنرمندانه بقلم بیاورند و در موفقیت این نمایش سهم بسزایی داشتند.
آیا فیلم های پس از انقلاب را پیگیری می کنید؟ چه فیلم هایی را دیده ید؟
وثوقی:خیلی زیاد نه چند فیلمی را دیدم آژانس شیشه ای, مارمولك و آتش بس و تعدادی دیگر كه نام انها را به یاد ندارم.
آیا فیلم های ژانر دفاع مقدس را هم دیده اید؟ آثاری مثل آژانس شیشه ای ابراهیم حاتمی کیا. نظرتان در مورد فیلم های این ژانر چیست؟
وثوقی::فیلم آژانس شیشه ای را پسندیدم بخصوص بازی یكدست اقای پرستویی را
بهترین فیلم ساخته شده بعد از انقلاب به نظر شما کدام است؟
فیلم "زمانی برای مستی اسبها" ساخته بهمن قبادی و فیلم "باد ما را خواهد برد" ساخته عباس کیارستمی.
از کدامین بازیگران و همچنین کارگردانان در سینمای پس از انقلاب، بیشتر علاقمند هستید؟ مثال بیاورید.
وثوقی::آقایان پرویز پرستویی و خسرو شكیبایی
در نشستی که شما در سان فرانسیکو داشتید، انتقاد زیادی از فیلم های پس از انقلاب کردید، این مسئله باعث ناخرسندی بسیاری از هنرمندان داخل وطن شد . لطفا در اینجا به طور خلاصه مهمترین انتقادی كه شما به سینما و سینماگران ایران بعد از انقلاب دارید كدام هستند و همچنین چه وجوه مثبتی را در طی این مدت مورد توجه شما قرار گرفته و ناظر آن بودید؟
وثوقی: همانطوریكه اشاره كردم داستان فیلمها یكنواخت است بغیر از دو سه فیلمی كه در سال ساخته میشود و در فستیوال ها گذارده میشود , البته این انتقاد من میبایستی سازنده باشد نه اینكه انها را ناراحت كند
آقای وثوقی، شنیده شد که شما در سال هایی که در آمریکا زندگی می کنید، رو به عرفان آورده اید. با توجه به آن که عکسی از شما منتشر شد که شما را با مو و ریش بلند نشان می داد چه شد که به سوی عرفان رفتید؟ ایا دوری از ایران، یکی از دلایل این مسئله نبود
وثوقی:اولا آن عكس مربوط به نمایش رستمی دیگر و اسفندیاری دیگر است و اینكه چطور شد به مکتب عرفان رو اوردم همیشه دنبال گمشده ای بودم و بالاخره در مکتب عرفان را یافتم
به هر حال در موقعیت اجتماعی كه شما دارید فكر كنم رو به عرفان اوردن و از خود گذر كردن كاری بسیار مشكل ولی ناممكن هم نیست
وثوقی:در عرفان شما از خود گذر نمیكنید بلكه به درون خود سفر میكنید و خود را بهتر خواهید شناخت.
با توجه به این واقعیت كه به تصویر كشیدن دوران جاهلیت هر عصری چه جدید و چه جاهلیت قبل و بعد از اسلام لزوما تعهد هنرمند به ارزشهای ارائه شده منفی و مثبت آن رولها نمیباشد و هنرمند تنها پیام رسانی و اجرائ نقش میكند , متاسفانه قشری از جامعه كم لطفی كرده و شخص شما را نماینده فیلمهای جاهلانه دانسته و به شما انتقادهایی دارند, ایا و این میتواند از این باشد كه به علت غیبت شما در سینمای بعد از انقلاب این شخصیتها در اذهان ثابت مانده و تصویر هنری شما به علت فعل و انفعالاتی كه صورت گرفت نیمه اندام و ناتمام افتاد؟
وثوقی: اولاً من فقط قیصر را كار كردم كه شخصیتی در آن زمان از جنوب شهر ما بود و حتی در ان فیلم كه كارگردان اصرار داشت كلاه مخملی سرم بگذارم قبول نكردم و بعد هم تصویر هنری من هیچگاه ناتمام نیفتاد بلكه كامل در ذهن همه مردم همیشه منعكس میباشد اگر قبول ندارید از مردم بپرسید. فراموش نكنیم كه همیشه مرغ همسایه غازاست تعدادی معدود از ما حاضر نیستیم به اصل پیامی كه مثلا در قیصر آن زمان به مخاطب داده میشد توجه كنیم و آن را جاهلانه خطاب میكنیم اما فیلمهای وسترن و هفت تیر كشی جاهلی غربی و بزن بزن های انها را كه در بخش فیلمهای سینمایی تلویزیون ایران هنوز سهم بسزایی دارند را می پسندیم و هنوز انها را در این دوره هم مشاهده می كنیم
آیا اخبار روز ایران را پیگیری می کنید؟
وثوقی: من از طریق اینترنت تمام مسائل واخبار روز ایران را دریافت میكنم و مطمئنا از هر لحظه كه در وطنم میگذرد با اطلاع هستم
سایت انتخاب چطور است؟
وثوقی:انتخاب را می خوانم، سایت خوب و نسبتاً معتدلی است و بیشتر خبرها دست اول است.
چندی پیش خبری منتشر شد مبنی بر این که شما قرار است با آقای قبادی همکاری کنید. این مسئله چقدر صحت دارد؟
وثوقی:بله من قرار است با اقای قبادی همكاری كنم
همچنین چندی پیش قرار بود شما در نقش عمر خیام در فیلمی به نام "نگهدارنده" بازی کنید، چه شد؟
وثوقی:آن فیلم را نپسندیدم داستان آبكی داشت
شنیده شده شما قرار است در کاری به کارگردانی آقای کیومرث پوراحمد که داستان زندگی یک بازیگر سوپر استار سابق است، بازی کنید؟ چقدر این مسئله صحت دارد؟
وثوقی: خیر اینگونه نیست.
کار با آقای غریب پور به کجا رسید
وثوقی:در حد صحبت بود و سر انجامی نداشت
آیا دلیل خاصی برای عدم بازگشت به ایران دارید یا نگرانی خاصی؟
وثوقی: من نگران هیچ چیزی نیستم، ,
آیا تا به حال از سوی مقامات ایرانی، پیغامی برای شما فرستاد شده مبنی بردعوت از شما به بازگشت یه وطن
بله دعوت زیاد شده ولی اساسی نبوده
62. با توجه به اینكه یك هنرمند تنها رول یك شخصیت فیلمی را بازی میكند و هیچ نوع اشكال حقوقی بر ان وارد نیست و بسیاری از شخصیتهای فیلم های قبل از انقلاب نیز هنوز در ایران یا مشغول ایفای نقشند و یافیلمسازی اگر هم نیستند به ایران رفت و امد میكنند با توجه به اینكه جشن ملی سینما نزدیك است ایا من میتوانم مجده امدن شما را به دوستداران شما كه بیصبرانه منتظر بازگشت شما هستند را از این طریق امسال بدهم و ما شاهد حضور شما در این جشن باشیم
ج:اگر دعوت رسمی بشود شاید
اگر به ایران آمدید، اولین جایی که می روید کجاست؟
ج:اولین مكان مقبره پدر و مادرم میباشد
64. حضرتعالی کتابی در خارج از کشور منتشر کرده اید،و متاسفانه این كتاب علارقم غیر سیاسی بودن ان و رعایت كامل اصولهای تعریف شده قوانین انتشار نتوانست در ایران اجازه نشر دریافت كندایا از لحاظ قانونی واز طریق وكیل پیگیراجازه آن هستید؟ و كلا اگر ممكنه كمی را جع به این كتاب برای ما بگویید كی این كتاب را نگاشتید و چند صفحه است و در مورد چه هست؟
وثوقی:این كتاب حدودا 700 صفحه است و سرگذشت پشت صحنه فیلمهایی است كه مردم از آن خاطره دارند و اگر اجازه نشر آن را ندادند شما بهتر است از مقامات مسئول سوال كنید
اگرامكان دارد خاطره جالبی كه از فیلمی و یا اتفاق جالبی كه در پشت صحنه افتاد برای ما تعریف كنید خوشحال میشوید-
بعد از اینكه فیلم رضا موتوری اكران شد پیش مردم در سینما نشستم و فیلم را تا اخر تماشا كردم مردم وقتی به آخر رسید مردم خیلی ها گریه میكردند من كه تحت تاثیر احساس مردم واقع شده بودم نخواستم زودتر سینما را ترك كنم و تا چراقها روشن شد خانم مسنی در میان جمعیت اول او مرا دید فریاد زد خدا رو شكر زنده است خدا رو شكر زنده است و اتفاق پشت صحنه اینكه در فیلم نفس بریده زیر پلی فكر میكنم پل گیشا بود تاره ساخته شده بود زیر این پل فیلم برداری میكردیم و من نقش یك ادم قشی را بازی میكردم و یك صحنه ای مثلا من قش كرده بودم و مردم هم دورم جم شده بودند پیرزنی با دیدن این صحنه هراسون شروع كرد به فحش دادن كه خاك عالم به سرتون این جوان داره میمره شما ایستادین ور ..ور تماشا میكنید ببریدش بیمارستان...
البته به علت تقاضا های مكرر برای بازگو كردن از این دست خاطرات طنز گونه كه پشت صحنه اتفاق میافتاد و جریانهای دیگر پشت صحنه كه كم هم نیستند مرا واداشت كه آن را بصورت كتاب در اختیار علاقمندان قرار دهم كه متاسفانه تا به امروز اجازه انتشار آن در ایران داده نشده
شنیده شده در صورت برداشتن موانع از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد بهروز وثوقی و فاطمه معتمد اریا در فیلمی به نام "سوار بر طوفان " با كارگردانی اقای بهروز غریب پور بازی خواهند كرد این خبر تا چه اندازه صحت دارد؟ ,
همانطوریكه اشاره كردید صحبتی با خانم معتمدآریا و اقای غریب شد ولی سرانجامی نداشت
آیا هیچ وقت دوست داشتید فیلم بسازید؟ اصلا تا به حال ساخته اید؟
وثوقی:من در بیشتر فیلمهایم به كارگردانان كمك فكری زیادی میكردم در آن زمان بعلت مشغله زیاد نمی توانستم فیلم مستقلی بسازم ولی حالا با تجربه كافی این سالها اماده این كار هستم
آقای وثوقی، آیا می دانید شما هنوز هم در میان مردم ایران از پرطرفدارترین و محبوب ترین بازیگر سینمای هستید؟ چه احساسی دارید؟آیا با هموطنان خود در ایران و طرفدارانتان ارتباط دارید؟
وثوقی::هموطنان من همیشه با لطف و محبت خودشان منو شرمنده میكنند و حتی گاهی اوقات اشك بچشمان من میاورند مردم ایران مردم شریفی هستند..
یکی از خوانندگان پرسیده، ماجرای اختلاف و کدورت شما با فروزان در فیلم دالاهو چه بوده؟آایا از ایشان خبر دارید؟
ج:من با ایشان كدورتی نداشتم , دو سه بار تلفنی احوالپرسی داشتیم
چه احساسی به شما دست می دهد وقتی در مورد شما از واژه "سوپر استار سابق" استفاده می شود؟
وثوقی:من خودم را هیچگاه سوپر استار نمیدانم من یك بازیگر ساده سینمای مملكتم هستم
اصلاً فرهنگ و تمدن ایرانی چقدر برای شما مهم است؟ دوستداران شما دلشان بسیار برای شما تنگ شده و خیلی ها به بازگشت شما نا امیدند این دوری از ایران، شما را افسرده و دلتنگ نكرده؟
وثوقی: دوری از وطن و هموطنان بسیار آزار دهنده است ,منم دلم برای یك یك هموطنانم تنگ شده
تا به حال با رسانه ای داخلی دیگری هم شما مصاحبه داشتید یا این اولین مصاحبه ایست كه شما با یك سایت داخل ایران دارید ؟
وثوقی: بله رسانه های هنری داخلی با من گفتگو كرده اند و امانت دار خوبی نبودند و من امیدوارم شما هر آنچه گفته شد را چاپ كنید
.چه آرزویی دارید و اینكه می خواهید نسلهای اینده از شما به چه عنوان یاد كنندو درآ خر اگر صحبتی و یا مطلبی خاص خطاب به دوستدارانتان دارید بفرمایید
وثوقی:بعد از گذشت هنوز حدود 30 سال، ازنظرمردم انگار نه انگار این زمان گذشته است. مردم حتی نگاه نمی کنند موهای من سفید شده است. به من همان نگاهی را می کنند که سی سال پیش درایران داشتند. به همین خاطر می خواهم دست به گردن مردم وطنم بیاندازم و به ایران برگردم.... بد حادثه سرنوشت را اینطور رقم زده است.... اگر دلم می خواهد درآن مملکت باشم نه اینکه آنجا کار کنم . نه! این اشتباه پیش نیاید. چون هم سنی از من گذشته و یا اینکه کارمناسب من نیست، اما می خواهم در وطنم باشم .
امیدوارم و آرزو دارم روزی برسد كه همه هموطنانم از آزادی خوبی برخوردار باشند دیگر اینكه آرزو دارم بتوانم اندوخته نیم قرن تجربه هنری خودم را به رایگان در خدمت جوانان با استعداد ایرانی قرار دهم
روابط عمومي گروه نمايش نان