تبليغاتX
ویولون شکسته( تخصصی هنرهای دارماتیک )
( مدیریت وب مهدی حاج محمدی ( سیاوش)

به نام خدا

...............................................................

 پرده اول / صحنه :   يك چهارپايه و يك چوبه دار در زندان

جواني با لباس زنداني وارد مي شود و تمام فضا را كنترل مي كند .

 او نگاهش را به راهي كه وارد شده بود مي اندازد

 بعد از لحظه ايي  دختري جوان  وارد مي شود .

((جوان پسر جوان دختر))

پسر جوان  : (  سكوت را مي شكند ) حرفتون رو بزنيد .

دختر جوان : ( نگاه متكبرانه ) انگار خيلي عجله داري ؟

پسر جوان : برام فرقي نمي كنه

دختر جوان : برات فرقي نمي كنه ، مثل اينكه مي خواهي اعدام بشي

پسر جوان : هر كسي يك جوري بايد بميره

دختر جوان : نه اينجوري

پسر جوان : حتما خدا خواسته

دختر جوان : شك نكن

پسر جوان : دگه درس اخلاق براي يك اعدامي فايده نداره .... حرفتون رو بزنيد

دختر جوان : فكر مي كني چي مي خوام بهت بگم ؟

پسر جوان : چند تا فحش

دختر جوان : اين مدتي زندان بودي خيلي از من فحش شنيدي ؟

پسر جوان : مطمئن  باش اينقدر متنفر بودي كه نخواهي منو ببيني ، چه برسه به اينكه بخواهي فحش بدي

دختر جوان : حرفام جلوي شما نبوده

صفحه 1

پسر جوان : ا... شما كه از خانواده متديني هستين ... پس غيبت هم مي كنيد                                                         

دختر جوان : حالا فكر مي كني چي پشت سرت گفتم ؟

پسر جوان : من چي مي دونم خانم ، حالا هر چي ،  ما بخشيديم

دختر جوان : ا... بخشيدي خيلي ممنون لطف كردين ،

پسر جوان : ببينيد خانم حكم صادر شده رفته ، ما باز خواستمون رو  تحويل داديم ،  اينم رسيدش ( علامت به  چوبه دار )

دختر جوان : ناراحت هم مي شي ؟

پسر جوان : بزار بيان كارشون رو بكنند ... مگه شما و خانوادت آرزوتون اين نبود ... خب چرا معطلي ... نكنه فكر كردي عروسيه نه خانم صحبت قتل و مقتوله و اعدامه نقل و نبات كه نيست

دختر جوان : چه جالب .. اگه مي خواهي  آدم بياريم كه دست هم بزنند واست ،  بااين كار شاقت .

پسر جوان : داريم قصاص پس مي ديم خانم ، شما بگو حرف حسابت چيه ؟

دختر جوان : خيلي پر رويي

پسر جوان : همه اينو بهم مي گن ( مكث) خانم محترم شما اومدين حرفهايي رو كه پشت سرم زدين رو بگين ؟

دختر جوان : نه .....

پسر جوان : پس حرف شما چيه ؟

دختر جوان :  هيچي

پسر جوان : ( كمي ناراحت اما ناراحتي خود را نبديل به يك لبخند مي كند ) پس اومدين براي دق و دلي خالي كردن ؟

دختر جوان : شايد

پسر جوان : بعد دلت خنك بشه ها ... بري براي دوستات تعريف كني ( ادادر مياورد ) من يك اعدامي را  كه از او خيلي متنفر بودم  مسخره كردم  .. ها ها

دختر جوان : ( ناراحت ) الحق ...

پسر جوان : الحق كه بي شعورم . خرم . نفهمم .  همه حرفهاي شما درست ... ( مكث و جدي ) خانم شما انگار حالتون خوب نيست . من برادر شما رو كشتم . من دارم قصاص مي شم . خوشحال باش ، ذوق كن . تو حرفي با من نداري

صفحه 2

دختر جوان : تو از كجا مي دوني كه من ذوق نمي زنم

پسر جوان : ( بي حوصله ) برو پيش پدر و مادرت ، بذار بيان كارشونوبكنن ..شبي شب خوبيه براتون ... شما بايد الان در تدارك يك اتفاق فرخنده باشين جشن بگيرين ( مي خندد )

دختر جوان : اتفاقا اومدم كه اين اتفاق فرخنده نيافته

پسر جوان : خب ... پس جنابعالي هم به مرگ تدريجي  رو اوردين

دختر جوان : يعني چي ؟

پسر جوان : يعني .... زجر دادن ... اذيت كردن ... روان رو بازي گرفتن ... وكيل بحالي دارين خوب بكارش وارده ...                         ( نگاه جدي به دختر ) خانم ، آب از سر من به اندازه كافي گذشته  زجر خودموكشيدم فحش ها و ناسزاهها مادرتو با با تو شنيدم ، برو پي كارت .. بذار بيان  كارشون رو بكنن و برن

دختر جوان : بمن حكم نكن

پسر جوان : حالا كه حكمه، ( كمي آرامتر )  حكم هم اينه كه برين بيرون خانم

دختر جوان : دگه زياد رو تو زياد نكن

پسر جوان : ما اينيم ... برو خانم .... ( روي چهار پايه مي رود )

دختر جوان : عاشق مردني

پسر جوان : چه جورم ... حال مي كنم ... آخ كه امشب چه شبيه ... ( مي خواند ) امشب شب مهتابه ،عزيزم رو مي خوام ( روي چهار پايه مي رقصد )

دختر جوان : چرا خو نوادت نيومدن

پسر جوان :  خودم خواستم ( خنده ) ولي اونا الان اون بيرون اماده ان تا منو تحويل بگيرن .. ( ادا نوشتن ) بفرماييد خانم اينم رسيد ( دو دست خود را محترمانه بطرف دختر دراز مي كند انگار كاغذي را به او مي دهد )

دختر جوان : رسيد نمي خواد . گفتم بيان التماسي .. حرفي .. آخه ميگن دم آخري مي تونه روي شاكي خيلي اثر بذاره

پسر جوان : به چه جالب ... كم التماس كردن ، خيلي هم شما خانواده دل رحمي هم هستين

دختر جوان : خيلي تو دل رحم بودي كه پارك زدي با چاقو داداش منو آش و لاش كردي

صفحه 3

پسر جوان : خيلي هم داداش شما دل رحم بودن با ده تا آدم قل چماق ريختن سر من بدبخت تا مي خوردم زدن ... من يكي از كليه هام رو زير كتك هاي داداش شما از دست دادم خانم .... بعدشم تو دعوا كه حلوا خيرات نمي كنند

دختر جوان : حرف زدنت عوض شده

پسر جوان : مگه چطوري بود ؟

دختر جوان : مودب تر بودي

پسر جوان : اي .. چه فرق مي كنه .. ادب ، بي ادب ، بي فرهنگ ، با فرهنگ .... حرفات همينا بود

دختر جوان : ( مكث ) خاطره رو خيلي دوست داشتي ؟

(( سكوت . پسر جوان به اطراف نگاه مي كند . نگاه به بيرون )

پسر جوان : ( كسي را صدا مي زند ) ببخشيد ....

دختر جوان : ( حرف اورا قطع مي كند ) صبر كن

(( سكوت ))

پسر جوان : ( متوجه حال دختر مي شود ) چيه .. بغض كردي ؟

دختر جوان : (خود را كنترل مي كند ) مطمئن باش براي جنابعالي نيست ،  اومدم با هات حرف بزنم

پسر جوان : يك دختر با يك پسر

دختر جوان : عيبي داره

پسر جوان : ( نگاه به بيرون . سكوت . آرام آرام كنار دختر ميايد . كنار دختر . دختر كمي عقب مي رود ) نترس ... من يكبار اين كارو كردم اينم سزاش .. به جووني خودت رحم كن ( نگاه به بيرون ) پدر و مادرتو نگاه چقدر عصباني هستن

دختر جوان : نترس اجازه گرفتم

پسر جوان : ( تعجب زده ) ا... چطور اجازه دادن ... اونم با من قاتل پسرشون ؟

دختر جوان : خواهش و تمنا كردم .... اونا منو خيلي دوست دارن

پسر جوان : آهان پس خاطر  شما رو خيلي مي خوان .... حالا ارزش هم داشت ؟

صفحه 4

دختر جوان : نمي دونم ... هنوز همه حرفامونزدم ( روي چهار پايه مي نشيند )

پسر جوان : پاشين جاي شما اونجا نيست

دختر جوان : خسته شدم

پسر جوان :  اون بيرونيا دارن ما رو نگاه مي كنن ...

 دختر جوان : مهم نيست

پسر جوان : خيلي جالبه ... خواهر يك مقتول با قاتل برادرش مي خواد حرف بزنه .... مطمئن پيه همه چيز رو هم به تنش ماليده ... حاضره روي چهارپايه ايي بنشينه كه لحظاتي بعد از زير پاي قاتل برادرش مي كشن .....اون التماس كرده .. گريه كرده با من حرف بزنه ... از قاضي تمنا كرده پيش مادرش و پدرش التماس كرده ... ( جدي به دختر ) تو رو خدا برو ... قبل از مرگ دگه عذاب معني نمي ده خانم ... اين جو اين چوبه دار خودش سوهان روح روان من شده ... دست از سرم بردار ... مي دوني وقتي داداشت مرد رفتم بالاي سرش گفتم اگه نفس داره برسونمش بيمارستان ولي راحت مرده بود خيلي راحت دگه كسي عذابش نداد .... از اينجا برو خانم ( بغض كرده گوشه ايي مي رود و شروع مي نشيند و آرام آرام با خود آوازي تلخ را زمزمه مي كند )

دختر جوان : من تك دختر خونه ام

پسر جوان : مي دونم ، اونم تك داداشت بود ... خيلي هم رو دوست داشتين .. براي هم مي مردين ... تو آرزو داشتي لباس دامادي برادرتو بخري اونم برعكسش لباس عروسي تو رو .... از بچگي يك قلك خرسي شكل داشتين .. پولاتون جمع كردين كه روي پاي خودتون وايستين .... تو و داداشت

دختر جوان : بسه .بسه . حرف من يك چيز ديگه است تو رو خدا گوش كن

پسر جوان: وقت خودتو تلف نكن برو حرفاتو براي آدمهاي زنده بزن ... اونايي كه راه مي رن ... اونايي كه ميدون و غذا               مي خورن ... براي من چه فايده داره

دختر جوان : تو يك آدم خوشبختي تو همش احساس خوشبختي مي كني مگه نه ؟

پسر جوان : چرا كه نه ؟

دختر جوان : هر موقع  مادرم كه  مي اومد خونه ميگفت : اين پسره انگار نافكشو با خنده بريدن

پسر جوان : ( مي خندد ) درسته ... آخه تقصير اون پرستاره است

دختر جوان : پرستار ؟

صفحه 5

پسر جوان : من از همون وقتي چشم باز كردم  زيبايي ديدم ... من اصلا با اون عكس سكوت توي بيمارستان حال نمي كردم ... همش با صداي بلند مي خنديدم ... من لباس پرستار رو خيلي دوست دارم ..... ( به دختر ) حا لا چي ؟

دختر جوان : پرستاره خيلي خوشكل بود ؟

پسر جوان : خيلي به حال بود ... همش زيبايي ( نگاه به دختر مي كند . بطرف او مي رود . او را برانداز مي كند . دختر عقب عقب و پسر جلو مي رود . او همچنان به خيره مانده . دختر كمي جا خورده اما خود را كنترل مي كند . )

دختر جوان : طوري شده ؟

پسر جوان : بد نيستي ... ولي مثل پرستاره نيستي

دختر : منظور ؟

پسر جوان : لباس سفيد پرستاريت كو ؟ ( مي خندد او خنده هاي زوركي مي كند تا جايي كه روي زمين ميافتد . مردي با چهره پوشيده شده داخل ميايد )

مرد چهره پوش : طوري شد خانم

دختر جوان : نه آقا

مرد چهره پوش : ( بطرف جوان پسر ) چه خبره ديوونه ... پاشو .... ( مرد كمي او را اذيت مي كند )

دختر جوان : ( بطرف آنها ) اذيتش نكنيد

مرد چهره پوش : ( تعجب زده ) ا... خانم شما دخالت نكنيد .. اين آدما بايد بدتر از اين سرشون بياد ( مكث) خواهش مي كنم زودتر حوصله خونواده محترم با قاضي سر رفته ( مي رود )

پسر جوان : ( خنده خود را آرامتر مي كند ) خبلي خنديدم ها

دختر جوان : ( كنار او ) يعني اينقدر من خنده دارم

پسر جوان : نه ... شما اتفاقا خيلي هم زيبا هستين .. مي دوني ( كمي آروم تر . متفكرانه ) اين آخرين خنده بلند من بود ...                ( نگاه به دختر ) شما هم آخرين زيبايي هستي كه من مي بينم ... ( نگاه عميق تر به دختر ) خيلي زيبايي سارا

دختر جوان : اسم منو هم مي دوني ؟

پسر جوان : همه جا اسم شما بود .. تو دادگاه ... تو گريه هاي مادرتون ...

صفحه 6

دختر جوان : ( به پسر و نزديك به او )  نگفتي خاطره رو خيلي دوست داشتي ؟

پسر جوان : بله

دختر جوان : هنوز هم داري ؟

پسر جوان : بله

دختر جوان : خيلي

پسر جوان : بيشتر از ديروز

دختر جوان : هميشه تو كافي شاپ دانشگاه مي ديدمتون

پسر جوان : ما هم همينطور ( نگاه دقيق به دختر ) ببخشيد يك سئوال ؟

دختر جوان : بفرما

پسر جوان : توي دانشگاه يا توي كافي شاپ لباستون .... عوض شدين .. اون موقع چادرو مقنعه و ...

دختر جوان : الان هم دارم

پسر جوان : آهان ... البته ببخشيد چون برام تعجب آور بود

دختر جوان : خب حا لا

پسر جوان : ( كمي تفكر ) مي گم شما .....

دختر جوان : من چي ؟

پسر جوان : ( رو به بيرون ) آقا . آقا

دختر جوان : چي شد ؟ چرا اونها رو صدا مي زني ؟

پسر جوان : آقا .

(( مرد چهره پوش وارد مي شود ))

 مرد چهره پوش : چته ؟

پسر جوان : خواهش مي كنم . بگين بيان كارو تموم كنن

صفحه 7

مرد چهره پوش : حرفها ته كشيد

پسر جوان : حرفي نبوده آقا

مرد چهره پوش : ( كنار دختر ) تمومه خانم

دختر جوان : من هنوز حرف دارم

مرد چهره پوش : خانم اين همه مدت اين آقا تو زندون بود خب ميمودين حرف مي زدين ... حا لا موقع اجراي حكم حرف زدتون گل كرده ... بعدشم شما رو چه به اين قاتل

دختر جوان : اجازه پرسيدم ... من تا وقتي دلم بخواد حرف مي زنم

مرد چهره پوش : سابقه اين با با توي پرونده هزار صفحه ايش ثبته خانوم ... اجازه بگيرين برين مطالعه كنيد ... ببخشيد شما نويسنده و محقق هستين

دختر جوان : به شما ربطي نداره آقا ... در ضمن ما شاكي هستيم نه شما

مردچهره پوش : وا .... من اجرا كننده حكمم به من هم ربطي نداره .... ولي شاكي اصلي اون با باو ما در شما هستن

دختر جوان : مي دونم شما بفرماييد

پسر جوان : نه .. خواهش مي كنم كارتون رو بكنيد

مرد چهره پوش : بفرما خود آقا راضيه

دختر جوان : مثل اينكه با اين كار عشق مي كنيد

مرد چهره پوش : زن و بچه گرسنگي حاليش نيست ... دادگاه هم شغل مغل حاليش نيست ... نفقه ندي مهريه به اجراست

دختر جوان : خوب بلدي ؟

مرد چهره پوش : بلد شديم خانم

پسر جوان : خواهش مي كنم بس كنيد

مرد چهره پوش : خفه . به هر حال خانم فقط تنگه ... اون بيرون هزارتا آدم منتظر اين تنه لعشن ... زودتر لطفا .. در ضمن با با و مادره عصباني هستن ها ... دهن به دهن اين آدم ها هم نزار ( مي رود )

صفحه 8

پسر جوان  : شنيدي ... دهن به دهن ما گذاشتن مرضش اعدامه ... برو خانم حوصله اون آدمهاي بيرون رو  سر نبر ... برات بد ميشه ... توي اتاقت حبس مي شي ... درو بروت قفل مي كنن ....

دختر جوان : بمن شك كردي ؟

پسر جوان : بعيد نيست

دختر جوان : چطور ؟

پسر جوان : تو همش نزديك ميز منو خاطره تو كافي شاپ مي نشستي . خاطره يك روز گريون اومد پيش من ... گفت: اين دختره همش جلوي منو ميگيره ...

دختر جوان : خب

پسر جوان : تو همش به اين اون امر و نهي مي كردي

دختر جوان : خب

پسر جوان : به قول خودتون تو همش با آدم مثبتا بودي .... تو و .

دختر جوان :  ( حرف اورا قطع مي كند ) بله داداشمم عضو آدم مثبت ها بود .. دگه بسه

(( سكوت ))

پسر جوان :  اعتراف مي كنم اينقدري الان دارم عذاب مي كشم توي طول زندان نكشيدم ... تو موفق شدي .. حا لا برو

دختر جوان : من خيلي كافي شاپ مي اومدم مگه نه ؟

پسر جوان : بله

دختر جوان : چرا ؟

پسر جوان :  من چكارم به مردم

دختر جوان : از خودت سئوال نكردي ؟

پسر جوان : تو هم مثل بقيه ... كافي شاپ مال پدر منو خاطره كه نبود

دختر جوان : ( كمي فكر . مكث ) حسود بودم

صفحه 9

پسر جوان : حسود ؟

دختر جوان : من دوستت داشتم

پسر جوان : اوه ... ( خنده تلخ ) چرا ؟

دختر جوان : از درس خوندت ...

پسر جوان : ( نقش  ) استاد ما تحقيق و پژوهش رو گذاشتيم مبناي اجتماع و مسائل پيرامون اون

دختر جوان : از شوخيات

پسر جوان : ( تصور در كلاس ) خب عزيزان دانشجو ... تو بگو عزيزم .. آفرين عزيزم ... ا.. تو خودت  گلي عزيزم چرا گل آوردي ...

دختر جوان : از شجاعتت

پسر جوان : ( تصور در حال كنفرانس ) چه اشكالي داره يك تشكل دانشجويي داشته باشيم وابسته به هيچ حزبي .حرف خودمون رو بزنيم . هيچ اشكال نداره كه ما هم پلاكارد بنويسيم و تو خيا بون ره بيفتيم ... ما حق اظهار نظر داريم .چه كارگر . چه راست و چپ

دختر جوان : از صدات،  من نوار ي كه با سه تار خوندي بودي يواشكي از تو ماشينت برداشتم

پسر جوان : ا... پس كار تو بود ... بيچاره خاطره ، همش ميگفت كار من نيست

دختر جوان : من تو رو ديدم كه همش بدوني كه كسي بفهمه يواشكي گوشه مسجد بعد از نماز جماعت  هي دعا مي كردي با اون دوستت ... من عاشق اون صليب تو گردنت بودم

پسر جوان : دادمش خاطره

دختر جوان : سه تار زدنت عاليه

پسر جوان : دادمش خاطره

دختر جوان : برادر من بي تقصير نيست ... مي تونست مدارا كنه ... مي تونست غد نباشه ... اون همش غد بود .. اون حتي               نمي گذاشت من توي خونه بدون روسري باشم .... اون دويتايي داشت از خودش غد تر ... من اصلا از اونها خوشم نمي اومد ...                ( بغض ) حا لا من رفتم لو تون دادم

پسر جوان : حرفات تموم شد ... اومدي حلاليت بطلبي

صفحه 10

دختر جوان : نه ... رك و راس اومدم خواستگاريت

(( سكوت . منگي پسر جوان . نگاه آن دو بهم . نشستن و بر خاستن پسر جوان . راه رفتن . نامتعادل بودن . سكوت ))

پسر جوان : ( سكوت را مي شكند ) حا لا حقش هست بهت بگم ...

دختر جوان : احمق . ديوونه

پسر جوان : برو ...

دختر جوان : مي رم گم ميشم ... اما تا جواب ندي نه

پسر جوان : داد مي زنم

دختر جوان : بزن

پسر جوان : تو از من غير از جونم چي مي خواهي دختر

دختر جوان : آزاديتو

پسر جوان : منو كسي آزاد نميكنه

دختر جوان : چرا من اينكارو مي كنم

پسر جوان : تو ديونه ايي دختر

دختر جوان : از تو خاطره ياد گرفتم

پسر جوان : من قاتلم ... يك مجرم ... تو خواهر مقتولي ... تو از من متنفري حاليت نيست

دختر جوان : چيه مي ترسي توي رختخواب خفت كنم .. يا توي حموم تيغ زير گلوت بكشم ها

پسر جوان : اين يعني چي ؟ برو دست از سرم بردار ... برو خودتو آماده كن براي پايكوبي ( مثل سما پايكوبي مي كند )

دختر جوان :  دست بردار ...جواب بده

پسر جوان : گيرم بگم بله

دختر جوان : منم ميگم بله

پسر جوان : ديونه ... اون چشمهاي از حدقه زده پدرو مادرتو نمي بيني ...

صفحه 11

دختر جوان : چرا اون با من

پسر جوان : آخه چطوري ؟

دختر جوان : منم عاشقم

پسر جوان : پس تو هم عاشق مرگي .... تهديد كردي خودتو مي كشي

دختر جوان : مطمئن باش

پسر جوان : خاطره .خاطره كجايي ... هي . هي . دنيا رو ببين . خدا يا كسي رو بخاك روسياهي و دربدري نكشون ....

دختر جوان : جواب

پسر جوان : خاطره من كجايي كه ببيني  ديوونه نبودم ديوونه هم شدم .... ساز بزن خاطره

دختر جوان : ساز بزن خاطره

(( صداي ساز سه تار ))

(( سكوت ))

پسر جوان : صداي سه تاره ... از بيرون اينجا صداي سه تار مياد

دختر جوان : خاطره است

پسر جوان : مگه اون اينجاست

دختر جوان : اون بيرونه

پسر جوان : ( عصباني ) باهاش چكار كردي ؟ اون قرار بود بره ... از اينجا بره ... بره تو شهر خو دشون

دختر جوان : من كاري نكردم ... اون التماس كرد ... اون بپاي من اوفتاد .. اون خيلي گريه كرد ...

پسر جوان : تو هم خوشحال

دختر جوان : اولش بله ... بعدش دلم براش سوخت

پسر جوان : ما قرار داشتيم كاري نكنيم كه كسي دلش به حال ما بسوزه

دختر جوان : اون پيمان رو شكست

صفحه 12

پسر جوان : محاله ... اين ها همش خيالاته ... وهمه ....

دختر جوان : واقيعت داره ... جواب من چي شد .... من از خاطره خواستم در صورت جواب مثبت تو  به من تو رو آزاد كنم ... پدر مادرم منو خيلي دوست دارن

پسر جوان : غير ممكنه

دختر جوان : جواب

پسر جوان : محاله

دختر جوان : جواب

پسر جوان : نزن

دختر جوان : جواب

پسر جوان : نزن دگه نزن بسه ... دگه ساز نزن خاطره (  بعد از زدن چند دور و فرياد روي زمين ميافتد )

(( سكوت ))

پرده دوم / صحنه :يك چهارپايه و يك چوبه دار در زندان

((خانواده مقتول به همراه قاضي و مرد چهره پوش داخل مي آيند ))

((قاضي . دختر جوان . پسر جوان . مرد چهره پوش . مرد مسن  . زن مسن))

(( همه با لاي سر پسر جوان ))

مرد مسن : مي بينيد آقاي قاضي اين از ترفندهاي فراره ... گول اصلا نخوريد آقا .... موش مردگيه آقا

قاضي : ترسيده بيچاره

مرد چهره پوش : دكتر زندان رو خبر كنم آقا

قاضي : آره بگين بياد  

مرد چهره پوش : چشم آقا ( درحال رفتن )

زن مسن : چي رو چشم اقا ... اينها راه فرارو خوب بلدن .... همانطور كه اقام گفت اينها از اون موش مرده ها هستن

صفحه 13

قاضي : موش مردگي چيه خانم محترم ... بنده خدا از ترس و جو موجود رنگش شده مثل گچ ..   اكثر اعداميها اينجوري           مي شن ،اجازه بدين ما كارمون رو بلديم

مرد مسن : فرار ش عواقب خوبي براتون نداره آقاي قاضي

قاضي : ( ناراحت ) لطفا بمن درس ندين (  رو  به مرد چهره پوش ) كارتون رو بكنيد آقا

مرد چهره پوش : چشم آقا ( مي رود )

قاضي : شايد اشكال از  ما بوده  ... بنده خدارو كاش اجازه نداده بوديم تنها بياد اينجا .... اصلا از اين موقعيت خوشم نمياد

دختر جوان : خودش خواست

قاضي : درسته . مي دونيد به هر حال پاي جون و مردن در بينه ... فكرشو بكنيد آدم بدونه كه تا ده دقيقه دگه زنده نيست

دختر جوان : حقشه . چطور وقتي داداش منو  با چاقو مي زد فكر نمي كرد عاقبتش اينه

زن مسن : آفرين دخترم

مرد مسن : اين آدمها انگلند آقاي قاضي

قاضي : حالا يك سهل انگاري بوده .... توي دعوا پيش مياد

دختر جوان : سهل انگاري ... عمدا زده برادر من و كشته.. من از اين آدمها متنفرم  ( بطرف جوان مي رود كه لگدي به بزند )

قاضي : بسه خانم محترم . ... كسي نگفت حق با شما نيست ... بيچاره خودش داره قصاص ميشه ... نمي تونيد خودتونو كنترل كنيد بفرماييد بيرون

(( پسر جوان كم كم بهوش مياد ))

قاضي : آقا . جوان . حالت خوبه

پسر جوان : بگين نزنه

قاضي : چي شده ؟ حالتون خوبه

مرد مسن : پاشو  موش مرده . فرار امكان نداره

قاضي : آقاي محترم ... خونسرد باشيد ....  تكرار بشه ميگم بندازنتون بيرون ( سر جوان را بالا مي گيرد ) حالتون چطوره ؟          مي تونيد وايستيد

صفحه 14

(( پسر جوان كم كم مياستد ))

قاضي : بهترين ؟

زن مسن : طوريش نيست ... از منو شما هم گردن كلفت تره

قاضي : (  از حرف زن مسن خود را كنترل مي كند ) شما بهترين جوان ؟

پسر جوان : بله ... خاطره اون بيرونه

قاضي : خاطره نامزدش رو ميگه ؟

دختر جوان :  نامزد ؟ كجا نامزد آقاي قاضي . سياه كاريه .اون عجوزه است  .. تمام آتشا از اونه

قاضي : اون به منو شما ربط نداره ... در ضمن قصاص ايشون بخاطر اون دختر نيست ... ( رو به جوان ) كارش داري جوان ؟

پسر جوان : نه ..... صداي ساز اومد ... آخه اونم بلده ساز بزنه

قاضي : ( تاسف ) متاسفم .... كاش يك راهي بود ... ( بطرف چهارپايه ) چقدر راه تا اين چهارپايه باريكه .. مثل يك مو

مرد مسن : شما دارين تحت تاثير قرار مي گيرين آقاي قاضي

قاضي : تحت تاثير كدومه آقا ، شما به خواسته خودتون  مي رسين ... بقيه اش بخودم ربط داره ... حالا اين خاطره كجا هست ؟

 دختر جوان :  بيرون وايستاده ... ( رو به جوان پسر ) بهت بگم دلم خنك شد ... اينقدر بهم التماس كرد .. تا رضايت پدر و مادرمو بگيرم ولي كور خونديد .. هم تو هم اون

پسر جوان : بگين بره ... بگين خاطره بره آقاي قاضي

قاضي : بنده خدا .... ( مكث)  اگر حالش خوب نباشه بايد اجراي حكم به تعويق بيافته  

مرد مسن : چي رو عقب بيافته قا ضي ، اين كه قصاصش ثابت شده

قاضي : نگفتم آزاد بشه گفتم اجراي حكم بيافته عقب ..... اينجا هم براي خودش قانون داره هركي به هر كي كه نيست ... بزارين پزشك بياد  معلوم ميشه

مرد مسن : پس كي ؟

قاضي : بيرون بوده ... حالا تا بهش زنگ بزنند طول ميكشه

صفحه 15

مرد مسن : استغفرالله

زن مسن : ( ناله ) اي خدا

دختر جوان : شما مي خواهيد بگين كه حق با نيست

قاضي : براي خودتون تفسير مي كنيد خانم ... حالش خوب نيست ... بايد متهم در صحت كامل اجراي حكم رو بپذيره ... خانواده متدين اينقدر بي تاب  ... صحبت جون گرفتن يك انسان در ميونه

دختر جوان : پس داداش ما چي ؟

قاضي : نه انگاري شما كلا مشكوك به همه چيز هستين ... خانم ايشون خلاف كرده ... به عمد هم بوده .. ثابت شده ... اعتراف هم كرده ... حكمشم امروز نه فردا صد رصد اجرا ميشه .... من حرفم آب دادن قبل از ذبح گوسفنده . متوجه شدين

دختر جوان : ( كمي مكث ) بله

قاضي : طبق قانون هم  هر اعدامي هر جاي دنيا مي تونه قبلش يك خواسته منطقي  داشته باشه  

پسر جوان :  ( بحث آنها را قطع مي كند.  ) آقاي قاضي .

قاضي :  انگار حالتون بهتره . بفرما ،

پسر جوان :  مي تونم درخواست كنم

قاضي : بله . حق شماست

پسر جوان : اول اينكه همين الان كارروتموم كنيد  من دگه خسته شدم . دوم اينكه  دلم براي ساز زدن تنگ شده مي خوام پنج دقيقه ساز بزنم سه تار

قاضي : ساز بزني . حرفي نيست ... از نظر من حرفي نيست

 قاضي :( كنار مرد مسن او را كناري مي كشد  ) نظر شما چيه ؟

مرد مسن : من چي بگم والله ... ما هم همچون آدم بي رحمي نيستيم آقاي قاضي .. ولي خب اونم پسر ما بود

قاضي : حرف شما كاملا درسته ... الان اگر اجازه بدين به آخرين آرزوش برسه بنده خدا

مرد مسن : حرفي نيست اينم سه تار بزنه ... مردم ميگن دعاي خيرات بكنيد اين ميگه سه تار يزنم...

قاضي : اينم براي خودش عالميه ... من شنيدم خود شما هم دستي در عالم هنر و ساز دارين

صفحه 16

مرد مسن : نه آقا ما اونجا براي خودمون الكي دست قلم خوشنويسي مي بريم

قاضي : پس اهل دلي آقا

مرد مسن : اي با با ... وقتي پسرمون رفت دگه دلمون هم رفت

قاضي : خدا دخترون براتون نگه داره

مرد مسن : ( بغض) متشكرم

 قاضي : (  خوشحال ) خب جوان ساز از كجا بايد بياريم

دختر جوان : قبلا اماده كردن ... دست خانم خاطره است ... بيرون

قاضي : خيلي خب ... پس اجازه بدين بريم ساز رو بياريم

(( همه مي روند . جوان مي ماند ))

پسر جوان : من حرف قاضي رو شنيدم .  چقدر راه تا  اين چهار پايه باريكه ... ( روي چهارپايه مي نشيند ) دلم براي ساز تنگ شده ... دلم براي خاطره  تنگ شده .... بعد از من دنيا چه شكليه .... سارا مي دونم تو از من متنفري .....                                     ( خنده و تقريبا مثل روانيها كه قصه تعريف مي كنند ) ولي فكرشو بكن ... تو از من خواستگاري كني . بعد يواشكي عاقد عقد بخونه . بعد پدر و مادرتم راضي باشن . بعد معلوم بشه تو و خاطره نقشه كشيدين . بعد با هم بريم لباس عروس بخريم .بعد كه خريديم توي يك ماشين كه گل زدن خاطره جلو تو عقب . بعد باهم بريم سر خاك داداشت . بعد ......

پرده كم كم در حالي كه صدا ي سه تار با حرفهاي پسر جوان عجين  است بسته مي شود .

((پايان ))

 

صفحه 17

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 8:43  توسط گروه نمایش نان   | 

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

«سوسیالیسم تخیلی» برابر واژه «Utopian Socialism»(در فارسی به «سوسیالیسم پنداری»و«سوسیالیسم ایده آلیست» نیز برگردانده شده است) واژه‌ای است که اولین بار توسط کارل مارکس(از با نفوذ‌ترین سوسیالیستها که با جمع آوری نظرات سوسیالیستهای قبل از خود و تحلیل وضع اقتصادی موجود در زمان خود و پیش از آن، با همکاری فرد دیگری بنام فردریش انگلس آثار مهمی را به رشته تحریر در آوردند)به سوسیالیستهای پیش از خودشان اطلاق شده است.وی عقیده داشت که بیشتر سوسیالیستهای اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم انسانگرایانی هستند که نسبت به بهره کشی شدیدی که با سرمایه داری ابتدایی همراه بود اعتراضی بجا داشتند. وی با وجود تحسین بسیار آنها این لقب کنایه آمیز را در مورد آنها بکار برد و معتقد بود بیشتر آنها خیال پردازانی در جستجوی مدینه فاضله‌اند که امیدوارند با اتکای به خرد و شعور اخلاقی طبقه تحصیلکرده، جامعه را تحول بخشند. بنظر وی بیشتر افراد تحصیلکرده اغلب اعضای طبقات بالا هستند و بدین جهت پایگاه اجتماعی، رفاه، دانش و آموزش برتر خود را مدیون امتیازات موجود در نظام سرمایه داری بوده و در حفظ آن کوشش می‌کنند و وجود تعداد محدودی افراد انسانگرا در میان آنان به تحقیق نمی‌تواند پایگاه قدرتی برای تغییر محسوب شود و برای آنهایی که به تحقق چنین تغییری عقیده داشتند واژه سوسیالیستهای تخیلی را بکار برد.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 12:26  توسط گروه نمایش نان   | 

واژه رئالیسم از رئل(Real) که به معنای واقع است، مشتق شده و در واقع به معنای مکتب اصالت واقع است.


مکتب رئالیسم نقطه مقابل مکتب ایده آلیسم است؛ یعنی مکتبی که وجود جهان خارجی را نفی کرده و همه چیز را تصورات و خیالات ذهنی می داند.


تصویر
تولستوی
رئالیسم یعنی اصالت واقعیت خارجی. این مکتب به وجود جهان خارج و مستقل از ادراک انسان، قائل است.
ایده آلیست ها همه موجودات و آنچه را که در این جهان درک می کنیم، تصورات ذهنی و وابسته به ذهن شخص می دانند و معتقدند که اگر من که همه چیز را ادراک می کنم نباشم، دیگر نمی توانم بگویم که چیزی هست. در حالی که بنابر نظر و عقیده رئالیستی، اگر ما انسان ها از بین برویم، باز هم جهان خارج وجود خواهد داشت. به طور کلی یک رئالیست، موجودات جهان خارج را واقعی و دارای وجود مستقل از ذهن خود می داند.می داند.

باید گفت در واقع همه انسانها رئالیست هستند، زیرا همه به وجود دنیای خارج اعتقاد دارند. حتی ایده آلیست ها نیز در زندگی و رفتار، رئالیست هستند، زیرا باید جهان خارج را موجود دانست تا بتوان کاری کرد و یا حتی سخنی گفت.

کلمه رئالیسم در طول تاریخ به معانی مختلفی غیر از معنایی که گفته شد، استعمال شده است. مهمترین این استعمال ها و کاربرد ها، معنایی است که در فلسفه مدرسی یا اسکولاستیک(Scholastic) رواج داشته است.


در میان فلاسفه مدرسی، جدال عظیمی بر پا بود که آیا کلی وجود خارجی دارد و یا اینکه وجودش فقط در ذهن است؟

کسانی که برای کلی واقعیت مستقل از افراد قائل بودند، رئالیست و کسانی که کلی را تنها دارای وجودی ذهنی و در ضمن موجودات محسوس می دانستند و برای آن وجود جدا از جزئیات قائل نبودند،، ایده آلیست خوانده می شدند.

بعدها در رشته های مختلف هنر مانند ادبیات نیز سبک های رئالیستی و ایده آلیسمی به وجود آمد و سبک رئالیسم در مقابل سبک ایده آلیسم است.
سبک رئالیسم یعنی سبک گفتن و نوشتن متکی بر نمودهای واقعی و اجتماعی. اما سبک ایده آلیسم عبارت است از سبک متکی به تخیلات شاعرانه گوینده یا نویسنده .

منابع


  • اصول فلسفه و روش رئالیسم، جلد 1، صفحه 81
  • آشنایی با بعضی الفاظ فلسفی، صفحه 12


رئالیسم نوعی"واقع گرایی" است در رمان و نمایشنامه که خیال پردازی و فردگرایی رومانتیسم را از بین می برد و به مشاهده ی واقعیت های زندگی و تشخیص درست علل و عوامل و بیان تشریح و تجسم آنها می پردازد.
تصویر
بالزاک

هدف حقیقی رئالیسم تشخیص تأثیر محیط و اجتماع در واقعیت های زندگی و تحلیل و شناساندن دقیق "تیپها" یی است که در اجتماع معینی به وجود آمده است.

سعی نویسندگان رئالیسم در این است که جامعه خود را تشریح کنند و "تیپها"ی موجود در جامعه را نشان دهند.

از این روست که کار نویسنده در این مکتب به کار یک مورخ نزدیک می شود با این تفاوت که عادت و اخلاق مردم اجتماع خویش را بیان می کند.

"بالزاک" فرانسوی نماینده مکتب رئالیسم نیز به این نکته اشاره می کند و در "کمدی انسانی" می گوید: "با تنظیم سیاهه ی معایب و فضایل و با ذکر آنچه زاییده ی هوس ها و عشق هاست و با تحقیق درباره مشخصات اخلاقی و انتخاب حوادث اساسی جامعه و یا تشکیل "تیپها" ممکن است به نوشتن تاریخی موفق شوم که مورخان از آن غافل بوده اند، یعنی "تاریخ عادات و اخلاق جامعه".

از نمایندگان بزرگ رئالیسم در فرانسه "بالزاک" و "استاندال" در انگلستان "دیکنز" و در روسیه "تولستوی" و "داستایوسکی" را می توان نام برد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 12:6  توسط گروه نمایش نان   | 

 ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.
پرش به: ناوبری, جستجو
سیمین دانشور
سیمین دانشور

سیمین دانشور (زاده ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ خورشیدی در شیراز[۱]) نویسنده و مترجم ایرانی است. وی نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفه‌ای در زبان فارسی داستان نوشت.[۲][۳] مهم‌ترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است[۴] و از جمله پرفروش‌ترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب می‌شود.[۵] دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود.[۶]

 

[ویرایش] زندگی

دانشور در سال ۱۳۰۰ شمسی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت.

دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقاله‌نویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بی‌نام.

در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد[۷] که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شده‌است. مشوق دانشور در داستان‌نویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آل‌احمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.

در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علم‌الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیع‌الزمان فروزانفر).

دانشور به سال ۱۳۲۹ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آل‌احمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد[۸] در همین سال با آل‌احمد ازدواج کرد.[۹] دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیبایی‌شناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستان‌نویسی و نزد فیل پریک نمایش‌نامه‌نویسی آموخت.[۱۰] در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.

پس از برگشتن به ایران، دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستان‌شناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آل‌احمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروش‌ترین رمان‌های معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد.

[ویرایش] کتابها

اولین آثار منتشرشدهٔ دانشور عبارت‌اند از مجموعه‌های داستان کوتاه آتش خاموش (اردیبهشت ۱۳۲۷) و شهری چون بهشت (دی ۱۳۴۰) و نیز ترجمهٔ آثاری از برنارد شاو (سرباز شکلاتی، ۱۳۲۸)، آنتوان چخوف (دشمنان، ۱۳۲۸)، آلن پیتون (بنال وطنناتانیل هاثورن (داغ ننگ) و دیگران.

معروف‌ترین اثر دانشور، رمان سَووشون (انتشارات خوارزمی، تیر ۱۳۴۸) است که مدت کوتاهی پیش از مرگ نابهنگام جلال آل احمد، همسر دانشور، منتشر شد. دربارهٔ این رمان نقدهای بسیار معدودی منتشر شده‌است (گلشیری، ص ۹). این رمان به وقایع پس از پادشاهی محمدرضا شاه می‌پردازد، و ماجراهای آن در نیمهٔ اول سال ۱۳۲۲ در شیراز اتفاق می‌افتند، ولی به گفتهٔ خود دانشور به شکلی رمزی به سقوط دولت مصدق در مرداد ۱۳۳۲ نیز اشاره می‌کند (گلشیری، ص ۱۷۱).

از آثار دیگر وی می‌توان به چهل طوطی (با جلال آل‌احمد)، به کی سلام کنم؟ (خوارزمی، خرداد ۱۳۵۹)، و ترجمهٔ ماه عسل آفتابی (۱۳۶۲) اشاره کرد. وی چند اثر غیرداستانی نیز دارد، از جمله غروب جلال (انتشارات رواق، ۱۳۶۰)، شاهکارهای فرش ایران، راهنمای صنایع ایران، ذن بودیسم، و مقالاتی با عنوان «مبانی استتیک» در روزنامهٔ مهرگان.

مهم‌ترین آثار دانشور پس از انقلاب ایران رمان‌های جزیرهٔ سرگردانی (خوارزمی، ۱۳۷۲) و ساربانْ سرگردان هستند که به وقایعی که به این انقلاب منجر شد و اتفاقات بعد از آن می‌پردازند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 13:17  توسط گروه نمایش نان   | 

عجب آدم بدبختیم من .... آقا یا خانم دیروز رفته بودم میوه بخرم ... خیر سرم آلو ... همینکه به در میوه فروشی رسیدم نگام افتاد به هلو ... اونم عجب هلوهای  شیرینی ... باور کنید در طول عمرم هلو به این نازی و قشنگی که رنگش لاکی باشو و سفید سرخ ندیده بودم ... چشمم انو گرفت گفتم بزار بجای آلو هلو بگیرم .. خلاصه توی همین فکرها بودم که یکدفعه دیدم یک خیار سبز بد ترکیب اومد صاف کنار هلوی من وایستاد ... هلو بهش خندید باور کنید اگه نمی خندید من مطمئن باشید یا با 110 تماس می گرفتم یا خودم از فنون رزمی استفاده می کردم از وسط نصفش می کردم ....

هی اقا یا خانم ما در حسرت هلو مونده که صاحب مغازه گفت : امری داری داداش ؟

ناحودگاه گفتم : دو کیلو هلو لطفا

مرد چخماقی با اون روپوش سفید خال خال پر چرک رفت توی مغازه و من هنوز رفتن هلو رو نگاه می کردم .بلاخره تا من چشم باز کردم وسط کوچه دیدم ای دل غافل ما برای آلو رفته بودیم هلو خریدیم .. عیبی نداشت .... براه خودم ادامه دادم ... تو فکر اون هلو واون خیار سبز بودم ... خوش بحالت خیار سبز عجب هلوی بحالی زدی به تور .. نه نه فکر بد نکنید .. آقای خیار سبز درسته که قیلفه نداشت ولی معلوم بود از اون دکترا و یا مهندسا بود و یا خیلی پول دار واسه این می گم وگرنه از وجنات هلو مشخص بود هلوی خیلی با مزه و البته محجبه است ....

توی همین فکرها بودم که که یکدفعه دیدم ای این که همون هلو وخیار سبزه هستن اینا تو محله ما چی می خوان ؟ ا ... رفتن تو خونه نوساز ... ا اینها جدید اومدن ... پس هلو و خیار سبز همسایه ما هستند ... ولی یک دفعه بند دلم پاره شد .. چرا ... چون چه فایده هلو که زن خیار سبز بود و من هم اصلا دوست ندارم به زن شوهر دار نگاه کنم ... خلاصه اینکه با هزار افسوس آه رفتم خونه سعی کردم هلو رو فراموش کنم چون اون شوهر داره اگرم بفهمه وای چی میشه ...

من بودم و تنهایی و سکوت در اتاق ... نوار هم واسه خودش می چرخید و یک چیزهایی می گفت باور کنید اصلا نمی فهمیدم که چی میگه ... من خوابیدم ... تو خواب با هلوی ازدواج نکرده کلی خوش گذرونی کردیم لب دریا ، کافی شاپ ، چت کردیم ، ایمیل زدیم ، خلاصه هزار تا کار نه تو رو خدا فکر بد نکنید آخه با بای من معتمد محله ، بهش میگن حاجی از اون آدمهای کار درست .... ای کاش منم یک هلو داشتم ... هلو داشتم ولی توی یک سبد و سینی جلوی مهمونها که در حال خوردن بودن ....

من که پنجره رو باز کردم هلو رو دیدم .... هلو با اون شوهر عزیزش ...

من که از درب خونه بیرون میو مدم ... هلو رو می دیدم با اون وشو هر نازش ...

آره من همش هلو رو می دیدم ...

ولی ایکاش یکروز اصلا از خواب بیدار نمی شدم ... درب خونه نمی رفتم ... می پرسین چرا ...

آخه یک خیار سبزه خیلی خوش تیپ و بحال منو کشید کنار و گفت : آقا ؟

من : بله

خیار سبز : شما هلو رو می شناسید ؟

من : چطور مگه ؟

خیار سبز : آخه من خواستگارشم اومدم تحقیق

من : بله

خیار سبز : عرض کردم اومدم خواستگاری هلو

در همین حین خیار سبز از خونه اومد بیرون داد زد : آبجی من واسه مهمونهای شب میوه می خرم تو نخری ؟

هلو سر از پنجره اتاقش که درست رو بروی پنجره اتاق من بود بیرون آورد و گفت : با شه خان داداش

حالا من بودم و دو تا خیار سبز ... آقا یا خانم خواننده ....

نوشته : مهدی حاج محمدی

روابط عمومی گروه نمایش نان

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 9:53  توسط گروه نمایش نان   | 

درباره‌ي تئاتر انسان شناسي

يوجينو باربا:
برگردان به فارسي: عليرضا اميرحاجبي
در كجا و چگونه، اجراگر(Performer) مي‌تواند مواد اصلي هنر خود را بيابد؟ اين سوالي است كه تئاتر انسان شناسي قصد بر پاسخ‌گويي‌اش دارد. تئاتر انسان شناسانه پيش از آن كه به دنبال اصولي جهاني باشد، در جست‌وجوي روش‌هايي مفيد جهت اجراست. اين تئاتر خواهان آن است كه درباره آگاهي پوشيده يا ناپوشيده‌ايي كه براي يك اجراگر مفيد است، به پژوهش بپردازد. تئاتر كه نه در جست‌وجوي كشف و قوانين، بلكه در پي تحقيق روي نقش، وظايفِ حركت و رفتار آدمي است.
انسان شناسي(Anthropology) به شكلي بنيادين به عنوان مبحثي درباره وجود و رفتار انسان شناخته شده است، نه تنها در سطح فرهنگي ـ اجتماعي بلكه حتي در حوزه فيزيولوژيك انساني. بنابراين تئاتر انسان شناسي مطالعه‌اي است در باب هستي انسان در حوزه فرهنگ، اجتماع و فيزيولوژي اما با نگاه و موقعيتي معطوف به اجرا(Performance).
* اصول مشابه، اجراي متفاوت:
اجرا و تفاوت اجرايي در طول تاريخ به شكلي بنيادين در سنت‌ها و اصول فكري سهيم هستند.
اولين وظيفه تئاتر انسان شناسي طرح و ترسيم اين اصول برگشت پذير است. اين اصول نه صرفاً نشانه‌هايي دال بر وجود يك تئاتر صحنه‌اي است و نه مقدار ناچيزي از قوانين عام و جهاني و خرده آگاهي‌ها. مطالعه بلاغت‌هاي زباني(فن و هنر زبان) و يا خرده آگاهي‌ها را مي‌توان پذيرفت يا به كلي ناديده گرفت. آن‌ها قوانين دست نخورده‌اي نيستند، كسي كه آن‌ها را رعايت مي‌كند به همان اندازه توانايي آن را دارد تا فراموششان كند.
هنر اجرايي معاصر در غرب فاقد مجموعه‌اي ارگانيك از آگاهي‌هايي است كه به وسيله آن بتوان به شناسايي، فراهم‌آوري و تعيين موقعيت پرداخت. اجراي كنوني توان آن را ندارد تا با كنشي موثر به رفع محدوديت‌هاي هنرمندان و سپس آزادي آنان اقدام ورزد.
ولي اجراگر در سنت شرق، واجد پايگاهي بنيادين، ارگانيك، شيوا و آگاهانه است. هنرمند بايد خود را با اين سامانه مدون و قانون‌مند وفق دهد.
اجراگراني كه درون اين شبكه به ايفاي نقش مي‌پردازند از كساني مثل اجراگران غربي كه زنداني مطلقيت، استبداد و غيبت نقش‌ها هستند، آزادي بيشتر دارند. اما، اجراگر شرقي براي حفظ و پرورش اين آزادي مرزهايي را رعايت مي‌كند.
يك تشكل دقيق، صريح، مفيد و عملي براي اجراگر نشان دهنده‌‌يِ توانايي‌هاي اين سامانه است. اما”آسيبي نيز در ميان است”: تقريباً تمامي اساتيد تئاتر شرق، دانش آموزان خود را از معاشرت و تشريك مساعي با ديگرگونه‌هاي اجرايي بر حذر مي‌دارند و گاه از آن‌ها مي‌خواهند كه حتي به ساير اجراها نگاه هم نكنند. اين اساتيد معتقدند كه با اين محدود سازي از پاكي و خلوص استيل‌هاي اجراگر محافظت كرده و بدين وسيله”وقف” هنرآموزان به هنرشان را مدلل و به نمايش مي‌گذارند.(1) اين مكانيسم دفع و محافظت حداقل اين مزيت را دارد كه”اجتناب و خودداري” نوعي شايستگي فردي شناخته شده و در چنين موقعيت آسيب شناسانه‌اي، آگاهي افراد سنجيده مي‌شود.
در اروپا،”اِتييَن دكرو”(Etienne Decroux) شايد تنها استاد برجسته‌اي باشد كه داراي سامانه‌اي مدون و كامل از نقش‌هاست، سعي بر اين دارد كه روشي دقيق و سخت‌گيرانه را به شاگردانش آموزش دهد. اين روش‌ها حتي با طريقه‌هاي اجرايي خودش نيز متفاوت است. براي دكرو و اساتيد شرق، مسئله محدود كردن، آماده سازي، عدم قبول يا تعصب نيست بلكه تفكر او براساس دانشي است كه بنيان‌هاي يك اجرا، نقاط عطف حركت را تعيين و از آن به مثابه ثروتي گران‌بها محافظت مي‌كند. حتي اگر با خطر انزوا و تك روي همراه باشد. اما”منزوي نگه داشتن جهت پاك ماندن” هزينه‌ايي دارد كه بايد پرداخت شود:«ناباروري و ستروني در خلاقيت» اين اساتيد ناخواسته شاگردان خود را جهت قدرتمند كردن آنان در انزوا نگه مي‌دارند. اين باعث مي‌شود كه چنين هنرمنداني از سودمندي مقايسه خود با ديگران محروم بمانند. آنان هنرِ خود را حفظ مي‌كنند اما با اين كار آينده را به خطر مي‌اندازند.
يك تئاتر مي‌تواند در‌هاي فعاليت‌ِ خود را روي تجربيات ساير گونه‌هاي تئاتري بگشايد. گشايشي كه براساس كاوش و سعي در جهت يافتن اصول مشترك و انتقال اين اصول از ميان تجربيات، پديدار مي‌شود. در اين موضوع، ”گشايش” (Opening) و مقايسه اختلافات الزاماً به معني سقوط در زباني نارسا، چندگونه و مغشوش نخواهد بود. اين عمل از سمتي از خطر ستروني، عدم خلاقيت و انزوا جلوگيري مي‌كند و از سمت ديگر خساراتي را كه ممكن است از تجزيه‌هاي دروني ناشي شود به حداقل مي‌رساند. در حقيقت، توجه به امكانات آموزشي مشترك، توجه به روش‌هاي مشترك در آفرينش تئاتر نيز هست. دكرو مي‌نوسيد:«هنرها به دليل اصول‌شان با يكديگر شبيه‌اند و نه براساس آثارشان.» مي‌توان به اين جمله اضافه كرد كه در تئاتر نيز چنين است”مشابهت براساس اصول است، نه بر پايه اجرا.” تئاتر انسان شناسي، درصدد پژوهش روي اين اصول است. اين تمايلي است معطوف به كاربرد و نه فرضيه‌پردازي در باب شباهت‌ها. پژوهشي كه به هر دو گونه تئاتر غرب و شرق ياري مي‌رساند.
* لوكا دهارمي و نات‌يا دهارمي:(2)
رقصنده هندي”سان جوكتا پانيك راهي” (Sanjukta Panigrahi) جهت ترسيم و تشريح رفتار و حركات انساني چنين مي‌گويد:«ما در فرهنگ سنتي هند دو كلمه داريم، لوكا دهارمي يا وضعيت‌هاي رفتاري در زندگي روزمره و نات‌يا دهارمي يا وضعيت‌ها و حالات رقص.»...
در طي ساليان متمادي با تعداد زيادي از اساتيد هنرهاي اجرايي گوناگون ملاقات و با بعضي از آن‌ها مدت‌ها همكاري داشته‌ام. نيت من از كاوش، مطالعه هويت‌ها، شخصيت‌پردازي‌هاي سنتي نبوده است. هدف از اين مطالعات كشف و بيان مشتركات اين هنرهاست. آن چه به عنوان پژوهش‌هاي انفرادي من آغاز شده بود، به تدريج به تحقيقاتي گروهي تبديل شد با مجموعه‌اي از دانشمندان، محققان شرق و غرب و هنرمندان سراسر جهان.
در اين جا بايد از آن‌ها قدرداني كنم. همكاري آن‌ها نوعي از سخاوت و بخشندگي بود كه با شكستن سدِ ممنوعيت‌ها، محافظه‌ كاري‌ها(در سخن‌گويي)، ابراز كردن اسرار، به شكلي صميمي حرفه و فوت و فن خود را بيان و توضيح دادند در مواردي اين بخشندگي به شكلي بي باكانه تبديل شد كه آشكار كننده امور كميابي از تجارب آنان بود. بسياري از اجراگران شرق و غرب واجد كيفيتي از حضور(‍Presence) هستند كه بي درنگ مورد توجه مخاطب قرار مي‌گيرند. براي مدتي مديد گمان مي‌كردم كه علت اين توجه تكنيك‌ها و قدرت ويژه‌اي است كه اجراگر در طي ساليان متمادي و از طريق كسب تجربه به دست آورده، اما آن چه ما تكنيك مي‌ناميم، در حقيقت نوعي بهره‌برداريِ ويژه از بدن است. روش مورد استفاده ما از بدنِ خود در زندگي روزمره اساساً با روشي كه بدن در اجرا دارد متفاوت است. ما از مهارت‌هاي روزمره خود آگاه نيستيم، حركت مي‌كنيم، مي‌نشينيم، چيزها را بلند مي‌كنيم، مخالفت يا موافقت مي‌كنيم. اين رفتار به وسيله و با حركت ژست‌هايي همراه است كه گمان مي‌كنيم از طبيعت ريشه گرفته‌اند. اما در حقيقت آن‌ها برگرفته از تَعَيٌنات و منابع فرهنگي است. خواه مردم با كفش راه بروند خواه بدون آن، خواه چيزها را روي سر حمل كنند يا به وسيله دست، اين فرهنگ‌هاي گوناگون است كه عادت و مهارت‌هاي مختلف بدن را تعيين، شكل‌پذير و با خود منطبق مي‌كند. اولين گام در جهت كشف اصول تاثيرگذار در اين پژوهش فهم اين مسئله است كه مهارت‌هاي بدني روزمره مي‌توانند جايگزين مهارت‌هاي فرا روزانه شوند(3). در غرب فاصله‌اي كه بدن روزمره را از مهارت‌ها فرا روزانه جدا مي‌كند، ناديده گرفته مي‌شود. اين فاصله نه آشكار است و نه به آن آگاهانه پرداخته شده است.
مهارت‌هاي روزانه عموماً از اصولي پيروي مي‌كنند كه تاكيد بر كمترين حد تلاش را دارد:«فراهم آمدن ـ آوردن”حداكثر نتيجه با كمترين مقدار صرفِ انرژي.” وقتي با گروه تئاتر”اودن” در ژاپن بودم، ابراز احساسات مخاطبان جهت سپاسگذاري از هنرپيشگان، در انتهاي هر اجرا مرا شگفت‌زده مي‌كرد.
اجراگراني كه به وسيله مخاطبان، اين گونه درك مي‌شوند، كساني هستند كه انرژي خود را تماماً به مخاطبان اهدا كرده‌اند و به همين دليل از آنان قدرداني مي‌شود اما زياده‌روي باعث هدر رفتن بي‌مورد انرژي مي‌شود. در اين رابطه، آكروبات‌ها نوعي ديگر از بدن را به نمايش مي‌گذارند، بدني كه از مهارت‌هايي بهره ‌مي‌برد كه با مهارت‌هاي روزمره بسيار متفاوت است. مهارت‌هاي روزمره، ارتباط و امتدادِ فاصله و ديالكتيك نسبت‌هاست. مقصودِ مهارت‌هاي روزمره ارتباطات بين فردي است، اما مهارت‌هاي فرا روزانه ارائه اطلاعات و داده‌هاست: ابراز جزء به جزء و قرار دادنِ بدن در فرم(Form). ما مي‌توانيم به وسيله پي‌گيريِ انرژي اجراگر، نقطه و هسته مركزي اجرا را بارور كنيم. مهارت‌هاي فرا روزانه طرز اعمالي را شامل مي‌شوند كه كاملاً فيزيكي بوده و در واقعيت هر كس با آن‌ها آشناست اما از منطقي پيروي مي‌كند كه بلادرنگ قابل تشخيص نيست.
***
مناسبت‌ترين ترجمه براي اصطلاح انرژي، در يكي از گفت‌وگوهاي من با”سان‌جوكتا پانيگ‌راهي” به دست آمد. اين انتخابِ جايگزين كمتر قابل استفاده است زيرا تجربه روندي كه به نتيجه‌اي خاص مي‌رسد قابل نام‌گذاري نيست.
سان جوكتا عنوان كرد كه:«در فرهنگ هند انرژي را”شاكتي” مي‌نامند. با اين كه انرژي آفرينش‌‌گر نه مردانه است و نه زنانه اما اين مفهوم در تصاوير و مجسمه‌ها به شكل يك زن بازنمايي مي‌شود. به همين دليل است كه در هند تنها زنان به لقب”شاكتي آمشا”، (پاره‌اي از انرژي شاكتي) نائل مي‌شوند. اما يك اجراگر با هر جنسيتي خود شاكتي است، نيرويي براي آفرينش.
پس از درك مفهوم بنيادين عناصر و اضداد، پس از توجه به تضادها در اجرا پس از آزمون‌هاي تعادل، تصوير شاكتي مي‌تواند براي اجراگر و مخاطب تبديل به يك نماد شود.
در يكي از اجراهاي سان جوكتا، او به بازنمايي”شيوا” (Shiva) (4) پرداخت، خدايي نيمه مرد، نيمه زن. نايجل ايبن راسموسن(Nagel Iben Rasmussen) در نمايش”ماه و تاريكي” از اين اجرا تاثير گرفت:«در شهر بن(آلمان) هستم، روز پاياني دوره آموزشي در مدرسه بين‌المللي تئاتر انسان شناسي. مكاني كه مدرسان و هنرآموزان از سراسر دنيا براي يك ماه سرسختانه روي اشكال پيشا بياني‌(ماقبلِ زبان گفتاري) و بنيادين هنرهاي اجرايي كار مي‌كردند.
نايجل راسموسن، خواندن مرثيه‌اي از يك شَمَن(جادوگر) را آغاز مي‌كند. سوگ سروده‌اي به ياد قربانيان يك قتل عام.
او دوباره ظاهر مي‌شود، اين بار در هيئت جواني كه در آستانه جنگي جهاني از خوشي به لكنت زبان دچار شده است.
با اين كه به نظر مي‌رسد هر دو گروهِ اجراگران غرب و شرق جدا از يكديگر‌، بر هويتِ شخصيت و گونه خود تاكيد داشته و با مهارت‌هاي خود چيزهايي فراتر از هستي را به نمايش مي‌گذارند اما همواره با همديگر ملاقات و برخورد داشته‌اند. يك مدرس پرفورمنس به خوبي مي‌داند كه:«چند سال كار و ممارست در پشت لحظات”حال” قرار گرفته است. اما به نظر مي‌آيد كه هنوز چيزهايي مانند گياهان خودرو، بدون حس كاوش، بدون تمايل ويژه‌ايي در حال رشد هستند. در اين مورد نبايد سخني گفت بلكه بايد تنها نگاه كرد.»

پانوشت‌ها:
1- بسياري از اجراگران در هندوستان پيش از به دنيا آمدن به وسيله والدين خود وقف معبدي خاص با هنري خاص مي‌شوند. در اين زمينه بنگريد به تحقيقاتِ سِر جيمز فريزر در كتاب”شاخه زرين”
2- Dharmi به معني رفتار، Loca به معني زندگي روزمره و Natya به معني رقص.
3- (Extra Daily Techniques): منظور از اين اصطلاح، تمامي مهارت‌هايي است كه در هنرهي نمايشي و ساير فعاليت‌هاي اجرايي از قبيل مسابقات ورزشي، آئينه‌ها و... مورد استفاده قرار مي‌گيرد.
4- ”شيوا” (خداي ويرانگري) با معادل زنانه پارواتي يكي از سه عضو تثليت هندوان(Trimurti) است. دو خداي ديگر عبارتند از: ويشنو خداي نگهبان و برهما خداي آفريننده.

منبع:
اين نوشتار گزيده‌اي است از:
A Dictionary of ‘Theate Anthropoloy’:
The Secret Art of Performer, By Eugenio Barba and Nicola Savarese, Tr. Richard Fowler.
London: Routlege, 1991.


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 13:0  توسط گروه نمایش نان   | 

تئاتر معاصر، تئاتر تصويري

كريگ مي‌گويد: "تئاتر آينده تئاتر ديدها خواهد بود نه تئاتر گفتارها يا تئاتر كلمات قصار."۱
همه آنچه در صحنه اتفاق مي‌افتد، از بازي بازيگر گرفته تا نور، طراحي صحنه و لباس، تصاويري را مي‌آفريند كه مقصود نويسنده يا كارگردان تئاتر را نشان مي‌دهد؛ بنابراين، به جز ديالوگ يا عنصر كلام، غالب عناصر صحنه تصويري هستند و اين تصوير يا تصاوير با وحدت و هماهنگي و هارموني‌اي كه كارگردان در صحنه به وجود مي‌آورد، معاني و مفاهيم مورد نظر خويش را به تماشاگر منتقل مي‌كند و از اين رو نقش و اهميت تصوير در تئاتر مدرن بيش از پيش اهميت پيدا مي‌كند، زيرا امروزه در اغلب نمايش‌هاي مدرن، نقش كلام كمتر از عناصر ديگر صحنه مورد تأكيد نمايشنامه نويسان و كارگر‌دانان معاصر قرار مي‌گيرد. هر‌چند هيچ‌يك از نمايش‌هاي مدرن از كلام - چه ديالوگ چه مونولوگ - بي‌بهره نيستند. امروزه در تئاتر پست مدرن، تئاتر پر‌فورمنس، نقش و اهميت تصوير و قدم برداشتن به سوي تئاتر تصويري، نمود بيشتري يافته است. شايد اين امر بدين دليل است كه با تئاتر تصويري تعداد مخاطبان و تماشاگران تئاتر بيشتر مي‌شود و وي را به تفكر بيشتر وا مي‌دارد، زيرا در اين نوع تئاتر حس نمايشي صحنه بيشتر شده و تصاوير متحرك پي در پي، اتفاقات درام را بهتر نشان مي‌دهد و از كلام پرهيز مي‌شود. بدين سبب كار يا وظيفة نمايشنامه‌نويس امروز بسيار سخت‌تر از نمايشنامه نويسي است كه به كمك ديالوگ و كلام، فكر خود را به مخاطب منتقل مي‌سازد. كريگ مي‌گويد: درام‌نويس خوب كسي است كه بداند بينايي، سريع‌تر و با قدرت‌تر از هر حس ديگر، تماشاگر را جذب مي‌كند.۳
در درام تصويري - يعني تئاتري كه بر پايه كلام استوار نيست، بلكه تصاوير يا تصويرهاي متحرك و ثابت اهميت بيشتري دارند - حركات بازيگران اهميت زيادي دارد و گاه هر حركت نماد و نشانه‌اي از مفاهيمي مي‌شود كه مد نظر نمايشنامه‌نويس است. ضمن اينكه او در چنين تئاتري ، مي‌تواند با ايجاز بيشتري مفاهيم خود را در حداقل زمان ممكن به تماشاگر منتقل كند. ديويد‌ بال مي‌گويد: "ايماژ يا تصوير، مطلب را فشرده مي‌كند. تصوير اطلاعات فراواني را در فضاي محدودي عرضه مي‌كند و در عين حال دامنه اين اطلاعات تنها با دامنه محدوديت ديد و تصور خواننده محدود مي‌شود." بنابراين هرچند تصاوير، اطلاعات و هر آنچه را مد نظر نويسنده و كارگردان نمايش است در صحنه نشان مي‌دهد، اما تصور او را محدود مي‌سازد. با اين حال كارگردان و نمايشنامه‌نويس امروز معاني‌اي را باز مي‌گويد كه در تصاوير درام آنها نمود يافته است. درواقع آنها به تصوير بيشتر توجه نشان مي‌دهند تا به عنصر كلام يا ديالوگ، زيرا تصاوير، معاني‌اي را تداعي مي‌كنند كه در ارتباط با انديشه و تفكر تماشاگر است. ديويد‌ بال معتقد است اين تصاوير، الزاماً از يك تماشاگر تا تماشاگر ديگر يكسان نيست. او مي‌گويد: "تصوير يا ايماژ از چيزي كه ما مي‌دانيم استفاده مي‌كند تا چيزي كه نمي‌دانيم را به ما بياموزد."
هر چند امروزه در اغلب تئاترهاي دنيا عنصر كلام نقش و اهميت بسيار دارد، اما مدرنيست‌ها يا پست مدرنيست‌ها در تئاتر به دنبال كلام و ديالوگ نيستند، بلكه آنها مي‌كوشند تا به ياري اين ايماژها، شخصيت يا اتفاقات نمايشي خود را به شكلي جديد و گاه عجيب در صحنه نشان دهند. آنها حتي به كمك تصاوير ديگر همچون اسلايد، عكس، نوارهاي ويدئويي، تصاوير سوررئاليستي يا تصاوير رئاليستي ديگري را پديد مي‌آورند و در تركيب اين تصاوير با يكديگر و نيز تركيب آنها در تصويري كه در قاب صحنه يا گوشه‌اي از قاب صحنه ديده مي‌شود، مفاهيم و معاني تازه و گوناگوني را به تماشاگر القا مي‌كنند، به نوعي مي‌توان گفت در چنين صحنه‌اي هزار تو و لابيرنتي از معاني و مفهوم به وجود مي‌آيد كه به تعداد هر يك از تماشاگران، اين معاني و مفاهيم گسترش مي‌يابد. استفاده از تصاوير ديگر همچون اسلايد،‌ عكس، نقاشي،‌ طرح يا فيلم به همراه تصاويري كه بازيگران در صحنه پديد مي‌آورند،‌در نهايت به نشر دانش ‌مي‌انجامد و تجربيات او را از ديده‌ها و حتي شنيده‌هايش اضافه مي‌كند. جئورگي كپس مي‌گويد: "زبان تصوير، قادر است مؤثرتر از تقريباً هر وسيله ارتباطي ديگري دانش را نشر دهد. زبان تصوير به انسان امكان مي‌دهد كه تجربه كند و تجربياتش را در شكلي قابل مشاهده مستند سازد."۶
ويژگي‌هاي تئاتر بصري در عناصري خلاصه مي‌شود كه ما از آن به عنوان تصوير ياد مي‌كنيم. اين عناصر بصري در حركت، رنگ، بافت و نور خلاصه مي‌شود، هرچند حركت شامل بازي بازيگر و وسائل و ابزاري مي‌شود كه توسط بازيگر به حركت در مي‌آيد. رنگ و نور توسط طراح لباس، صحنه و نور جلوه مي‌يابد و بافت اصولاً به حس لامسه مربوط مي‌شود كه از طريق لمس كردن اشيا ابزار از سوي بازيگر بر صحنه پديد مي‌آيد. همه اين عناصر به حس زيبايي‌شناسي كارگردان و طراحان هنري يك اثر تئاتري بستگي دارد. اما در اين ميان حركات بازيگر نسبت به عناصر ديگر از اهميت بيشتري برخوردار است، زيرا ممكن است در تئاتر مدرن از طراحي هنري خاصي در صحنه استفاده نشود و فقط بازيگر با حركات متعدد بدن و ميميك، تصاوير گونا‌گوني را پديد آورد كه معاني بسياري را هم با خود به همراه داشته باشد و از اين نظر شايد به نمايش ميم يا پانتوميم نزديكي بسيار پيدا كند. اورلي ‌هولتن مي‌گويد: "ملاحظات زيبايي شناسي براي ساختن تصوير صحنه در يك صحنه ايواني، اساساً همان است كه در نقاشي و عكاسي مطرح است . اين ملاحظات عبارتند از وحدت، تنوع، توازن و تأكيد".‌ او همچنين مي‌گويد: "در تئاتر، كارگردان بايد مطمئن باشد كه نقطه تأكيد يا نقطه‌اي كه نگاه تماشاگر به آن جلب مي‌شود،‌ همانقدر تصويري باشد كه نمايشي."۷
بنابراين تئاتر تصويري بيش از پيش به اين نكته تأكيد مي‌كند كه نقاط تأكيدي صحنه حتماً از عناصر تصويري برخوردار باشد و زيبايي‌شناسي خود را به همراه داشته باشد. هولتن مي‌گويد: "ملاحظات تئاتري تصويري كردن، بايد همراه با ملاحظات زيبايي‌شناسي باشد."۸ از اين روي در تئاتر تصويري، زيبايي‌شناسي صحنه ناشي از ديد كارگردان و سپس عوامل گروه اجرايي نمايش است كه در متن شكل مي‌گيرد و مي‌تواند آن را از جذابيت‌هاي لازم برخوردار سازد. در نمايش‌هاي سال‌هاي اخير در صحنه تئاتر كشور، شكلي از تئاتر تصويري توسط آتيلا پسياني - نويسنده، بازيگر و كارگردان تئاتر- ارائه شده است كه شروع آن از نمايش حشمت به كارگرداني بهرام عظيم‌پور بود و سپس در نمايش‌هاي "گنگ خواب ديده" و "بسه ديگه خفه شو" ادامه يافت. در اين دو نمايش از كلام در كمترين شكل ممكن، يعني در حد اصوات يا چند كلمه استفاده شده و آنچه در صحنه اتفاق مي‌افتد، ‌ناشي از بازي بازيگران، تصاوير فيلم ويدئويي و اسلايدهاي متعدد است. در اين دو نمايش طراحي صحنه، لباس و نور در توازن با متن در خدمت نمايش بود و تماشاگر آنچه را كه در صحنه اتفاق مي‌افتاد،‌ مي‌پذيرفت. هر چند ممكن بود به لحاظ بصري از جذابيت چنداني برخوردار نباشد، اما صحنه و اتفاقاتش به دليل تحريك حس انديشگي تماشاگر از عمق و غناي بسياري برخوردار بود و تماشاگر در نهايت اثري را مي‌ديد كه آن را از ساير نمايش‌هاي ديگر متمايز مي‌ساخت زيرا بيش از پيش او را به تفكر وامي‌داشت.
در ميان كارگردان‌هاي ديگر، از نسل پيش‌تر، مي‌توان به آثار دكتر علي رفيعي اشاره كرد: يادگار سال‌هاي شن، يك روز خاطره انگيز از زندگي دانشمند بزرگ وو، عروسي خون، رومئو و ژوليت، شازده احتجاب و كلفت‌ها، نمايش‌هايي بود كه از اين كارگردان در طول اين سال‌ها به روي صحنه رفت كه هر يك از آنها به نحو مطلوبي از زيبايي‌شناسي صحنه برخوردار بود. در واقع علي رفيعي به عنوان كارگردان و نيز به عنوان طراح هنري نمايش‌هاي خود، با تأثير‌پذيري از عقايد گوردن كريك و آدلف آبيا ، تصاويري در صحنه پديد آورد كه ضمن آنكه همسو با متن و كارگرداني نمايش بود، زيبايي‌ها و جذابيت‌هاي بسياري را با خود به همراه داشت، زيرا او همواره از طراحي فضا ياد مي‌كند و معتقد است آنچه در يك اثر تئاتري وجود دارد، فضايي است كه بازيگر و كارگردان به وجود مي‌آورند و هر آنچه به عنوان آكسسوار در صحنه از آن استفاده مي‌شود،‌ در جهت به وجود آوردن "فضاي نمايشي" است. در ميان تئاتر هاي اين كارگردان، كه همگي بر پايه ديالوگ هم استوارند،‌ يادگار سال‌هاي شن استثنايي به شمار مي‌آيد كه شايد در ميان تمامي تئاتر‌هاي اجرا‌ شده هم استثنا باشد،‌ زيرا تصاوير متعدد با بهره‌گيري از تكنيك‌هاي سينمايي و فيلمبرداري در اين تئاتر ديده مي‌شود، همچون اسلوموشن كه جذابيت‌هاي بسياري را براي تماشاگر پديد مي‌آورد، چنانكه گويي تماشاگر با اثري سينمايي روبه‌روست و صحنه نيز همچون قاب سينما در مقابل ديدگانش،‌ با حركات بازيگران و طراحي نور فوق‌العاده، نمود مي‌يابد.
رفيعي براي به وجود‌آوردن حس زيبايي‌شناسي صحنه‌ي تئاتر‌هاي خود، از حداقل وسائل صحنه استفاده مي‌كند، در واقع به كمك نور و رنگ متناسب و با هماهنگي‌اي كه ميان آنها با كل عناصر صحنه پديد مي‌آورد، به شكلي جذاب مفاهيم و معاني اثر خود را گاه به ايجاز تمام به تماشاگر نشان مي‌دهد؛‌ البته بايد گفت آثار اين كارگردان خالي از اشكال هم نيست.
يكي ديگر از كارگردانان نسل جديد كه به عنصر تصوير و نقش آن اهميت مي‌دهد، محمد يعقوبي است. يعقوبي نيز در طول چند سال اخير (از سال ۷۶ تاكنون) نمايش‌هايي كه به روي صحنه آورده، با كمك بازيگر و طراحي صحنه كه اغلب بر پايه واقعگرايي است و نيز با بهره‌گيري از فنون سينمايي همچون تغيير زاويه ديد به وسيله حركت صحنه در نمايش" رقص كاغذ پاره‌ها" ، نشان دادن صحنه‌هايي كه همزمان اتفاق مي‌افتد و به نوعي تدوين تصاويردر نمايش" پس تا فردا" و حركت رو به جلوي صحنه همچون" تراك اين" درنمايش "يك دقيقه سكوت" و نيز استفاده از دوربين ويدئويي و ويدئو‌پروجكشن در همين نمايش، تصاويري در صحنه مي‌آفريند كه واقعيت‌هاي اجتماع پيرامون خود را منعكس مي‌سازد. شايد استفاده ازهمه اين فنون و تكنيك‌ها به نظر برسد كه ساختار اثر او را از رئالسيم دور مي‌سازد، اما هرگز از واقعگرايي آثارش نكاسته است. در واقع تصاوير او همه مبتني بر واقعيت است و تصاويري كه در صحنه ديده مي‌شود،‌ با بازي بازيگر و طراحي صحنه و نور و نيز گاه دوربين تصوير‌برداري يا عكس‌هاي اسلايد يا فيلم‌هايي كه به طريقه پروجكشن پخش مي‌شود و حتي ديالوگ‌هايي كه از زبان اشخاص نمايش جاري مي‌شود، پديد مي‌آيد و همه اينها بر‌اساس نظام تصويري است كه او در صحنه خلق مي‌كند و البته همه اينها به كمك قطع و وصل بسيار و پي‌درپي نور، امكان بروز پيدا مي‌كند. حتي نمايش دل سگ كه براساس رماني از ميخائيل بولگاكف توسط او به صحنه آمد ناشي از همين نگاه و ديد سينمايي بود كه به لحاظ بصري، تصاوير بديعي پيش روي تماشاگران قرار مي‌گرفت.
به اين ترتيب مي‌بينيم كه اهميت تصوير درتئاتر معاصر كشورمان بيش از پيش نمايان شده است و كارگردانان تئاتر، براي جذابيت‌هاي بصري تئاتر‌هاي خود به اين عنصر كه در مجموع در تركيب بندي صحنه نمود مي‌يابد،‌ توجه بسياري نشان داده‌اند.

پي‌نوشت‌ها:

۱. جيمز روز اونز، تئاتر تجربي، ترجمه مصطفي اسلاميه، ص.انتشارات سروش.
۲. همان
۳. ديويد بال، از پايان تا آغاز و از آغاز تا پايان، ترجمه دكتر محمود كريمي حكاك، نشر گل
۴. همان
۵. جئورگي كپس، زبان تصوير، ترجمه فيروز مهاجر، انتشارات سروش
۶. اورلي هولتن، قمدمه بر تئاتر، ترجمه محبوبه مهاجر، انتشارات سروش
۷. همان

 
نويسنده:

 

بهزاد صديقي

روابط عمومی گروه نمایش نان

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12:17  توسط گروه نمایش نان   | 

كولت گودار
برگردان: مسعود نجفي


اشاره:
اين گفتگو براي نخستين بار در روزنامه لوموند به چاپ رسيده است. ارزش آن در مستند نگاريِ دوره‌ خاصي از فعاليتهاي تئاتر لابراتوار است. نگارنده در جريان جستجوي خود درباره‌‌ فعاليت‌هاي پاراتئاتريِ يرژي گروتفسكي، آن را از بنياد پژوهشيِ گروتفسكي در لهستان تهيه و عيناً ترجمه كرده است.
***
گروتفسكي در كارش ‌روي بازيگر، ريشه‏هاي عميق و مدفونِ تكانه‏ها(1) و واكنش‏ها را كشف مي‏كند تا به اين وسيله بتواند ابزارهاي كنترل و هدايت آن ها را بيابد. او مي‏خواهد‌"درها را بگشايد". درهايي كه به وسيله ترس‏ها ‌‌بسته شده‏اند؛ بدن را مسدود و محدود كرده‏اند و آگاهي را از كار انداخته‏اند. او چنين چيزي را طلب مي‏كند، حتي اگر به طرز وحشتناكي خشن به نظر بيايد. گروتفسكي تغيير كرده است؛ آشنايي و دريافت ما از او نيز تغيير كرده است. ديگر آن آدم ريز اندامي نيست كه پشت عينك مشكي‏اش مخفي مي‏شد؛ حالا او با صورتي برهنه در مرز هاي تئاتر قدم مي‏زند. گروتفسكي تغيير كرده است، اما هدفش همچنان ثابت مانده است: باز كردن درها و اراده‏اي ثابت قدم كه مدام تكرار مي‏كند:«درها را باز كن.» او با تمام مشكل ها و حاشيه‏هاي فرعي و اداريِ معمول كه در كارش وجود داشت، فرصتي را براي رويارويي به دست آورد و ‌ذهنيت تصويري‏اش را با ذكاوت دقيق و هوش سرشار خود اعتلا بخشيد. او تشويق و اضطراب را در پرده‏اي از طنز و شوخي مي‏پوشاند و كارش را با يك انرژي‏ فرابشري پي مي‏گيرد؛ تاكنون كارگاه‏هاي اجرايي زيادي در سراسر جهان برگزار كرده است. در لهستان، اسكانديناوي، آمريكا و حالا در فرانسه.
گروتفسكي مي‏گويد: ‌فعاليت‏هاي اين مركز در دو جهتِ به كلي متفاوت طراحي و انجام مي‏شوند؛ متناسب با نيازهاي متفاوت مردم. ما به نخستين بخش مي‏گوئيم: "Acting therapy" اگر چه كه هيچ ربطي به درمان‏هاي پزشكي ندارد. موضوع مربوط به سلامتي كساني كه به ما مي‏پيوندند نيست، بلكه بيشتر درباره كار آن هاست. اگر ما اين ترمينولوژي(واژه شناسي تخصصي) را انتخاب كرده‏ايم به اين خاطر بوده است كه مي‏خواهيم بر دو نكته پافشاري كنيم: اول از همه اين كه وجوه زيبايي‏شناسانه به تصوير در نمي‏آيند و ديده نمي‏شوند. ما همه آن هايي را تمرين مي‏دهيم و هدايت مي‏كنيم كه به صورت كم و بيش حرفه‏اي، بدن و صداي خودشان را به كار مي‏گيرند؛ مثل بازيگران و يا معلم‏ها. دوم اين كه ما يك مركز آموزشي يا يك مدرسه تكنيكي داير نكرده‏ايم. ما خودمان را به انتقال دادن دانشي محدود كرده‏ايم كه در بيش از پانزده سال كار و فعاليت در لابراتوار به دست آمده است.
ما به خصوص مي‏دانيم كه چطور سرچشمه‏هايي را كه آشكارا در كار صدا اختلال ايجاد مي‏كنند، با كنترل تنفسي و ماهيچه‏اي محدود كنيم. مي‏توانيم عامل‏هاي اصلي هجوم وحشت و اضطراب را توضيح دهيم. ما انتظار نداريم كه براي همگان مفيد باشيم. گاهي وقت ها مشكلات‏ از سرچشمه‏هاي بدني يا رواني يا غيره سر بر مي‏آورند؛ اين‏ها مشكل‏هايي هستند كه به زمان زيادي نياز دارند تا بازسازي شوند. بنابراين ما خيلي واضح به مردم مي‏گوئيم كه نمي‏توانيم كمك‌شان كنيم.
***
شما كساني را كه مي‏توانيد به آن ها كمك كنيد، چطور تشخيص مي‎‏دهيد؟
در بيشتر وقت ها يك مصاحبه‌ درست و حسابي كافي است. از سوي ديگر ما بعد از يك فصل كاري آماده‏ايم تا تصميم بگيريم. "Acting therapy" به توجه مخصوص و از نزديك به هر فرد، نياز دارد. اين كار در هر دوره در گروه‏هاي كوچكي انجام مي‏شود. در ابتدا ما بايد بتوانيم تعداد زيادي از دعوت ‏شدگان (و يا درخواست‏ كنندگان) را راضي به مشاركت نماييم. با اين هدف است كه يك سري كارگاه كه حدود دو هفته يا كمتر طول مي‏كشند، سازماندهي مي‏كنيم. علاوه بر اين، غيرقابل تصور است كه از آدم‏هايي كه شغل دارند و كار مي‏كنند بخواهيم شغل‌شان را براي چندين ماه رها كنند.
رويكرد دوم اين مركز متفاوت است. ما به آن مي‏گوئيم: پيش به سوي كوه‏هاي موازي(2). ولي اين فقط يك تصوير ذهني است. در كشورهاي انگلوساكسون طرحي داريم به نام"پروژه ويژه" در بقيه كشورها كارهاي ما را با عنوان فعاليت‏هاي پاراتئاتري مي‏شناسند. ما اين نوع تجربه‏ها را در 1970‌‌ آغاز كرديم. حالا اين‏ها ديگر چيزي جز پرسشگري درباره يك پژوهش نظام‏مند نيستند: ما در جستجوي فهم اين هستيم كه ملاقات بين دو نفر آدم واقعاًً چه معنايي دارد. بين يك فرد و ديگران. رويارويي او و فضا (خواه باز يا بسته) رويارويي او با واقعيت‏هاي زنده و احساسي در جهان اطرافش.
بايد اين نكته درباره فعاليت‏هاي اين مركز روشن شود كه چنين فرايندي هيچ ربطي به گروه درماني(3) و يا سوسيودرام ندارد؛ هيچ ربطي به نوع بي‏نظمي رايج در‌"رها شدگي" و كليشه‏هاي مربوط به "خلاقيت‏هاي جمعي" نيز ندارد. مي‏شود آن را با بداهه‏سازي در موسيقي جازِ كلاسيك مقايسه كرد؛ با اين تفاوت كه ما در مرحله ي موسيقايي متوقف نمي‏شويم. ما تمام تكانه‏ها را كشف مي‏كنيم، تمام آن چيزهايي كه مي‏تـوانند فرد را به جهـان بـدوي نزديك‏تر كنند. بنابراين فرد بايد بپذيرد تا همراه با ما تمام دفاع هايش (سدهايش) و كُدهاي عادت شده در عملش را نابود سازد؛ اين امر به انضباط بسيار شديدي نياز دارد.
در اين جا قرار نيست كه با فرد مثل يك ابزار(4) رفتار شود؛ چيزي شبيه به تمرين مقابله با كمرويي يا تمرين تسلط بر خود و يا مقابله با ضعف‏هاي فردي از راه به كار گرفتن چيزهاي مصنوعي مثل مواد مخدر و يا الكل؛ در اين جا ما به هيچ وجه نمي‏خواهيم كه فرد نقش بيننده(5) يا مشاهده‏گر را بازي كند. كسي كه در اين جا درگير مي‏شود، در مسير فعال شدن قرار مي‏گيرد.
درگير چه چيزي مي‏شود؟
درگير نوعي عمل خلاقانه كه هدفش خود فرد است و پيام آن نيز به خود فرد مي‏رسد. ما "كار" را براي تماشاگران آماده نمي‏كنيم؛ بلكه يك حركت ايجاد مي‏كنيم كه فقط مي‏تواند شامل خود فرد شود. او مي‏تواند بگويد كه "كار" حركتي است به سوي فرا گذشتن از خود؛ از چيزهايي كه او آن ها را به عنوان سَدهاي(6) بدني‌ا‌ش مي‏شناسد. به هر حال اگر اصرار داشته باشيم كه از يك واژه گنگ و غيردقيق استفاده كنيم، بايد بگويم: سَدهاي روحي.(7)
هدف اين بخش از كارگاه افرادي هستند كه به اين نوع تجربه احساس نياز مي‏كنند؛ اين كه در يك گروه هنري يا تئاتري عضويت دارند يا ندارند، اهميتي ندارد. مثل هميشه راحت‏تر است كه منظورم را با حذف كردن، مشخص كنم. من ابتدا با آن چيزهايي آغاز مي‏كنم كه به كار ما ربطي ندارند. اين كار براي كساني كه مي‏خواهد تا به سادگي در زندگي يا تئاتر يا در بازيگري پيشرفت كنند، نيست. واضح است كه رها كردن بازي‏هاي بازيگرانه هر روزه براي هميشه، كشنده و وحشتناك خواهد بود؛ اما در اين جا بايد همه آن چيزها فراموش شوند. همچنين براي فردي كه به طور كلي از اعتماد داشتن به خودش عاجز است و يا فردي كه فقط احساس شك و ترديد دارد و از بدنش بيزار است نيز طراحي نشده است. همين طور براي كسي كه مشكل‏هاي رواني‏اش خيلي قوي است، طوري كه از تعامل او با ديگران از ارتباط او با دنياي واقعي جلوگيري مي‏كند، به درد نمــي‏خورد. ايــن‏ها همگـي خارج از حد توانايي ماست. در اين جا نيز آدم‏هاي فوق‏العاده‏اي ]استثنايي[ هستند كه فكر تحليلگر‏شان به شكل پايدار بر تكانه‏هاي آني و بي‏واسطه‏شان غالب آمده است. آن‏ها حتي در احساس درد و هنگام رنج كشيدن نيز مي‏دانند چطور به آن سوي شرطي شدن‏هاي روزانه‏شان بروند. نويسندگان – اين مشاهده‏گران پرشور جهان– در فرايند نوشتن به سادگي به اين هدف دست پيدا مي‏كنند؛ بنابراين در طول وركشاپ هيچ چيز جديدي به آن ها پيشنهاد نخواهد شد. حتي اگر خودشان مخالف اين حرف باشند. از سوي ديگر مي‏توان گفت كه كارگاه به كسي ممكن است كمك كند كه مشتاق و كنجكاو است تا با مجموعه‏اي از آدم‏ها، كه او مي‏تواند آن ها را از خودش بداند در حالي كه نمي‏خواهد خودش را تحميل كند، رابطه برقرار كند. بنابراين شايد اين كارگاه در مورد فردي كه نمي‏خواهد با خواسته‏هايش بقيه افراد را مورد ظلم قرار دهد، سودمند باشد.
شما داوطلب‏ها را چطور انتخاب مي‏كنيد؟
اين يك انتخاب دوطرفه است. ما از يك گفت‌وگو شروع مي‏كنيم. اگر آن ها در اين بخش به روشني دليل ادامه دادن را كشف كنند، يك قرار ملاقات مي‏گذاريم. اين قرار مي‏تواند در شرايطي شبيه به كارگاه اتفاق بيافتد؛ اين خودش مي‏تواند يك كارگاه‌ باشد يا يك نوع مقدمه؛ من هنوز نمي‏دانم، ولي اين كار تحت هيچ شرايطي شبيه به امتحان، آزمون يا تست‏هاي مرسومِ بازيگري در سينما نيست. گروهي بين پنج تا بيست نفر تشكيل مي‏شود. ما تمام تلاشمان را مي‏كنيم تا بيشترين تعداد را از بين داوطلبان انتخاب كنيم. آن ها همواره از ما مي‏خواهند تا جدول زماني كارمان را به صورت كارگاه‌‏هاي دوره‏اي در زمان‏هاي مختلف در بياوريم. دو يا سه دوره كوتاه سازماندهي شده‏اند و به زودي آغاز خواهند شد. همه كساني كه به ما مي‏پيوندند در يك مسير پويا(8) شركت كرده‏اند. در ميان آن ها هيچ تماشاگري وجود نخواهد داشت.

پي‌نوشت:1- Impulse
2- Towards a Parallel mount به نام پروژه كوهستان نيز شهرت دارد.
3- Group therapy
4- Object
5- Observer
6- Limits
7- Spiritual Limits
8- Active way
روابط عمومی گروه نمایش نان
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:28  توسط گروه نمایش نان   | 

مسعود نجفي:
هنـگام مطالعــه تئاتر معاصر جهان، به ويژه در حوزه تئاتر تجربي در دوران پس از جنگ دوم جهاني، با نام ‌"تئاتر زنده"(1) برخورد مي‌كنيم كه يكي از پرآوازه‌ترين، موثرترين و انقلابي‌ترين گروه‌هاي تئاتر در ايالات متحده آمريكاست. به راستي كه صفتِ انقلابي برازنـده سبكِ اجرايي و نوع فعاليت‌هاي اين گروه است. تئاتر زنده در 1947 در‌ نيويورك بنيان گذاشته شد. جولين بِك(2) و جوديت مالينا(3) زوج جواني بودند كه در آغاز مسير تجربه‌گري در كنار يكديگر قرار گرفتند. بِك در 31 مه‌ 1925 در‌ نيويورك متولد شد. جولين جوان در نيويورك به دبيرستان "هوراس مَن"(4) رفت و در هفده سالگي وارد دانشگاه "ييل"(5) ‌‌شد. او همزمان به نقاشي و شعر رو‌ ‌‌آورد و قواي خلاق خود را محك ‌ز‌د. مَنش خلاف عرف او در همان سال نخستِ ورود به دانشگاه، مديران دانشگاه را به اين نتيجه ‌‌رساند كه جاي اين جوانِ ناآرام در ييل نيست و به اين ترتيب ‌اخراج ‌‌شد. در 1943 بِك پس از اخراج از دانشگاه ييل به ‌نيويورك باز‌‌گشت و تمام وقت خود را به شعر و نقاشي اختصاص ‌‌داد. او در همين روزها با جوديت مالينا آشنا ‌شد و در حالي كه تازه وارد هفده سالگي شده بود، با او ازدواج ‌‌كرد. مالينا در 4 ژوئن‌ 1926 در شهر كيل(6) در آلمان متولد شد. پدرش ‌خاخام يهودي بود. به سبب تنش‌هاي سياسي فزاينده در آلمان و براي رهايي از فشارهاي سياسي، در 1928 به همراه خانواده‌اش به آمريكا مهاجرت كردند و در ‌نيويورك مستقر شدند. مالينا از همان خرد‌سالي به بازيگري علاقمند بود. او در 1945 به "مدرسه نو براي پژوهش‌هاي اجتماعي" رفت تا بتواند تئاتر را زير نظر اروين پيسكاتور(7) بياموزد. مالينا در اين دوران بسيار تحت تأثير نظريه¬هاي او قرار ‌‌گرفت و به اصول اساسي تئاتر اپيك(8) علاقه‌مند ‌‌شد. برتولت برشت(9) نيز در همين دوران مشغول بررسي و بسطِ اين نظريه‌ها بود. مالينا بعــدتر از برشــت نيز جدا ‌‌شد و از شيوه‌هاي روايتِ سنتي، ‌ ‌كه مورد نظر او بودند، فاصله ‌‌گرفت. او از تئاتر تبليغي (Agi-Prop)(10) كه در واقع تئاتر را به مثابه ‌وسيله ارتباطي سياسي مي‌ديد، فاصله گرفت. مالينا به عدم خشونت معتقد بود.
تئاتر زنده يكي از نخستين گروه‌هاي تجربي در آمريكا به شمار مي‌آيد كه بسيار تحت تأثير آنتونن‏آرتو بودند. در دهه پنجاه، اين گروه براي نخستين بار كارهايي براساس آثار پرنفوذ نويسندگان اروپايي اجرا كردند. نمايشنامه‌نويسان بزرگي مثل ژان كوكتو، گرترود اشتاين، تي. اس. اليوت و لوئيجي پيراندلو از جمله اين نويسندگان بودند. در كنار اين اجراها، تعدادي نمايشنامه جديد نيز در جريان كار گروهي و در تطابق شرايط اجتماعي- سياسي‌ اجرا كردند كه‌ آثار پر سر و صدايي ‌شدند. آنان به فرم‌هاي جديدي دست يافتند كه منتج از نظريه¬‌هاي برشت و آرتو بودند.
در فاصله سال‌‌هاي 1959 تا 1963 به بركت فضايي كه با كمكِ شايانِ جان كيج(11) و مِرس كانينگهام(12) در نيويورك به وجود آمد، تئاتر زنده به مركز فعاليت‌هايِ آوانگارد فرهنگي تبديل ‌شد و با انگيزه آگاهي بخشيِ اجتماعي به اجرا ‌‌پرداخت. آن‌ها طلايه‌دار آف. برادوي(13) بودند. در 1959 اجراي "رابطه" (14)‌ موفقيت چشمگيري يافت و جايزه اُبي(15) را نصيب بِك ساخت. جايزه‌اي كه سه بار ديگر نيز در 1960 براي اجراي"در جنگل شهرها" (16)، در 1963 براي اجراي"زندان" (17) و نيز در 1968 براي اجراي"آنتيگونه" نصيب او ‌‌شد. اجراي"رابطه" شهرت بسياري براي گروه به ارمغان ‌‌آورد. تصوير¬هاي بي‌نظيري از قاچاقچيان مواد مخدر، معتادان و سرنگ‌هايي كه به بازوها فرو مي‌روند، در كنار موسيقي جاز و البته لهجه خياباني نيويوركي كه همگي روي صحنه بودند. همه چيز در حالِ انفجار مي‌نمود و جمعيت، عصباني شده بودند. در اجراي"زندان" آنان خواستار نوعي اصلاح (¬رِفُرم) در نيروهاي ارتش ‌‌شدند.
اداره ماليات آمريكا(IRS) در 1963‌و بلافاصله پس از اجراي"زندان" به بهانه تأخير در پرداخت ماليات، بِك و مالينا را به دادگاه ‌‌كشاند و تئاتر زنده ‌‌موقتاً تعطيل شد. كار كردنِ اين زوجِ زنداني براي مدت پنج سال ممنوع اعلام ‌شد. ‌دادگاه آنان را مجرم شناخت‌‌‌. بنابراين، تصميم گرفتند ‌ آمريكا را ترك كنند؛ پس از آن پنج سال در اروپا به كار، اجراي تئاتر و توليد آثار جديد پرداختند. در مدتي كه مالينا در بازداشت به‌سر مي‌برد، ‌‌بازنويسيِ برشت از"آنتيگونه" را دوباره بازنويسي كرد. او پرولوگ ناتوراليستيِ برشت را حذف كرد و به جاي آن يك صحنه رقص بين تبس و آرگوس قرار داد. بازيگران گروه همسرايان قبل از تقسيم شدن به گروه‌هاي آنتاگونيست آواز مي‌خواندند، حرف مي‌زدند، يكديگر را دور مي‌زدند و همچون رقص‌هاي آئيني در يك دايره حركت مي‌كردند. اجرا به نحوي با ژستور سياسي طراحي شده بود تا ‌تماشاگر را به ياد جنگ ويتنام بياندازد. تماشاگران وادار مي‌شدند ‌وارد كنش نمايشي بشوند و مثل اعضاي ارتش آرگوس به تبس حمله كنند. مالينا بعدتر در كتاب خاطرات خود توضيح ‌‌داد كه چقدر احساس خطر مي‌كرده و خود را نسبت به تحولات اجتماعي دهه شصت در آمريكا و اروپا ناآشنا احساس كرده است.
تئاتر زنده فاصله بين هنر و سياست را كم كرد، موانع را از بين ‌برد و تئاتري انقلابي را بنيان ‌گذارد. آنان تأثيري فراموش نشدني بر تئاتر ‌گذاشتند. ستون‌هاي آسايش و راحتي حاصل از ناتوراليسم را به شدت لرزاندند و به مفهوم¬هاي تجربي و تقابل‌هاي راديكال رو‌ آوردند؛ به ريشه‌هاي آئيني بازگشتند، به چيزي دست يافتند كه نسبت به تئاترهاي كم‌مايه روزمره در زمان خودشان، بسيار باارزش‏تر مي‌نمود. شهرت آنان بيشتر به سبب تقابل‌شان با انفعال تماشاگر است تا كشاندن تئاتر به حيطه سياست. پرتاب كردن تماشاگر به راهروي بين صندلي‌ها، كشاندن آنان به صحنه و تحريكشان براي وارد شدن به كنش نمايشي شايد مهم‌تر از به چالش كشيدن عقيده‌ها و ايدئولوژي‌هاي محافظه‌كارانه‌اي باشد كه مفروض همگان واقع شده‌اند. در 1968 با حركت‌هاي دانشجويي پاريس هم‌نوا ‌‌شدند و بلافاصله اجراي "اكنون بهشت "(18) را روي صحنه ‌‌بردند. يك سال بعد به آمريكا باز‌‌گشتند اما ‌دوباره وادار به سفر ‌‌شدند و اين بار به برزيل ‌‌رفتند. اجراي"اكنون بهشت" يكي از مهم‌ترين آثار گروه است؛ تا حدي كه برخي از منتقدان نام گروه را مترادف با اين اجرا مي‌شناسند.
هيچ متن يا طرحِ داستاني(plot)، آن طور كه متداول است، مبناي كار نبود و روايت، كاملاًً غيرخطي بود. انقلابي نمادين به تصوير درمي‌آمد كه در انتها به شرايط بهشت‌گونه "انقلابي- آنارشيستي" مي‌انجاميد. بهشت اين اثر با "خود" تحقق يافته و "ما"ي اشتراكي به جاي "من" فردي تعريف مي‌شُد؛ با عشق جهاني؛ با انقلاب دائميِ انسانِ ديونيزوسي. پيش از هر اجراي اين اثر، نموداري شامل هشت مرحله پخش مي‌شد؛ هشت مرحله‌اي كه گوياي يك سلوك بودند:
مرحله خير و شر 2- مرحله دعا 3- مرحله تربيت 4- مرحله طريق 5- مرحله رستگاري 6- مرحله عشق 7- مرحله آسمان و زمين 8- مرحله خدا و انسان.
اين هشت پله، نردبان تعالي به سوي انقلابي جاويد تصور مي‌شدند كه سرانجام ‌‌بايد خدا و انسان را به هم پيوند مي‌زدند. هر مرحله نيز به سه بخش ديگر تقسيم مي‌شد:
آيين‌هاي گذار (19)
همچون يك منظره (چشم‌انداز).
همچون كنش جاري.
گروه سعي داشتند تا با گذر از مرز و فاصله بين بازيگران و تماشاگران، همه آنان را به پيوستن و دخالت در اجرا تشويق كنند. مالينا توضيح داده است كه:
«هدف آن است كه مردم را بر روي صحنه به چهره‌هايي واقعاًً انقلابي بدل كنيم.»(20)
كار در سالني پر نور و البته بدون پرده ‌اجرا‌ شد:
«پيش از آغاز اجرا، گروهي از بازيگران با سر و وضع هيپي‌ها روي صحنه نشسته بودند و در حال خوردن، گيتار زدن يا پرت كردن هواپيماهاي كاغذي به سمت تماشاگران بودند. تماشاگراني كه از قشرهاي مختلف بودند؛ هيپي‌ها، زوج‌هاي جوان و ميانسال، والدين به همراه فرزندانشان، روشنفكران، بالاي شهري‌ها، پائين شهري‌ها و نيز تعداد كمي سياه پوست. پس از اين كه تماشاگران در جايشان آرام گرفتند، گروه با اين جملات كار خود را آغاز كرد:
"شما امشب اين جا آمده‌ايد تا بازي كنيد، خوب پس بازي كنيد ديگر!"
آنان ‌‌به تحريك تماشاگران پرداختند؛ عده‌اي ديگر از بازيگران نيز با لباس‌هاي رنگارنگ از چند سو در راهروها ديده مي‌شدند، آنان به ميان تماشاگران مي‌آمدند و چيزهايي در گوششان زمزمه مي‌كردند:
" به من اجازه نمي‌دهند بدون پاسپورت مسافرت كنم." ‌يا :
" نمي‌دانم چطور مي‌شود اين جنگ لعنتي را تمام كرد."
بازيگران به تدريج حالتي خشم‌آلود و خصمانه به خود ‌‌گرفتند و در اوجِ خشم شعارهايي بر زبان ‌آوردند و آن قدر ادامه ‌دادند ‌كه فريادهاشان به اوج ‌رسيد. در يك لحظه صداي زوزه هولناك و غمباري بلند ‌شد؛ همه گروه نيز آن را تكرار ‌‌مي‌كردند؛ سپس سكوت؛ باز هم جمله‌هايي در گوش تماشاگران زمزمه شد. اين جمله‌ها هم كم كم به صورت زوزه در‌آمد و اوج ‌‌گرفت. در اين قسمت‌ جوديت مالينا با چهره‌اي خشك و بي‌حركت در لباس سياه رنگ ظاهر ‌‌شد. لحظه‌اي بعد، جيغ‌زنان ‌به تكرار جمله‌هاي تحريك‌آميز پرداخت، با موهايي آشفته، رگ‌هايي برجسته از فرط هيجان، تا اوج عصبانيت پيش ‌‌رفت. ‌گروهي از تماشاگران ‌روي صحنه ‌‌رفتند و در كنار بازيگران، مراسم يوگا - نخستين سفر به بهشت- را آغاز ‌كردند. گروه تماشاگران و بازيگران دايره‌وار كنار هم ‌‌نشستند و اولين بخش از مرحله نخست را به اجرا در‌‌‌آوردند. در فضاي نيمه تاريك صحنه، تشخيص گروه تماشاگران از بازيگران غيرممكن است. در بخش دوم از اين مرحله، اجراگرانِ گروه، از بدن‌هاي خود هِرمي ‌‌ساختند كه نمايان‌گرِ تصويري از مرگ و تجديد حياتِ سرخ‌پوستانِ آمريكا بود. بازيگران با اداي جمله‌هايي به تحريك تماشاگران ادامه ‌‌دادند:
"‌انقلابي به وجود آوريد."، "هسته‌هاي آنارشيستي بسازيد."، " همان باشيد كه دنيا هست."‌ يا " همه چيز را تغيير دهيد، تغيير دهيد."
بحث‌هاي داغي ميان تماشاگران و بازيگران ‌روي صحنه در‌‌گرفت و اجرا به يكي از هدف¬هاي خود ‌‌رسيد كه همانا رويارويي و مواجهه تماشاگران و بازيگران است. البته در اين ميانه دسته‌اي نيز به خشم آمده بودند و بهاي بليط خود را طلب مي‌كردند!» (21)
يكي از راديكال‌ترين بخش‌‌هاي اجرا فصل "آميزش جمعي" بود؛ بسياري از بازيگران و تماشاگران روي صحنه ‌رفتند؛ آنان‌ كه از اجرا ناراضي بودند، سالن را ترك ‌كردند و بقيه يا به تماشا مشغول ‌‌شدند‌ يا در گوشه و كنار سالن يا راهروها‌ ‌با يكديگر صحبت مي‌كردند. ادامه اجراي مراسم تا نيمي از شب به درازا ‌‌كشيد. روي صحنه، پول سوزانده ‌‌شد و صحنه‌اي از پس صحنه‌اي ديگر تا ساعت سه صبح ادامه ‌‌يافت تا اين‌كه سرانجام نوبت به آخرين فصل اجرا ‌‌رسيد: پرواز انسان.
شماري از اجراگرانِ گروه در ميان تماشاگران ‌‌ايستادند تا كساني را كه براي تجربه پرواز آماده و به ‌صف شده‌اند، در هوا بگيرند؛ آنان فرياد مي‌كشيدند:
" نفس بكشيد؛ نفس بكشيد؛ نفس بكشيد."
صفِ روي صحنه، يك به يك خود را روي دستان منتظر در پايين پرتاب ‌‌كردند و بر فراز دست‌ها به پرواز در‌‌آمدند؛ چنان كه تجربه‌اي از آزادي، به تماشاگران عرضه ‌‌شد؛ استعاره‌اي از آزادي روح آدمي.
پايان اجرا هنگامي فرا ‌‌رسيد كه همگي حاضران در يك صف به خيابان ‌‌رفتند، گويي مي‌خواهند ادامه كار را آنجا دنبال كنند. بِك و اعضاي گروه عده‌اي از تماشاگران را روي شانه‌هاي خود به سمت خيابان ‌‌بردند. بِك در آستانه در خروجي اين جمله‌ها را از ر.د. لينگ(22) نقل ‌كرد:
"اگر مي‌توانستم شما را از دست فكر درمانده‌تان نجات بخشم ... اگر مي‌توانستم به شما بگويم: حتماًً مي‌دانستيد ..."
بِك اجازه خروج از در تئاتر را نداشت؛ در صورتي كه وارد خيابان مي‌شد، احتمال دستگير شدنش از سوي پليس وجود داشت.(23) او در آستانه در به همگي شب به خير گفت و اجرا به پايان رسيد.
تم¬ اصليِ اجراهاي تئاتر زنده عبارت بود از: جهان به مثابه زندان ‌يا به عبارت ديگر: آزادي. آنان با سروكله‌‌زدن با موضوع‌هاي گوناگون مثل عدالت، شرايط زندان‌ها و جنگ ويتنام در جست‌وجوي همين مفهوم بودند. بِك هنرمندي به تمام معنا سياسي بود. در حقيقت، سياست، تمام زندگي او و حتا هنرش را نيز دربرگرفته بود. عده‌اي از منتقدان با استناد به آثارش معتقدند كه او در اساس كار تئاتر را با تمركز بر تصويرهاي سياسي پي مي‌گرفت و اجراهايش بر بنيان‌هاي سياسي استوار بودند. بِك در دهه شصت ميلادي ‌‌راهپيمايي‌هاي سياسي بسياري را رهبري ‌كرد. راهپيمايي‌هايي كه همگي ضدجنگ بودند و براي ‌صلح برپا مي‌شدند. آنان در آن سوي اجراهاي خيابانيشان پرسش‌هايي اساسي درباره اتوريته سياسي و سرسپردگي به قدرت را طرح مي‌كردند.
هنگامي كه در 1969 ‌هسته اوليه گروه از هم ‌‌پاشيد، بِك و مالينا به كار با هم ادامه ‌‌دادند و در 1970 به برزيل مهاجرت ‌‌كردند. در آن¬جا هم به سبب فعاليت‌هاي سياسي دو ماه ‌‌بازداشت ‌‌‌شدند و ناچار به آمريكا باز ‌‌گشتند. آنان در 1972 دوباره گروه را بنيان ‌گذاشتند. بِك با همراهي مالينا، چهار نمايشنامه از اجراهاي خود را در فاصله سال‌هاي 1971 تا 1977 ‌چاپ كرد كه اسامي آن‌ها به اين شرح ‌است:
1- "اكنون بهشت"‌ 1971 كه در نوع خود انقلابي در تئاتر "آف برادوي" به شمار مي‌آمد.
2- "Les Legs de Cain: Trois projects Pilotes" (1972)
3- "فرانكشتاين" در 1972 كه از پرآوازه‌ترين آثار صحنه‌اي آنان است.
4- " هفت مراقبه براي سياست سادومازوخيستي." (1977)
بِك در زمينه تئاتر نيز دو كتاب مهم نوشته است. نخست در 1970 كتابي با عنوان "ما گروه تئاتر زنده" را به چاپ رساند. در آن به شرح و بسط ايده‌ها و فرضيه‌هاي خود درباره هنر تئاتر ‌‌پرداخت و فرايند به‌كارگيري آن¬ها را در جريان كار عملي كاوش ‌كرد. او دو سال بعد نيز كتابي با عنوان "حيات تئاتر" ‌‌‌نوشت كه در آن به شكل كلي‌تري به بازنگري آراي خود ‌‌پرداخت. بِك در مقام شاعر نيز در 1963 كتاب "ترانه‌‌هاي انقلاب" را منتشر ‌‌كرد و در 1969 نيز مجموعه "بيست و يك ترانه انقلاب" را به چاپ ‌ر‌ساند. مالينا نيز بسيار پركار بود و علاوه بر اين كه در 1972 كتاب خاطراتش را چاپ كر‌د، در دانشگاه نيويورك نيز در مقام استاد مهمان به تدريس پرداخت.
اين زوج پرشور، با ياري يكديگر توانستند در برابر جنگِ سرد و نيز جنگ ويتنام بايستند. آنان در دوران كاري خود افتخارهاي بي‌شماري به‌دست آوردند كه از آن ميان مي‌توان به اين موارد اشاره كرد: "جايزه بزرگ تئاتر ملت‌ها در پاريس"، "جايزه هنر خلاق از دانشگاه برانديز"(24)، جايزه منتقدان نيويورك و بالاخره مجموعه شش جايزه ُابي در شش دوره‌. تئاتر زنده يكي از پرافتخارترين تئاترهاي نيويورك و البته آمريكا به شمار مي‌آيد.
آنان در 1983 به تئاتر جويس(25) در نيويورك دعوت شدند تا آثارشان را به صورت رپرتوار اجرا كنند؛ چرا كه در اين دوران براي بازگشايي تئاترشان پولي‌ نداشتند. در همين روزها ‌بِك متوجه شد مبتلا به سرطان معده است و فرصت چنداني ندارد. در دو سال پايان‌ عمرش در تعدادي فيلم سينمايي ايفاي نقش كرد كه از همه مشهورتر همان كاراكتر هنري كين(26) در "جن‌گير 2" بود. در همين زمان ‌مالينا هم در فيلم"خانواده آدامز" در نقش مادربزرگ ظاهر شد. بِك آثار نقاشي خود را كه در سبك اكسپرسيونيزم انتزاعي كار كرده بود در گالري پگي گوگنهايم(27) به نمايش گذاشت.
بِك و مالينا به هر آنچه كه مي‌گفتند، عمل مي‌كردند؛ چه در زندگي فردي و خصوصي و چه در زندگي اجتماعي ‌اين نهايت باور و ايمان است. آنان و اعضاي گروه در نيمي از كشورهايي كه اقامت داشتند بيش از دوازده بار بازداشت شدند. آنان در بيش از 25 كشور جهان با 8 زبان ‌80 اثر را اجرا كردند.
جولين بِك در 14 سپتامبر‌ 1985 بر اثر ‌سرطان معدن درگذشت. اين نوشته را با مروري بر بخش‌هايي از متن چاپ شده "اكنون بهشت" به پايان مي‌بريم.

اكنون بهشت
آزاد بودن، فقط يك حالت از محدود بودن است.
آزادي فقط يك آغاز است.
تمام شكل‌هاي كنش خلاق در خارج از محدوده‌هاي آزاديِ مرسوم هستند.
بدون برخي از انواع آزادي، هيچ چيز خاصي اتفاق نمي‌افتد.
ما پس از اين كه آن را به دست بياوريم، كارهاي زيبايي براي انجام دادن داريم.
هنوز هيچكس، كاملاًً آزاد نزيسته است.
من به نظريه خودكشي اعتراض دارم.
تمام چيزي كه ما اكنون به آن نياز داريم، آزادي است.
بهشت نخست: مرد و زن‌هايي مثل پرنده آزاد. آزادانه كار مي‌كنند.
بهشت دوم: احساس آزادي مي‌كنند. آن‌قدر آزاد كه مي‌توانند نگران ساير چيزها نباشند.
بهشت سوم: آزاد بودن يعني رها شدن از گرسنگي.
بهشت چهارم: آزاد بودن، يعني رها شدن از سعادتي كه به يك طبقه خاص تعلق دارد؛ يعني رها شدن از قانون.
بهشت پنجم: نگران چيزهايي است كه ما تاكنون نتوانسته‌ايم نگران آن‌ها باشيم.
بهشت ششم: چگونه بودن يا نبودن.
با يا بدون آزادي، به هر حال، بودن پديده‌اي ناقص است.
بهشت هفتم: اكنون بهشت. در اينجا و در بهشت، شما آزاد هستيد.
همه اين بدبختي‌ها به اين خاطر است كه ما انقلابي‌ها، لباس رئاليسم پوشيده‌ايم.
به من اجازه نمي‌دهند كه بدون گذرنامه مسافرت كنم.
من نمي‌توانم آزادانه سفر كنم. من نمي‌توانم به طرف آرزوهايم بروم!
مرا از مرد درونم جدا كرده‌اند.
مرزهاي من را به طرز مستبدانه‌اي ‌ديگران تعيين كرده‌اند.
ابرها، دروازه‌هاي بهشت را‌ روي من بسته‌اند.
بدن ما، چيزي كه ما از آن ساخته شده‌ايم، به خودي خود، زيباست.
ما نمي‌توانيم به طور طبيعي با هم رفتار كنيم. فرهنگ ما، عشق را پس رانده است.
(در اين زمان پليس احتمالاًً وارد مي‌شود تا آنان را بازداشت كند.)
من از دروازه‌هاي بهشت رانده شده‌ام. ...

***
پي‌نوشت‌:
1- Living Theatre
2- Julian Beck
3- Judith Malina
4- Horace Man
5- Yale
6- Keil
7- پسيكاتور نيز در آن دوران (جنگ جهاني دوم) به آمريكا مهاجرت كرده و مدرسه تئاتر دايره كرده بود.
8- Epic
9- برشت نيز در اين دوره در آمريكا كار و فعاليت مي‌كرده است.
10- Agitation Propaganda يا نمايش‌هاي تبليغي، نخستين بار به اجراهايي در شوروي سابق گفته مي‌شد كه براي تبليغ سوسياليسم در شهرها و خيابان‌ها اجرا مي‌شدند. بعدها به هر نوع اثر تبليغي كه در خدمت اشاعه يك نوع تفكر يا ايدئولوژي باشد، نيز اطلاق شد.
11- براي آگاهي بيشتر رجوع كنيد به گفت‌وگوي جان كيج و مرس كانينگهام در كتاب: نمايي از نمايش، مجموعه مقالات؛ سپيده سحر، تهران، 1384.
12- Merce Cunningham
13- - آف برادوي¬(Off Broadway) جرياني در تئاتر آمريكا‌ست و در مقابل آثار عرفي و تجاري كه در برادوي روي صحنه مي‌رفتند، شكل گرفت.
14- Connection
15- جايزه اُبي (Obie) به آثار آف. برادوي اختصاص دارد.
16- The Jungle of Cities
17- Brig
18- Paradise Now
19- Rites of Passage
20- Croyden, Margaret; Lunatics, Lovers and Poets: The Contemporary Experimental Theatre; Mc Grow Hill book, 1974, P. 12-17
21- همان. نيز ن.ك به:
Bigsby, C.W.E; A Critical introduction to twentieth century American Drama, volume Three, Cambridge University press, 1985
22- R.D. Laing
23- به همين علت بِك و مالينا در1970 م. به برزيل ‌رفتند.
24- Brandeis
25- Joice
26- Henry Kane
27- Peggy Guggenheim
روابط عمومی گروه نمایش نان

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:25  توسط گروه نمایش نان   | 

شرح

ديالوگ

((فيلمنامه كوتاه  : پاركينگ))

روز   ، خارجي ،  بيا بان  ،  زمان حال

هواي گرم آسمان سرابي را نمايان ساخته كه بگمان آب هر كسي را  فريب مي دهد .

مارمولك جلوي تصوير قرار مي گيرد و تصوير سراب زماني نمايانتر است كه مارمولك محو  و سراب واضح مي شود .

تصوير با مارمولك حركت مي كند . گاهي مياستد . گاهي آهسته و گاهي هم تند به راه خود ادامه مي دهد . 

تصوير انگار افسار بر گردن مارمولك انداخته و به دنبال او حركت مي كند اما انگار تصوير بر گاوي وحشي سوار است كه بر هر طرف او راند تصوير هم مي راند . مارمولك مي ايستد .

روز ، خارجي ، بيا بان ( كناره جاده ) ، زمان حال

سنگي ، خاري ، زرد و سبز ، كاغذهاي سفيد و پوست چيپس و پفك ،  قوطي هاي زنگ زده نوشابه و راني ، مارمولك در كنار سنگ قرار   مي گيرد . نگاه مارمولك به اطراف و تصوير است كه از ديد او بيابان و جاده را نشان  مي دهد . تصوير بعد از چرخشي 180 درجه به سنگ باز مي گردد  لانه مورچگان كه سخت در حال كار و تلاش هستند .

مارمولك آرام آرام به حركت خود ادامه مي دهد او بايد از خارها و سنگهاي ريز رو دخانه ايي كوچك عبور كند تا به جاده برسد گاهي بين بوته ها مخفي و گاهي هم نمايان مي شود اما او گذر مي كند و تصوير نيز .

روز ، خارجي ، جاده ، زمان حال

خط سفيد جاده ، اسفالت سياه ،  سراب آب در انتها ،  باز ورود مارمولك به  تصوير و حركت دوباره هردو با هم .

خط سفيد جاده جاي خود را به مارمولك مي دهد و عبور خط از جلوي  تصوير  گاهي ممتد و گاهي هم مقطع . تا جايي كه مارمولك دوباره در تصوير نمايان  مي شود . و تصوير بدنبال او حركت مي كند تا جايي كه در كنار يك ميله آهني كه در زمين فرو كرده اند و اطراف آنرا سنگ چين نموده اند مياستد . مارمولك در بين سنگها مخفي مي شود . تصوير كم كم با لا مي آيد و روي تابلويي مي رود كه علامت  تابلوي پاركينگ  را نشان  مي دهد .

در پس زمينه  تصوير ماشيني كه محو  است نمايان مي شود .

روز ، خارجي ، پاركينگ جاده ، زمان حال

ماشين عروس و گلهاي مصنوعي  در طرحهاي و  تزيينات مختلف زيبايي خاصي به تصوير بخشيده است در انتها ي اين نما زماني كه ماشين عروس فلو مي شود سراب بيابان بخوبي خود نمايي مي كند  و تصوير دوباره از انتهاي ماشين عروس از روي تزيينات خاص خود به جلوي آن حركت مي كند تا جايي كه آرام آرام تصوير به شيشه جلوي ماشين مي رسد و عروس داما د و عروس نامفهومي  را به نمايش     مي گذارد .

روز ، داخلي ، ماشين عروس ، زمان حا ل

چهره عروس و داماد . خندان و نگاههاي عاشقانه بهم . هردو به بيا بان نگاه مي كنند . با هم نامفهوم حرف مي زنند . نگاه عروس و داماد به كارت پستال دو كودك دختر و پسري كه يكديگر را مي بوسند و تصوير ماست كه آرام آرام به تصوير دختر و پسر نزديك مي شود .

تصوير  پايين مايد و دستي آرام بطرف لباس عروس حركت مي كند دست مردي كه حلقه نامزدي او نيز نمايان است و دست مرد پس از نوازش لباس عروس در حالي كه لباس را بالا مي آورد آنرا روي دنده مياندازد و دنده را عوض ميكند و اين در حالي است كه تصوير عوض شدن دو پا روي پدال گاز و كلاچ را نشان مي دهد و دوباره تصوير به  كارت پستال كودكان  باز مي گردد  كه اين تصوير عكس مي شود .

روز ، خارجي ، مكانهاي مختلف در جاده ، زمان حال

در جاده فقط تصوير است كه حركت مي كند و در پس زمينه تصوير بصورت تصوير روي تصوير عكس دو كودك نمايان است با تصاوير مختلف زير :

1-    خطوط سفيد مقطع جاده

2-    خطوط سفيد ممتد جاده

3-    تابلوي خطر

4-    تابلوي گردش به چپ و راست

5-    تابلوي شيب

6-    تابلوي ريزش كوه

7-    تابلوي به تونل نزديك مي شويد

8-    و ....

تصوير پس از گذر از همه ناملايمات جاده به پاركينگي ختم مي شود كه باز در تصوير محو آن ماشيني نمايان است و تصوير زمينه يعني  دو كودك حال به پيرمرد و پيرزني تبديل شده است .

روز ، خارجي ، پاركينگ جاده ، زمان حال

تصوير كم كم به ماشين نزديك مي شود ، ماشين الان به جاي گلهاي عروس تاج گلي را  به همراه پارچه مشكي روي كاپوت  خود  دارد  . و تصوير  از طريق شيشه جلو  به داخل ماشين رسوخ   مي كند .

روز ، داخلي ،  ماشين ، زمان حال

كسي در ماشين حضور ندارد . سكوت .

 تصوير عكس كودكي نوزاد كه  كه به داشورد ماشين چسبيده است و نما پايين مي رود كه  تصوير  عكس پيرمرد و پرزني كه در كف ماشين افتاده است را نشان مي دهد .

 پس از لحظه ايي صداي درب ماشين سكوت داخل ماشين را                مي شكند . تصوير  پس از صدا بدنبال كسي     مي گردد  تا جايي كه درب نيمه باز ماشين  نشان از ورود  كسي به ماشين است . پس از گردش تصوير از درب نيمه باز ماشين نمايي از مارمولك  كه در كف ماشين كنار عكسهاي پيرمرد و پيرزن ايستاده است و به اطراف نگاه مي كند  و باز  تصوير است كه آرام آرام  به سوي عكس همان نوزاد كه مي خندد مي رود اما در بين راه دستي دنده ماشين را عوض مي كند  ... .

((تيتراژ پاياني ))

 

*******************

 

 

مهدي حاج محمدي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صفحه يك

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صفحه دو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صفحه سه

 

 

 فيلنامه كوتاه :

((پاركينگ ))

نوشته : مهدي حاج محمدي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 8:59  توسط گروه نمایش نان   | 

برتولت برشت در مقام نمايشنامه نويس به شكلي عريان و پرشور «بورژواهاي خودپسند» و «شكم سير» و رياكاري اخلاقي آنها را به باد انتقاد گرفت.
    او فرزند يك كارخانه دار بود، در مونيخ علوم طبيعي و پزشكي تحصيل كرد و در پائيز ۱۹۱۸ در يك بيمارستان نظامي خدمت سربازي اش را گذراند. پس از سربازي به تحصيل ادامه داد و پس از آن به عنوان كارشناس نمايشنامه در تئاتر كوچك و خصوصي مونيخ به كار پرداخت.
    در ۱۹۲۴ به برلين نقل مكان كرد و در آنجا هر از چندي به عنوان كارگردان در تئاتر برلين كه مديرش ماكس راينهارت بود اشتغال داشت. در سال ۱۹۳۳ از مسير پراگ، وين، سوئيس و فرانسه به دانمارك مهاجرت كرد و در آنجا با مجله اي كه در مسكو چاپ مي شد، شروع به همكاري كرد. اقامتش در دانمارك تا سال ۱۹۳۹ به طول انجاميد. با شروع جنگ ابتدا به سوئد پناه برد. در ۱۹۴۰ به فنلاند و بالاخره در ۱۹۴۱ به مسكو رفت و بعد از راه ولادي ووستك به كاليفرنيا رفت. در آمريكا در سانتامونيكا، جايي نزديك هاليوود، اقامت گزيد.
    با پايان گرفتن جنگ در سال ۱۹۴۷ به سوئيس رفت و يك سال بعد آلمان شرقي را براي گذراندن بقيه عمرش انتخاب كرد. در آنجا تا زمان مرگش در مقام كارگردان گروه تئاتري «برلينر آنسامبل» كه خود وي پايه گذارش بود، مشغول فعاليت بود. در مجموعه كارهاي برشت اين ويژگي ها به خوبي ديده مي شود. حس همدردي قوي نسبت به «ستمديدگان»، نفرت عميق و انقلابي از «سركوبگران بورژوا»، شناختي روشن، اما در عين حال يكسويه از گرايشات رياكارانه و سوداگرانه انسان ها به طور اعم و همين گرايشات در سرمايه داران به طور اخص و اراده اي قاطع براي زدودن توهمات. برشت با عناصر فوق در آثارش قصد دارد انسان را از خمودگي و احساسات غلطش رها سازد. برشت اين داعيه را دارد كه مي خواهد با تئاترش «دنيا» را، يعني به زعم وي مناسبات اجتماعي - اقتصادي را تغيير دهد. او «كاهش مفهوم فرديت» را در دوران توده ها با رها كردن تصور سنتي از قهرمانان دراماتيك و تراژيك در آثارش جلوه گر مي كند. شخصيت هاي نمايشنامه هايش نظير گاليله، مادر كوراژ، قاضي ازداك هيچ «مشكلي» را حل نمي كنند. آنها «قهرمان هاي منفي»اند. آنها خودشان را با وضعيت هاي نامناسب تطبيق مي دهند، براي دوام و بقا با اين وضعيت ها از در آشتي درمي آيند. برشت در نمايشنامه «در جنگل شهرها» مي گويد: «قوي بودن مهم نيست، آنچه اهميت دارد زنده ماندن است.»
    به باور برشت مفاهيمي چون «تقصير» و «تراژيك» با دنياي موجود كه دنيايي خالي شده از معناست، تناسبي ندارند. تنها پاسخ درست به اين وضعيت به عقيده او «خواست تقليل يافته انسان ها به بقاي صرف» است. به نظر وي سرنوشتي وراي اراده آدم ها وجود ندارد و سرنوشت حاصل رفتار جمعي انسان هاست. در چنين دنيايي پول تنها معيار اخلاقي است. «بزرگ ترين جنايت بي چيزي است.»
    ۴ دوره را مي توان در خلاقيت هاي ادبي برشت بازشناخت: در نخستين دوره كه تا سال ۱۹۳۰ مي پايد، او قصد «شوكه كردن» تماشاگران بورژوا را دارد، بويژه با نمايشنامه «اپراي سه پولي». در دومين دوره (تا آغاز مهاجرتش در سال ۱۹۳۳) او كه شديداً تحت تأثير ايدئولوژي كمونيستي - ماركسيستي قرار گرفته با نمايشنامه هاي آموزشي اش قصد دارد از روي صحنه به طبقه كارگر آموزش هاي عقيدتي لازم براي مبارزه طبقاتي را بدهد.
    سومين دوره كه دوران مهاجرت وي از سال ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ را دربرمي گيرد واجد اوج خلاقيت هاي برشت است. نمايشنامه هاي شاخص اين دوره اش عبارتند از:«زندگي گاليله»، «زن خوب سچوان»، «مادر كوراژ و فرزندانش»، «ارباب پونتيلاو نوكرش ماتي». در چهارمين دوره كه از سال ۱۹۴۶ تا زمان مرگش به طول مي انجامد برشت نمايشنامه «دايره گچي قفقازي» را به صورت داستان مي نويسد و عمدتاً وقتش را صرف نگارش دوباره نمايشنامه هاي پيشين خودش و ديگران مي كند.
    بعد از كوشش هاي اوليه كه در آنها هنوز عناصر اكسپرسيونيستي و بي طرفانه به شكلي بديع با هم آميخته اند (نمايشنامه «بعل» در سال ۱۹۱۸ «آواي طبل ها در شب» در سال ،۱۹۲۰ «در جنگل شهرها» در سال ۱۹۲۴؛ «آدم آدم است» در سال ۱۹۲۶) برشت در سال ۱۹۲۸ نمايشنامه معروفش «اپراي سه پولي» را به رشته تحرير درمي آورد. او اين اثر را براساس اثر ديگري با نام «اپراي گدايان» اثر نويسنده انگليسي جان گري كه در سال ۱۷۲۸ منتشر شده بود مي نويسد. شخصيت هاي نمايشنامه كه از اعماق فرودست جامعه لندن هستند به شكل تيپ هاي مبالغه آميز از جامعه اي فاسد و منحط به نمايش درمي آيند.
    برشت با استفاده از «آواز» كه در اين اثر به شكلي نو مورد استفاده قرار داد، در حين اين كه گاه جريان نمايش را قطع مي كند، ولي (با موسيقي كورت وايل) به شيوه اي بسيار مؤثر به هم پيوند مي دهد. زبان طعنه آميز و تند و تيز نمايشنامه قرار است تماشاگر را از خواب بيدار كند. (نظير جمله: «اول لمباندن، بعداً اخلاق»). در به اصطلاح «افه بيگانه سازي»(۱) جنايتكاران نمايشنامه «اپراي سه پولي» به صورت انسان هايي بهتر و حقيقي تر از آدم هاي عادي به نمايش درمي آيند. نمايشنامه اپراگونه «صعود و سقوط شهر ماهاگوني» با لحني بي پروا اين نكته را به نمايش درمي آورد كه «با پول همه چيز وجود دارد و بدون پول هيچ چيز.» برشت در اين نمايشنامه ، در قالب تمثيل، «مدينه فاضله» جامعه سرمايه داري را به شكلي منفي به تصوير مي كشد. شهر ماهاگوني را برپايه اين اصل بنا نهاده اند كه بتوان در آن، در ازاي پول، به همه چيز رسيد. بي پولي در اين شهر بزرگترين جنايت و كار مردم شهر تنها شكم پرستي و... است. ماهاگوني به دليل تناقض هاي درون خودش محكوم به نابودي است.
    در « نمايشنامه هاي آموزشي» ارزش هاي هنري تحت الشعاع دكترين سياسي كه به اين آثار باسمه شده اند قرار گرفته و به همين دليل اهيمت كمتري ميان نمايشنامه هاي برشت دارند. (از جمله اين آثار: آن كه گفت آري، آن كه گفت نه، تدبير). نمايشنامه «زندگي گاليله»، كه او آن را در سال ۱۹۳۹ نوشت و در ۱۹۵۶ تغييراتي در آن داد. گاليله با تكذيبش حقيقت علمي را نفي مي كند و بدين طريق امكانش را مي يابد كه دست كم به صورت پنهاني به تحقيقاتش ادامه دهد. او آثارش را براي آيندگان از گزند نابودي مصون نگه مي دارد. اما با اين تكذيب در عين حال كشفش را در دسترس قدرت هاي غيرقابل مهار قرار مي دهد. حال آن كه او مي توانست با «مقاومت بسان يك مرد» نوع اجماع فكري و اتحاد دانشمندان را سبب شود تا دانش خود را منحصراً در جهت منفعت بشريت مورد استفاده قرار دهند. در ضمن تسليم شدن گاليله در برابر دستگاه انگيزاسيون تنها به دليل «مكر» نيست، بلكه بويژه ترس از شكنجه نيز باعث آن شده است. (از نظر برشت) گاليله آدمي است كه از زندگي لذت مي برد و تاب چشم پوشي از پرنده شخصي اش را ندارد. رفتار او فارغ از هرگونه توهمات قهرمانانه است.
    او در نظر برشت «قهرماني منفي» و يك «جنايتكار اجتماعي» است و اگرچه برشت در نابغه بودن گاليله ترديدي ندارد اما وي را برتر از آدم هاي بي دست و پا و حقير طبقات پائين نمي داند (براي مثال شخصيت كراگلر در نمايش نامه «آواي طبل ها در شب»). گاليله نمايش نامه برشت، خود را اين گونه ملامت مي كند: «من به حرفه ام خيانت كرده ام. آدمي كه چنين كند از اصحاب علم تحمل و شكيبايي نخواهد ديد.»
    يكي ديگر از آدم هايي كه همچون گاليله مقاومت را رها كرده است، شخصيت اصلي نمايش نامه «مادر كوراژ و فرزندانش» است. پس زمينه اين نمايش نامه جنگ هاي سي ساله (۲) است. مادر كوراژ اگرچه جنگ را تحقير مي كند و از آن در عذاب است، اما در برابرش مقاومتي نمي كند و به صلاحش هم نيست كه مقاومت كند. او كه از راه همراهي سربازان و فروش وسايل مورد نيازشان به آنها نان مي خورد به خوبي مي داند كه چگونه بايد با تزوير در اتفاقات و درگيري ها گليم خودش را از آب بيرون بكشد تا كار و كسبش گزندي نبيند. فرزندان او كه از «واقع گرايي» و «عقل معاش» كمتري برخوردارند و داراي خصايل انساني هستند- بويژه دخترش كاترين كه شخصيت فوق العاده تأثيرگذاري دارد- همگي از ميان مي روند. اين در حالي است كه جنگ با همه بي معنايي ادامه پيدا مي كند.
    هزينه بسيار سنگيني كه مادر كوراژ براي معامله مزورانه اش مي پردازد جان فرزندانش است.
    در نمايش نامه طنزآميز «ارباب پونتيلاو نوكرش ماتي» تضاد ميان ارباب و نوكر نه با شدت و جديت «اپراي سه پولي»، بلكه بيشتر با طنزي توأم با خردورزي به بيان درمي آيد. نوكر ماتي بي توش و توان نقطه مقابل ارباب پونتيلاي سرزنده و پرانرژي است و الگوي بارزي از درماندگي يك فرد از طبقه كارگر را ارائه مي دهد.
    نمايش نامه«دايره گچي قفقازي» كه برشت كمي پيش از بازگشتش به اروپا در سال۴۵-۱۹۴۴ به رشته تحرير درآورد در واقع يك نمايش نامه تمثيل گونه است.
    در اين اثر ۲ زن در دادگاه مدعي مي شوند كه مادر كودكي هستند و قاضي بايد بين آنها قضاوت كرده و كودك را به مادر واقعي بسپارد. قاضي دست به عملي نامتعارف مي زند و طفل را نه به مادر واقعي اش- ناتلازن فرماندار- كه فاقد احساسات مادرانه است، بلكه به گروشه خدمتكار، دايه طفل، كه احساسات راستين مادرانه دارد، مي سپارد. قاضي «ازداك» كه خود از ميرزا بنويسي ده شروع كرده و بعدها به مقام قضاوت ارتقا يافته بين تصورات فئودالي و برداشت هاي انساني گزينه دوم را برمي گزيند و در قضاوتش راه حلي «عقلاني» را اعمال مي كند. اما ازداك از دخالت دادن شخصيتش در قضاوت حقوقي بركنار نمي ماند. نشانه هايي، اگرچه كمرنگ، از حركت برشت به سوي«فرديت» دادن به شخصيت ها در «دايره گچي قفقازي» مشاهده مي شود. تئاتر به عقيده برشت بايد از محل توهمات به مكان تجارب تبديل شود. يك شيوه براي نيل به اين مقصود «افه بيگانه سازي» است. «افه بيگانه سازي» هدفش اين است كه امر غيرچشمگير را چشمگير و مهم، امر عادي و مأنوس را مشكوك و نيازمند به تغيير بنماياند. هسته اساسي «افه بيگانه سازي» تاباندن نوري تازه بر چيزهاي روزمره و آشناست تا بدين ترتيب تناقضات نهفته در واقعيت را آشكار گرداند.
    پانوشت ها:
    ۱-Verfremdungs effekt
    ۲- جنگ هاي سي ساله به يك سري لشكركشي هاي مرتبط اتلاق مي شودكه در نيمه اول قرن هفدهم ميلادي، در سال هاي۱۶۱۸ تا ،۱۶۴۸ در آلمان اتفاق افتاد.

برداشت از سایت نمایشنامه

روابط عمومی گروه نمایش نان

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 12:8  توسط گروه نمایش نان   | 

آقای وثوقی! انقلاب که شد شما کجا بودید؟
وثوقی:من در امریكا بودم. خروج من از ایران به خاطر انقلاب نبود. دوماه قبل از وقوع انقلاب من برای ساخت فیلمی با آقای زرین دست به آمریکا رفتم وقتی که این فیلم را بازی کردم، انقلاب شد. بعد از آن هم فکر کردم که اوضاع مناسبی برای بازگشت نیست و بدین ترتیب تا به حال ماندگار شدم.

 ایا پس از انقلاب تا به حال سفری به ایران داشته اید؟
وثوقی:نخیر نداشتم

در زمانی كه ایران تشریف داشتید به كدامیك از شهرهای ایران سفر نكردید و دوست دارید آن شهر هارا ببینید؟
وثوقی:نزدیك به 30 سال است كه در ایران نبودم ولی یادتان باشد كه من همیشه عاشق ایرانم و از دیدن وجب به وجب آن لذت میبرم و امیدوارم كه یك روز این دیدن تحقق بپذیرد.

 فیلمی كه در هنگام انقلاب در خارج مشغول به ان بودید كدام بود و ایا فیلم موفقی از اب در امد؟
وثوقی: من برای بازی در فیلمی به كارگردانی اقای زریندست به امریكا امده بودم كه فیلم بسیار بدی هم از آب درامد و وقتی فیلم به پایان رسید این اتفاق افتاد و من اجبارا در امریكا ماندگار شدم.

آیا در فیلمی پس از انقلاب هم بازی کرده اید؟
وثوقی:اوایل انقلاب كه زمان گروگان گیری بود بدلیل ایرانی بودنم  فعالیتی نتوانستم داشته باشم، ولی آهسته اهسته شروع بكار كردم و چند فیلم و سریال بازی كردم.


. آیا طی این سال ها، تحصیلات خاصی هم در آمریکا داشته اید؟
وثوقی:خیر


در دنیا به صورت بسیار جدی و وقیحانه تحریفاتی حساب شده و سیاه نمایی های واقعی علیه تاریخ ایران در حال شكل گیریست ازسعی در تغییر نام خلیج فارس گرفته تا ساخت فیلمهای اسكندر و 300  شدیدا در كشور نیازی جدی به ساخت فیلمهای تاریخیست كه جلوی این تحریفات و سیاه نمایی هاگرفته شود. برای این منظور نیاز به هنرپیشگانی با تجربه و كاركشته مانند شما را میطلبد در صورت اظهار تمایل فیلمسازان كشور ایا حاضرید فیلمهایی از این نوع بازی كنید?   


مسلما, و خب سینمای ایران هم اگر مشکلی نداشته باشد باید فیلمهای تاریخی نیز داشته باشد كه تاریخ پر بهای ما را  جهانیان بهتر بشناسند 


اخیراً در کاری از هوشنگ توزیع بازی کرده اید، استقبال چطور بود؟
وثوقی:بسیار استقبال خوبی در تمام دنیا داشتیم اقای هوشنگ توزیع از معدود كسانی هستند كه بسیار با حساب و اندیشمندانه و پرمعنا مینویسند و در این نمایش هم توانسته بودند نقاط ضعف جامعه ایرانی لس انجلس را هنرمندانه بقلم بیاورند و در موفقیت این نمایش سهم بسزایی داشتند.


 آیا فیلم های پس از انقلاب را پیگیری می کنید؟ چه فیلم هایی را دیده ید؟
وثوقی:خیلی زیاد نه چند فیلمی را دیدم آژانس شیشه ای, مارمولك و آتش بس و تعدادی دیگر كه نام انها را به یاد ندارم.


 آیا فیلم های ژانر دفاع مقدس را هم دیده اید؟ آثاری مثل آژانس شیشه ای ابراهیم حاتمی کیا.  نظرتان در مورد فیلم های این ژانر چیست؟
وثوقی::فیلم آژانس شیشه ای را پسندیدم بخصوص بازی یكدست اقای پرستویی را



بهترین فیلم ساخته شده بعد از انقلاب به نظر شما کدام است؟


فیلم "زمانی برای مستی اسبها" ساخته بهمن قبادی و فیلم "باد ما را خواهد برد" ساخته عباس کیارستمی.



از کدامین بازیگران  و همچنین کارگردانان در سینمای  پس از انقلاب، بیشتر علاقمند هستید؟ مثال بیاورید.
وثوقی::آقایان پرویز پرستویی و خسرو شكیبایی


 در نشستی که شما در سان فرانسیکو داشتید، انتقاد زیادی از فیلم های پس از انقلاب کردید، این مسئله باعث ناخرسندی بسیاری از هنرمندان داخل وطن شد . لطفا در اینجا به طور خلاصه مهمترین انتقادی كه شما به سینما و سینماگران ایران بعد از انقلاب دارید كدام هستند و همچنین چه وجوه مثبتی را در طی این مدت مورد توجه شما قرار گرفته و ناظر آن بودید؟
وثوقی: همانطوریكه اشاره كردم داستان فیلمها یكنواخت است بغیر از دو سه فیلمی كه در سال ساخته میشود و در فستیوال ها گذارده میشود , البته این انتقاد من میبایستی سازنده باشد نه اینكه انها را ناراحت كند       

     آقای وثوقی، شنیده شد که شما در سال هایی که در آمریکا زندگی می کنید، رو به عرفان آورده اید. با توجه به آن که عکسی از شما منتشر شد که شما را با مو و ریش بلند نشان می داد  چه شد که به سوی عرفان رفتید؟ ایا دوری از ایران، یکی از دلایل این مسئله نبود


وثوقی:اولا آن عكس مربوط به نمایش رستمی دیگر و اسفندیاری دیگر است و اینكه چطور شد به مکتب عرفان رو اوردم همیشه دنبال گمشده ای بودم و بالاخره در مکتب عرفان را یافتم                                   


 به هر حال در موقعیت اجتماعی كه شما دارید فكر كنم رو به عرفان اوردن و از خود گذر كردن كاری بسیار مشكل ولی ناممكن هم نیست
وثوقی:در عرفان شما از خود گذر نمیكنید بلكه به درون خود سفر میكنید و خود را بهتر خواهید شناخت.


  با توجه به این واقعیت كه به تصویر كشیدن دوران جاهلیت هر عصری چه جدید و چه جاهلیت قبل و بعد از اسلام لزوما تعهد هنرمند به ارزشهای ارائه شده  منفی و  مثبت آن رولها نمیباشد و هنرمند تنها پیام رسانی و اجرائ نقش میكند , متاسفانه قشری از جامعه كم لطفی كرده و شخص شما را نماینده فیلمهای جاهلانه دانسته و به شما انتقادهایی دارند, ایا و  این میتواند از این باشد كه به علت  غیبت شما در سینمای بعد از انقلاب این شخصیتها در اذهان ثابت مانده و تصویر هنری شما به علت فعل و انفعالاتی كه صورت گرفت نیمه اندام و ناتمام افتاد؟


وثوقی: اولاً من فقط قیصر را كار كردم كه شخصیتی در آن زمان از جنوب شهر ما بود و حتی در ان فیلم كه كارگردان اصرار داشت كلاه مخملی سرم بگذارم قبول نكردم و بعد هم تصویر هنری من هیچگاه ناتمام نیفتاد بلكه كامل در ذهن همه مردم همیشه منعكس میباشد اگر قبول ندارید از مردم بپرسید. فراموش نكنیم كه همیشه مرغ همسایه غازاست تعدادی معدود از ما حاضر نیستیم به اصل پیامی كه مثلا در قیصر آن زمان به مخاطب داده میشد توجه كنیم و آن را جاهلانه خطاب میكنیم اما فیلمهای وسترن و هفت تیر كشی جاهلی غربی و بزن بزن های انها را  كه در بخش فیلمهای سینمایی تلویزیون ایران هنوز سهم بسزایی دارند را می پسندیم و هنوز انها را در این دوره هم مشاهده می كنیم

آیا اخبار روز ایران را پیگیری می کنید؟
وثوقی: من از طریق اینترنت تمام مسائل واخبار روز ایران را دریافت میكنم و مطمئنا از هر لحظه كه در وطنم میگذرد با اطلاع هستم


سایت انتخاب چطور است؟


وثوقی:انتخاب را می خوانم، سایت خوب و نسبتاً معتدلی است و بیشتر خبرها دست اول است.


چندی پیش خبری منتشر شد مبنی بر این که شما قرار است با آقای قبادی همکاری کنید. این مسئله چقدر صحت دارد؟
وثوقی:بله من قرار است با اقای قبادی همكاری كنم 


  همچنین چندی پیش قرار بود شما در نقش عمر خیام در فیلمی به نام "نگهدارنده" بازی کنید، چه شد؟


وثوقی:آن فیلم را نپسندیدم داستان آبكی داشت 


 شنیده شده شما قرار است در کاری به کارگردانی آقای کیومرث پوراحمد که داستان زندگی یک بازیگر سوپر استار سابق است، بازی کنید؟ چقدر این مسئله صحت دارد؟
وثوقی: خیر اینگونه نیست.

 کار با آقای غریب پور به کجا رسید
وثوقی:در حد صحبت بود و سر انجامی نداشت



 آیا دلیل خاصی برای عدم بازگشت به ایران دارید یا نگرانی خاصی؟
وثوقی: من نگران هیچ چیزی نیستم،  ,


آیا تا به حال از سوی مقامات ایرانی، پیغامی برای شما فرستاد شده مبنی بردعوت از شما به بازگشت یه وطن  


بله دعوت زیاد شده ولی اساسی نبوده



62. با توجه به اینكه یك هنرمند تنها رول یك شخصیت فیلمی را بازی میكند و هیچ نوع اشكال حقوقی بر ان وارد نیست و بسیاری از شخصیتهای فیلم های قبل از انقلاب نیز هنوز در ایران یا مشغول ایفای نقشند و یافیلمسازی اگر هم نیستند به ایران رفت و امد میكنند با توجه به اینكه جشن ملی سینما نزدیك است ایا من میتوانم مجده امدن شما را به دوستداران  شما كه بیصبرانه منتظر بازگشت شما هستند را  از این طریق  امسال بدهم  و ما شاهد حضور شما در این جشن باشیم


 ج:اگر دعوت رسمی بشود شاید


 اگر به ایران آمدید، اولین جایی که می روید کجاست؟
ج:اولین مكان مقبره پدر و مادرم میباشد


64. حضرتعالی کتابی در خارج از کشور منتشر کرده اید،و متاسفانه این كتاب علارقم غیر سیاسی بودن ان و رعایت كامل اصولهای تعریف شده قوانین انتشار نتوانست در ایران اجازه نشر دریافت كندایا از لحاظ قانونی واز طریق وكیل پیگیراجازه آن هستید؟ و كلا اگر ممكنه كمی را جع به این كتاب برای ما بگویید كی این كتاب را نگاشتید و چند صفحه است و در مورد  چه هست؟


وثوقی:این كتاب حدودا 700 صفحه است و سرگذشت پشت صحنه فیلمهایی است كه مردم از آن خاطره دارند و اگر اجازه نشر آن را ندادند شما بهتر است از مقامات مسئول سوال كنید


اگرامكان دارد خاطره جالبی كه از فیلمی و یا اتفاق جالبی كه در پشت صحنه افتاد برای ما تعریف كنید خوشحال میشوید-


 

بعد از اینكه فیلم رضا موتوری اكران شد  پیش مردم در سینما نشستم و فیلم را تا اخر تماشا كردم  مردم وقتی به آخر رسید مردم خیلی ها گریه میكردند من كه تحت تاثیر احساس مردم واقع شده بودم نخواستم زودتر سینما را ترك كنم و تا چراقها روشن شد خانم مسنی در میان جمعیت اول او مرا دید فریاد زد خدا رو شكر زنده است خدا رو شكر زنده است  و اتفاق پشت صحنه اینكه در فیلم نفس بریده زیر پلی فكر میكنم پل گیشا بود تاره ساخته شده بود زیر این پل فیلم برداری میكردیم و من نقش یك ادم قشی را بازی میكردم و یك صحنه ای مثلا  من قش كرده بودم و مردم هم دورم    جم شده بودند پیرزنی با دیدن این صحنه هراسون شروع كرد به فحش دادن  كه خاك عالم به سرتون این جوان داره میمره شما ایستادین ور ..ور تماشا میكنید ببریدش بیمارستان...


 

البته به علت تقاضا های مكرر برای بازگو كردن از این دست خاطرات طنز گونه كه  پشت صحنه اتفاق میافتاد و جریانهای دیگر پشت صحنه كه كم هم نیستند مرا واداشت كه آن را بصورت كتاب در اختیار علاقمندان قرار دهم كه متاسفانه تا به امروز اجازه انتشار آن در ایران داده نشده


 

شنیده شده در صورت برداشتن موانع از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد بهروز وثوقی و فاطمه معتمد اریا در فیلمی به نام "سوار بر طوفان " با كارگردانی اقای بهروز غریب پور بازی خواهند كرد این خبر تا چه اندازه صحت دارد؟  ,


 

همانطوریكه اشاره كردید صحبتی با خانم معتمدآریا و اقای غریب شد ولی سرانجامی نداشت


 


 آیا هیچ وقت دوست داشتید فیلم بسازید؟ اصلا تا به حال ساخته اید؟
وثوقی:من در بیشتر فیلمهایم به كارگردانان كمك فكری زیادی میكردم در آن زمان بعلت مشغله زیاد نمی توانستم فیلم مستقلی بسازم ولی حالا با تجربه كافی این سالها اماده این كار هستم



 آقای وثوقی، آیا می دانید شما هنوز هم در میان مردم ایران از پرطرفدارترین و محبوب ترین بازیگر سینمای هستید؟  چه احساسی دارید؟آیا با هموطنان خود در ایران و طرفدارانتان ارتباط دارید؟


وثوقی::هموطنان من همیشه با لطف و محبت خودشان منو شرمنده میكنند و حتی گاهی اوقات اشك بچشمان من میاورند مردم ایران مردم شریفی هستند..

 
یکی از خوانندگان پرسیده، ماجرای اختلاف و کدورت شما با فروزان در فیلم دالاهو چه بوده؟آایا از ایشان خبر دارید؟


ج:من با ایشان كدورتی نداشتم , دو سه بار تلفنی احوالپرسی داشتیم


 چه احساسی به شما دست می دهد وقتی در مورد شما از واژه "سوپر استار سابق" استفاده می شود؟ 
وثوقی:من خودم را هیچگاه سوپر استار نمیدانم من یك بازیگر ساده سینمای مملكتم هستم



اصلاً فرهنگ و تمدن ایرانی چقدر برای شما مهم است؟ دوستداران شما دلشان بسیار برای شما تنگ شده و خیلی ها به بازگشت شما نا امیدند این دوری از ایران، شما را افسرده و دلتنگ نكرده؟
وثوقی: دوری از وطن و هموطنان بسیار آزار دهنده است ,منم دلم برای یك یك هموطنانم تنگ شده


 تا به حال با رسانه ای داخلی دیگری هم شما مصاحبه داشتید یا این اولین مصاحبه ایست كه شما با یك سایت داخل ایران دارید ؟
وثوقی: بله رسانه های هنری داخلی با من گفتگو كرده اند و امانت دار خوبی نبودند و من امیدوارم شما هر آنچه گفته شد را چاپ كنید
                                               
.چه آرزویی دارید و اینكه  می خواهید نسلهای اینده از شما به چه عنوان یاد كنندو درآ خر اگر صحبتی و یا مطلبی خاص خطاب به دوستدارانتان دارید بفرمایید


وثوقی:بعد از گذشت هنوز حدود 30 سال، ازنظرمردم انگار نه انگار این زمان گذشته است. مردم حتی نگاه نمی کنند موهای من سفید شده است. به من همان نگاهی را می کنند که سی سال پیش درایران داشتند. به همین خاطر می خواهم دست به گردن مردم وطنم بیاندازم و به ایران برگردم.... بد حادثه سرنوشت را اینطور رقم زده است.... اگر دلم می خواهد درآن مملکت باشم نه اینکه آنجا کار کنم . نه! این اشتباه پیش نیاید. چون هم سنی از من گذشته و یا اینکه کارمناسب من نیست، اما می خواهم در وطنم باشم .

امیدوارم و آرزو دارم روزی برسد كه همه هموطنانم از آزادی خوبی برخوردار باشند دیگر اینكه آرزو دارم بتوانم اندوخته نیم قرن تجربه هنری خودم را به رایگان در خدمت جوانان با استعداد ایرانی قرار دهم

روابط عمومي گروه نمايش نان

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 9:13  توسط گروه نمایش نان   |