تبليغاتX
ویولون شکسته( تخصصی هنرهای دارماتیک )
( مدیریت وب مهدی حاج محمدی ( سیاوش)

زمان در تئاتر

هومن نجفیان

 

 

اشاره:

تئاتر يك هنر زنده است اين عبارت را بارها شنيده‌ايد اما معناي اين عبارت چيست؟ شايد تصور كنيد كه تئاتر هنري است كه هنرمندان زنده در برابر تماشاگران زنده و در يك برنامه زنده به هنرنمايي مي‌پردازند.
اما اين دريافت، يك دريافت غيرتئاتري است و بر اساس مقايسه ميان سينما و تئاتر شكل گرفته است اما بياييد با يك نگاه تئاتري اين عبارت را تفسير كنيم.
«تئاتر يك هنر زنده است» در اين عبارت ما با مفهوم زندگي كه در تضاد با مفهوم مرگ است مواجه مي‌‌شويم. زندگي هنگامي معنا مي‌يابد كه ما به ماهيت زمان پي مي‌بريم زيرا مرگ و زندگي در نتيجه تأثير زمان بر اشياء و انسان شكل مي‌گيرد ـ‌ مرگ در نتيجه تأثير كاهنده و زندگي در اثر تأثير افزاينده زمان در اشياء و ا‌نسان به وقوع مي‌پيوندد ـ‌ از اين رو براي شناخت تئاتر بايد عنصر زمان را مورد بررسي قرار دهيم زيرا ناديده گرفتن عنصر زمان سبب مي‌گردد تا هرگز تئاتري شكل نگيرد زيرا هنر تئاتر نمايشگر مرگ و زندگي است و اين هنر تنها در فرآيند تأثير زمان بر اشياء و آدميان پديد مي‌آيد و اين تأثير در لحظه به لحظة نمايش وجود دارد.
ما براي شناسايي تئاتر آپارتمان ناگزيريم تا به واشكافي عنصر زمان بپردازيم. اما پيش از اين بررسي بايد به نكته‌اي اشاره كنيم:
نكته: بسياري تصور مي‌كنند تئاتري شكست مي‌خورد كه تماشاگر پس از برخاستن از جايگاه خود دچار ملال گردد و احساس كند كه زمان بسياري را در تماشاخانه بيهوده گذرانده است و حوادث در تئاتر بسيار ك‍ُند مي‌گذرند. در واقع تماشاگر يك ساعت از زمان حقيقي خود را در تماشاخانه گذرانده اما تصور مي‌كند دو يا سه ساعت از زمان او بيهوده تلف شده است. اين گذشت زمان، زمان رواني ناميده مي‌شود. بسياري از منتقدان با در نظر گرفتن زمان رواني ارزشهاي هنري اثر را مورد سنجش قرار مي‌دهند اما به‌زعم ما اين منتقدان در بسياري از لحظات دچار اشتباه مي‌شوند زيرا بسياري از گروههاي تئاتر حرفه‌اي و آماتور با ساختن يك زمان جعلي و غير تئاتري تماشاگران را تا دقيقه 90 در روي صندلي نگه مي‌دارند و تماشاگر سرخوش از تماشاخانه بيرون مي‌آيد اين حادثه در نمايش آپارتمان به وقوع مي‌پيوندد ـ اما براي آسيب‌شناسي نمايش آپارتمان بايد تفاوت زمان تئاتري و زمان جعلي را دريابيم.
زمان زنده فقط عنصر سازنده هنر تئاتر است [زيرا عناصر ديگر تئاتر مانند بازيگران نويسندگان و... در سينما هم حضور دارند] اما اين عنصر هرگز به شكل مجرد در تئاتر تجلي نمي‌يابد براي شناسايي عنصر زمان بايد اشياء و آدميان را مورد مطالعه قرار دهيم؛ زيرا عنصر زمان در تئاتر هنگامي شكل مي‌گيرد كه ما به شناسايي تأثيرات آن در انسان و اشياء بپردازيم.
تأثيرات زمان در اشياء و آدميان به دو بخش تقسيم مي‌گردد:
الف) تأثيرات فيزيكي زمان
ب) تأثيرات متافيزيكي زمان

الف) تأثيرات فيزيكي زمان:

1ـ‌1 تأثيرات فيزيكي زمان در اشياء: مقصود ما از اشياء فقط اجسام نيست. ما زماني از اين واژه استفاده مي‌كنيم كه قصد داريم پوسته بيروني و شكل ظاهري را مورد بررسي قرار دهيم به عنوان مثال تأثير زمان در تاريكي و روشنايي هوا يا تأثيرات زمان در شكل‌گيري چهره و اندام انسان اين تحليل و بررسي در حيطه تأثيرات فيزيكي زمان قرار مي‌گيرد.
به‌زعم ما «آپارتمان» از اين زاويه ديد بسيار آسيب‌پذير است.
در نمايش آپارتمان صحنه به دو بخش تقسيم مي‌گردد. در سمت راست صحنه رويدادهاي زندگي مهناز و همسرش فرامرز به نمايش گذاشته مي‌شود و در سمت چپ صحنه رويدادهاي زندگي سيمين و همسرش مجيد به تصوير كشيده مي‌شود نمايش اين صحنه‌ها به گونه‌اي صورت مي‌گيرد كه تماشاگر چند دقيقه از زندگي يكي از آنها را مي‌بيند صحنه تاريك مي‌گردد و تماشاگر به ديدن زندگي ديگري مي‌پردازد.
[يادآوري اين نكته الزامي است كه هيچ‌كدام از رويدادهاي نمايش كوچك‌ترين ارتباطي با يكديگر ندارد و هر كدام به صورت مج‍ز‌ّا شكل مي‌گيرد؛ به استثناي پايان نمايش كه يكي از شخصيتها «مهناز» به شكل كاملا‌ً تصادفي به خانه شخص ديگر نمايش «سيمين» مي‌رود و لحظاتي را پيرامون خريد خانة «سيمين» با او گفت‌وگو مي‌كند و نمايش به پايان مي‌رسد.]
تماشاگران آپارتمان ناخواسته هر دو قسمت صحنه را رؤيت مي‌كنند گاهي اوقات نوري ساده بخشي از صحنه را تاريك مي‌كند تا توجه تماشاگران را به سوي رويداد معطوف سازد اما نورپردازي ناكار‌آمد و حركت نابه‌جاي بازيگراني كه در شكل‌گيري رويدادهاي نمايش نقشي را ايفا نمي‌كنند به تمركز تماشاگر آسيب مي‌رساند زيرا نمايشگران اين نكته را ناديده مي‌گيرند كه تئاتر يك هنر زنده است و در تئاتر عنصر زمان بايد در اشياء ثابت [اجسام] و اشياء متحرك [بازيگران] تأثير بگذارد اما زماني كه بازيگران ناآگاه به حركتهاي زائد مي‌پردازند تماشاگران نمي‌توانند به تأثيرات عنصر زمان در تئاتر واقف گردند زيرا آنها هرگز نمي‌توانند به آساني بر روي رويدادهاي نمايش متمركز شوند.
2ـ‌1ـ تأثيرات فيزيكي زمان در رويدادهاي نمايش: با ديدن نمايش آپارتمان تماشاگر با سه زمان متفاوت مواجه مي‌گردد:
1ـ‌2ـ‌1 زمان خطي: هنگامي كه نمايش به زندگي مهناز و همسرش فرامرز اختصاص مي‌يابد نمايشگران از زمان خطي استفاده مي‌كنند. اين زمان فقط در سمت راست صحنه شكل مي‌گيرد.
2ـ2ـ1 بازگشت به گذشته: اين زمان هنگامي شكل مي‌گيرد كه سيمين به يادآوري خاطرات گذشته خود با همسرش مجيد مي‌پردازد و تماشاگران با ديدن فلاش‌بك به مشاهده زندگي او مي‌پردازند و مي‌توانند حوادث گذشته و امروز او را در كنار يكديگر ببينند. اين زمان فقط در سمت چپ صحنه شكل مي‌گيرد. اما چرا زمان بازگشت به گذشته فقط در هنگام نمايش رويدادهاي زندگي سيمين و مجيد شكل مي‌گيرد؟ مگر مهناز و فرامرز هم در زندگي زناشويي خود با شكست مواجه نگشتند؟ مگر مهناز هم همانند سيمين گذشته خود را به ياد نمي‌آورد؟ اما چرا نمايشگران به دلخواه زندگي مجيد و سيمين را با تكنيك فلاش‌بك و زندگي مهناز و فرامرز را با زمان خطي به نمايش مي‌گذارند؟ تنها دليل موجه به كارگيري اين ترفند، ساختن زمان جعلي و ايجاد ريتم ساختگي و غيرتئاتري است تا تماشاگر كمتر آزار ببيند.
3ـ2ـ1 زمان موازي: رويدادهاي نمايش به شكل موازي طراحي شده‌اند. نمايش در لحظاتي به زندگي «مهناز و فرامرز» اختصاص مي‌يابد و پس از وقفة كوتاهي تماشاگران رويدادهاي زندگي «سيمين و مجيد» را مشاهده مي‌كنند. اما نمايشگران براي ايجاد زمان موازي دچار اشتباه مي‌شوند.
تذكر اول: كوچك‌ترين ارتباط ساختاري ميان دو رويداد نمايشي كه مي‌بايست به شكل موازي در كنار يكديگر قرار بگيرند وجود ندارد.
تذكر دوم: زمان در هر يك از رويدادها به شكل دلخواه طرح‌ريزي شده است در حالي كه براي شكل‌گيري زمان موازي، زمان رويدادها بايد يكسان باشند.
تذكر سوم: در زمان موازي رويدادها بايد در نقطه مشترك به يكديگر بپيوندند. اما اين حادثه به شكل كاملا‌ً تصادفي در نمايش به وقوع مي‌پيوندد اما اگر عنصر تصادف را از نمايش حذف كنيم نمايشگران چگونه مي‌توانند ميان رويدادهاي نمايش پيوندي برقرار كنند.
نمايش آپارتمان سه زمان متفاوت را گزينش مي‌كند اما هرگز نمي‌تواند به تبيين ساختار خود بپردازد زيرا زمان نه بر پايه نوع رويداد كه بر پاية انتخابي شخصي و غير هنري تعيين شده است.

ب) تأثيرات متافيزيكي زمان:

مقصود ما بيان تأثيراتي است كه زمان در روح و روان اشياء مي‌گذارد؛ به بياني روشن‌تر، اين تأثيرات فقط در انسان پديدار مي‌گردد. ق‍ُدما، بارها بر اين نكته تأكيد داشتند كه شخصيت بازي بايد از نقطه الف به نقطه ب برسد. نكته‌اي كه امروزه كمتر مورد عنايت درام‌نويسان قرار مي‌گيرد اما ستيزه ميان استادان درام كاملاً‌ بيهوده است زيرا هدف تئاتر هرگز تحو‌ّل شخصيت‌ بازي نيست بلكه هدف تئاتر، نمايش تأثيرات زمان در اشياء و انسان است اما آيا اين تأثيرات در نمايش آپارتمان پديدار مي‌گردد؟
پاسخ ما به اين سؤال منفي است. تماشاگر با ديدن نمايش آپارتمان هرگز درامي را مشاهده نمي‌كند او با يك نمايش چندپاره روبه‌رو مي‌گردد زيرا عنصر زمان كه به شكل غير تئاتري در نمايش حضور مي‌يابد مانع انسجام درام مي‌گردد و روش درام را دچار گسست مي‌كند. به عنوان مثال در رويدادهاي زندگي «مهناز و فرامرز» فرامرز با انتقادهاي خود آسايش را از مهناز مي‌گيرد و مهناز كوچك‌ترين اعتراضي نسبت به او نمي‌كند. اما ناگهان خشمگين مي‌شود و به اين نتيجه مي‌رسد كه بايد خانة مستقلي را تهيه كند و با اين انديشه از خانة فرامرز بيرون مي‌رود. اين نقطة آغاز درام است اما همين نقطه، پايان زمان خطي رويداد است زيرا درام به جاي انسجام در ابتداي راه متوقف مي‌گردد.
پايان نمايش آپارتمان هرگز از برآيند ستيزه‌هاي اثر، شكل نمي‌گيرد. اين پايان هنگامي شكل مي‌گيرد كه دو زمان متفاوت نمايش، زمان خطي «رويدادهاي مهناز و فرامرز» و زمان بازگشت به گذشته «رويدادهاي زندگي مجيد و سيمين» با يكديگر اتصال مي‌يابد به اين دليل پايان اثر يك پايان ساختگي است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 10:32  توسط گروه نمایش نان   | 

تصویر و نمایشنامه

هومن نجفیان

 

 

اشاره:

نمايشنامه در تعريف عام متني است كه براي بازيگران نوشته شده است تا بتوانند با آن نمايش را به روي صحنه ببرند اين متن توسط كلمات نگاشته مي‌شود اين تعريف بسيار ساده در بطن خود تعارض آشكاري دارد؛ زيرا متن خواندنيِ نمايشنامه بايد به نمايش ديدني تبديل شود و اين امر امكان‌پذير نيست زيرا خواندن نمايشنامه با ديدن نمايش متفاوت است و يك اثر خواندني نمي‌تواند ديدني هم باشد مگر آنكه خواندن متني باعث ‌شود تا ايده‌اي در ذهن فردي پديد آيد و او اين ايده را بپروراند و بر اساس آن اثري نمايشي خلق كند؛ به طور مثال: هنرمندي با خواندن خبري از روزنامه نمايش را به روي صحنه مي‌برد.
در اين عمل او ايده متن را با در نظر گرفتن تمهيدات تصويري به اثري نمايشي تبديل مي‌كند. در واقع يك متن سادة خواندني فقط مي‌تواند در حكم ايده‌آل براي اثري نمايشي باشد و يك متن خواندني هرگز نمي‌تواند تبديل به اثري ديدني شود. اما نمايشنامه تفاوت اساسي با يك متن سادة [خواندني] دارد و ما زماني كه در تعريف نمايشنامه از متني خواندني نام مي‌بريم بايد در تعريف خود تجديد نظر كنيم و در جست‌وجوي تعاريفي تازه از نمايشنامه باشيم. از ديدگاه ما نمايشنامه، تصويرنامه‌اي است كه با كلمات نوشته مي‌شود و كارگردان به هنگام اجرا از اين اثر [تصويري ادبي] نمايشي ديداري پديد مي‌آورد.
در تعاريف آكادميك از نمايشنامه، به عنوان اثري ناتمام ياد شده است كه توسط گروه اجرايي بايد به اتمام برسد. از اين رو مارتين اسلين متن نمايشنامه را فقط زماني كه به روي صحنه برود، درام مي‌نامد. در تعريف نوين ما از نمايشنامه، كارگردان فردي است كه با استفاده از اشياء و عوامل انساني از تصويرنامة نمايشنامه‌نويس اثري نمايشي مي‌آفريند. در واقع در هنگام اجراي نمايش اثري تصويري و ادبي به نمايش ديداري تبديل مي‌‌شود. در اين نوشتار ما نمايشنامه را از ب‍ُعد تصويري بررسي مي‌كنيم. زيرا هدف نمايشنامه‌نويس از نگاشتن نمايشنامه پديد آوردن اثري ديداري است.

تصويرسازي دراماتيك
قبل از ورود به اين مبحث ابتدا بايد به تعريف واژگان بپردازيم. زيرا اين تركيب از دو واژة تصوير و درام ساخته شده است.

تصوير
«نماياندن اشياء، اعمال، افكار، احساسات، ايده‌ها و بيان انديشه و هر تجربة حسي و فراحسي از راه زبان است. تصوير يا صورت خيال از تلفيق اشياء، كلمات، احساسات و انديشه‌هاست به هنگام خلق اثر هنري به ياري نيروي تخيل در ذهن هنرمند به وجود مي‌آيد. تصوير شعري، مجموعه‌اي از واژگان است و نمي‌توان آن را به صورت عيني ديد پس به بياني تصوير شعري انگاره يا صورت خيال است.»1

درام
«واژه نمايش (drama) در يوناني صرفاً به معناي كنش است. نمايش كنش تقليدي است. كنش براي تقليد يا بازنمايي رفتار بشر است. عنصري كه نمايش را نمايش مي‌سازد دقيقاً بيرون و فراسوي واژه‌ها قرار دارد و عبارت از كنش يا عملكردي است كه انديشه و مفهوم مورد نظر پديدآورندة اثر را تحقق كامل مي‌بخشد.»2

با بررسي در تعريف ارائه شده مي‌توان به تعابير زير دست يافت:
1. تصوير از طريق زبان به نماياندن مي‌پردازد.
2. تصوير را نمي‌توان به گونة عيني ديد.
3. تصاوير به هنگام خلق اثر هنري به ياري نيروي تخيل در ذهن هنرمند به وجود مي‌آيد.
4. تصاوير از راه زبان و واژگان ساخته مي‌شود.
5. تصاوير در درام بايد وجه ديداري داشته باشد. زيرا درام به قصد اجرا نگاشته مي‌شود.

تصاوير دراماتيك
از حوزه تصويرشناسي درام از تركيب تصاوير ساخته شده است كه در برابر تماشاگران به نمايش گذاشته مي‌شود براي شناسايي تصاوير در درام بايد به واشكافي جزء به‌ جزء درام بپردازيم.

صحنه
رخدادگاه درام، مكاني است كه رويداد در آن به تصوير كشيده مي‌شود رخدادگاه شامل قيد مكان و زمان نمايش است كه براي القاي مفهوم نمايش و در جهت اثبات تم توسط نويسنده تصنيف مي‌شود.

اجزاي صحنه
1. موضوع: كه در قالب داستان به تصوير كشيده مي‌شود.
2. شخصيت: شخصيت از طريق گفتار، رفتار خود داستان را به تصوير مي‌كشاند و بدون شخصيت درام شكل نمي‌گيرد. يعني درام بدون تصوير ناممكن است.
3. كلام دراماتيك: كلامي است كه توسط اشخاص نمايش ردوبدل مي‌شود و علاوه بر انتقال اطلاعات شامل زواياي ديد اشخاص نمايش است. در زمان خواندن نمايشنامه تصويري از اشخاص بازي در ذهن ما ساخته مي‌شود و ما پي مي‌بريم كه آنها از چه طبقة اجتماعي هستند و چه ويژگيهايي دارند. درام‌نويس بر مبناي خصوصيات اشخاص بازي به نوشتن كلام دراماتيك مي‌پردازد و از اين طريق اشخاص بازي را به تصوير مي‌كشند.
4. فضا: تصويرهاي دراماتيك در كنار هم معنايي مي‌سازند اين فضا در برگيرندة تصاوير است و دلالت بر معنايي مي‌كند.
5. زمان و مكان: تصويرهاي دراماتيك نمي‌تواند معل‍ّق در فضا رها شوند آنها براي شكل‌گيري نمايش نيازمند آن هستند كه در مكان و زمان خاصي تثبيت شوند و حول محور آن به حركت در آيند.

تصاوير شاعرانه؛ تصاوير دراماتيك
در شرحي كه حسن انوشه براي بيان تصوير نوشته است. از واژه تصوير شاعرانه استفاده مي‌كند [تصوير شعري، مجموعه‌اي از واژگان است و نمي‌توان آن را به صورت عيني ديد. پس به بياني تصوير شعري، انگاره يا صورت خيال است] درام در آغاز نوعي شعر به حساب مي‌آمد و از اين رو نمي‌توان ميان تصاوير شاعرانه [شعر] و تصاوير دراماتيك [نمايشنامه] تمايزي قائل شد و تصاوير شاعرانه همان تصاوير دراماتيك به حساب مي‌آيد با اين تفاوت كه زبان در شعر روايتگر [شاعر يا راوي] و به طريق تركيب واژگان در جهت فضاسازي شكل مي‌گيرد و اين فضا از طريق زبان انتقال مي‌يابد. تمام اين مراحل در درام هم اتفاق مي‌افتد اما تصاوير شاعرانه هميشه جنبة عيني ندارد اما درام به نيت عينيت بخشيدن به تصاوير شكل مي‌گيرد.
اما براي آنكه وارد بحث تصوير دراماتيك شويم و تفاوت آن را با تصاوير شاعرانه دريابيم ناچار به انطباق تصوير در شعر و درام هستيم و براي نظم بخشيدن به بحث تطبيقي ميان دو روايت از هملت اولي نمايشنامه هملت نوشتة ويليام شكسپير و دومي شعر هملت سرودة احمد شاملو انجام مي‌دهيم. اما پيش از آنكه وارد بحث شويم به يك نكته اشاره كنيم و آن مطلبي است كه دكتر تقي‌ پورنامداريان دربارة شعر احمد شاملو در كتاب سفر در مه نوشته است. وي معتقد است كه «نمايشنامة معروف شكسپير [هملت] از داستانهايي است كه شاملو به آن توجه دارد و در مجموعه «مرثيه‌هاي خاك» شعري به نام اوست. شعر هملت فقط با در نظر گرفتن زير و بم دقيق اين داستان قابل دريافت است.»3 از اين جهت مي‌كوشيم تا از نظر تصويري ارتباط ميان شعر و نمايشنامة هملت را بررسي كنيم. نكتة دومي كه لازم به ذكر است تفاوتهاي ميان دو روايت شعري و دراماتيك هملت است زيرا تصويرسازي هر اثر بر مبناي روايتي است كه نويسنده و شاعر براي بيان اثر اتخاذ مي‌كنند و بدون توجه به اين تفاوتها بررسيها ناقص و ناتمام مي‌ماند. نمايشنامة شكسپير بر مبناي زاويه ديد سوم شخص / داناي كل/ نوشته شده است و شكسپير تمام صحنه‌ها را به تصوير مي‌كشد. اطلاعاتي از اين طريق به تماشاگر داده مي‌شود كه ساير شخصيتهاي نمايشي از آن ناآگاه هستند يك موقعيت آيرونيك ايجاد مي‌شود. براي مثال ما از انديشة منفي هملت نسبت به كلاديوس آگاه هستيم و مي‌دانيم كه هملت از او انتقام مي‌گيرد اين اطلاعات ميان ما و هملت ردوبدل مي‌شود اما كلاديوس تا زمان كشته نشدن پولونيوس ‍[پور افليا] از جانب هملت احساس خطر نمي‌كند همچنين شكسپير حوادث پس از قتل هملت و آمدن فورتينبراس و تشييع جنازة هملت را به ما نشان مي‌دهد. اما شعر هملت [سرودة شاملو] بر مبناي زاوية ديد اول‌شخص نوشته شده و بر طبق اطلاعاتي كه هملت با ما در ميان مي‌گذارد ما ساير شخصيتها را مي‌شناسيم.

با اين تفاسير در مي‌يابيم كه تصاوير در نمايشنامه هملت سه بعدي است:
1. بعد اول، تصاويري كه با آگاه شدن از كلام افراد به آن دست مي‌يابيم.
2. بعد دوم، تصاويري كه با ديدن رفتار افراد مشاهده مي‌كنيم.
3. بعد سوم، تصاويري كه ما از تضاد رفتار و كلام افراد مشاهده مي‌‌كنيم.
اما تصاوير در شعر شاملو فقط به بعد اول خلاصه مي‌شود.
1. تصايري كه ما از طريق كلام افراد به آن دست مي‌يابيم:
تصاوير در شعر هملت سرودة شاملو ...
بودن يا نبودن بحث در اين نيست وسوسه اين است.
شراب زهرآلوده به جام و شمشير به زهر آب‌ديده در كف دشمن
هر چيزي از پيش روشن است و حساب‌شده
و پرده در لحظة معلوم فرو خواهد افتاد ...4
راوي شعر به روايت داستان مي‌پردازد و ما با شنيدن گفته‌هاي او پي به داستان مي‌بريم و از اين راه نقبي به شخصيت او مي‌زنيم... راوي از شراب زهرآلوده و پرده كه در لحظه معلوم خواهد افتاد سخن مي‌گويد. اين دو تركيبهايي است كه او استفاده كرده و به جاي استفاده از اشاره مستقيم از زبان تصويري بهره مي‌برد.

تصاوير در نمايشنامة هملت ويليام شكسپير
هملت: بودن يا نبودن. حرف در همين است. آيا بزرگواري آدمي بيشتر در آن است كه زخم فلاخن و تيره‌بخت ستم‌پيشه را تاب آورده يا آنكه در برابر دريايي فتنه و آشوب سلاح برگيرد و با ايستادگي خويش بدان هم پايان دهد.5
هملت از طريق كلمات انديشه خود را در قالب تصاوير ارائه مي‌دهد. او به جاي آنكه بگويد در زندگي انسان بايد تابع افراد ستمگر باشد يا اينكه در برابر آنها مقاومت كند از زخم فلاخن و تيره‌بخت ستم‌پيشه استفاده مي‌كند. شكسپير انديشه را در نهايت ايجاز در قالب تصوير مي‌آورد. دوم آنكه در جمله انسان بايد تابع افراد ستمگر باشد، تنها انديشه قابل انتقال است اما زخم فلاخن و درياي آشوب علاوه بر انتقال مفاهيم؛ تصاويري را در ذهن ما مي‌سازند مانند واژة زخم كه در ذهن تداعي‌كنندة خون و درد است در تصاويري كه از طريق كلام انتقال پيدا مي‌كند دو مقوله حائز اهميت است ما در زير به تفكيك اين دو مقوله مي‌پردازيم:

تصويرسازي از طريق رفتار
بعد دوم تصاويري كه ما از رفتار افراد مشاهده مي‌كنيم اين تصاوير در اجرا توسط بازيگران به تصوير كشيده مي‌شود اما در غالب گفتارهاي متن و گاهي در متن مستتر است ...
شراب زهر‌آلوده به جام و / شمشير به زهر‌ آب‌ديده / در كف دشمن / همه چيز / از پيش روشن است و حساب‌شده / و پرده/ در لحظه معلوم / فرو خواهد افتاد.
شاه: گرترود ننوشيد.
شهبانو: مينوشم. خداوندگار من خواهش مي‌كنم معذورم بداريد.
شاه: (با خود) جام زهرآلود كار از كار گذشت.
هملت: شهبانو را چه مي‌شود؟
شاه: ديد از ايشان خون ميرد. بيهوش شد.
شهبانو: نه شراب. شراب. آخ هملت عزيزم شراب شراب با زهر بود / مي‌ميرد/
هملت: اوه ننگ هاي ... درها را ببنديد يا خيانت. خائن را بگيريد/ لايرتيس مي‌افتد./
لايرتيس: خائن اينجاست هملت و تواي هملت كشته شده6
تصويرسازي از تضاد رفتار و گفتار
«شاه: اگر چه ياد مرگ برادر گرامي‌مان هملت همچنان تازه است و شايسته چنان است كه دلهامان اندوهگين و سراسر كشور مانند پيشاني مرد غمزده پژمرده باشد ولي بصيرت در ما چنان با طبيعت به جنگ برخاسته است كه با اندوهي بس خردمندانه به ياد اوييم و در همان حال خود را نيز در ياد داريم. از اين رو آنكه زماني به جاي خواهر ما بود و اينك شهبانوي ما و وارث همايون اين كشور جنگاور است اگر بتوان گفت با سروري دگرگون گشته با چشمي خندان و چشم ديگر گريان با خوشي و نشاط در مراسم تشييع و سرود سوگواري در جشن زناشويي در حالي كه شادي و اندوه را در برابر مي‌داريم او را به زني گرفتيم.»7
نمايشنامة هملت بر پاية تضاد رفتار و گفتارهاي شاه بنيان نهاده شده است. همين عامل باعث مي‌شود هملت در برخورد با شاه دچار ترديد شود و براي غلبه بر ترديد خود به انديشه بپردازد تا بتواند به حقيقت امر دست يابد و بدين‌گونه تراژدي هملت رقم مي‌خورد.
[تصويرسازي از طريق كلام دراماتيك8 با توجه به نمايشنامه و شعر هملت]

تصوير مفرد
تصوير مفرد تصويري كه بي‌نياز به چيز ديگري، مستقل و خود‌به‌خود داراي مفهوم باشد.
‍«برناردو: در نگهباني‌ات خبري نبود.
فرانسيسكو: يك موش هم نجنبيد.»
[نمايشنامه هملت]
فرانسيسكو به جاي بيان صريح و مستقيم از بيان تصويري استفاده كرده است:
«و پرده/ در لحظه معلوم/ فرو خواهد افتاد»
‍[شعر: هملت]

تصوير مركب
تصوير مركب در موردي كه مجموع چند تصوير يك تصوير كلي را تشكيل بدهد.
در اينجا مجموعه‌اي از تصاوير مفرد وجود دارد كه همسو شده‌اند تا تصوير بزرگ واحدي را تشكيل دهند و تمام تصاوير را سازمان دهد.
[نمونة شعر]:
پدرم مگر به باغ جتسماني خفته بود [تصوير اول]
كه نقش من ميراث اعتماد فريبكار اوست [تصوير دوم]
[تصوير سوم] و بستر فريب او كامگاه عمويم
[نمونة نمايشنامه]:
[هملت: اوه! كاش اين تن سخت سخت‌جان مي‌توانست بگدازد و آب شود و همچون شبنم محو ‌گردد] اين تصوير مركب از تلفيق تصاوير مفرد ساخته شده است براي مثال
[تصوير اول]
اوه! كاش اين تن سخت سخت‌جان مي‌توانست بگدازد
[تصوي دوم]
اوه! كاش اين تن سخت سخت‌جان مي‌توانست آب شود.

تصوير مفرد مفصل
تصوير مفرد مفصل عبارت است از ساختن يك تصوير مفرد اما تصويري كه در بردارندة بيش از دو ويژگي باشد.
تصاوير فرعي: مشخصة اين نوع تصاوير آن است كه در اين تصوير تمام تصاوير جزئي موجود در ارتباط با يك تصوير اصلي و محوري قرار دارد، به طوري كه ديگر تصويرها از آن زاييده شده‌اند.
در اينجا نيز مي‌توان از مثالهاي قبلي بهره‌ جست.
[نمونة شعر]
پدرم مگر به باغ جتسماني خفته بود
[تصوير محوري]
كه نقش من ميراث اعتماد فريبكار اوست/ تصوير جزئي
و بستر فريب او كامگاه عمويم تصوير جزئي
با حذف تصوير محوري ارتباط مضامين فوق به يك‌باره از هم گسسته مي‌شود «كه نقش من ميراث اعتماد فريبكار اوست و بستر فريب او كامگاه عمويم.»
[نمونه نمايشنامه]
«هملت: اوه! كاش اين تن سخت سخت‌جان مي‌توانست بگدازد و آب شود و همچون شبنم محو گردد»
اوه! كاش اين تن سخت سخت‌جان مي‌توانست بگدازد [تصوير محوري]
تن سخت مي‌توانست آب شود [تصوير جزئي]
تن سخت‌جان مي‌توانست چون شبنم محو شود [تصوير جزئي]
تصاوير متداخل: اين تصاوير مركب به تصوير ديگري كه از نظر ساختار مانند باشد متكي است باز هم مي‌توان از دو مثال فوق بهره جست زيرا تصاوير جزئي از لحاظ ساختار متكي به تصوير محوري است و حذف تصاوير محوري باعث زير پا گذاشتن ارتباط معنايي تصاوير مي‌شود زيرا تصاوير محوري مربع تصاوير جزئي‌‌اند و در ارتباط با تصاوير محوري است كه تصاوير جزئي داراي معني مي‌شود.

تصوير تمثيلي:
تصوير تمثيلي تصويري مركب است كه بر اساس يك حكايت واقعي يا فرضي بنا شود البته مشروط بر آنكه از يك قهرمان يا يك حادثه مفرد تجاوز نكند.
‍[نمونه شعر]:
«پدر مگر به باغ جتسماني خفته بود؟» اشاره به زيتونستاني در دامنة غربي زيتون بود. با فاصلة يك تير پرتاب از وادي قدرون كه اكثر اوقات عيسي مسيح به آنجا مي‌رفت همواره كساني كه غم و اندوه به سراغشان مي‌آمد بدان‌جا پناه مي‌برند و تسلي مي‌يافتند بنا بر برخي روايات عيسي (ع) در اين محل دستگير شد»9
‍[نمونة نمايشنامه]
«و كفشهاي مادرم در آن روز كه اشك‌ريزان بسان نيوبه(Niobe) دنبال نعش پدر بيچاره‌ام مي‌رفت هنوز فرسوده نشده.»10
اشاره به نيوبه دختر تانتان و زن آمفير پادشاه تب كه هفت پسر و هفت دختر داشت و همه به تيرآپولون و ديان كشته شدند و مادر بيچاره از اندوه سنگ شد.»

تصوير بياني:
تصوير بياني مشخصة اين نوع تصوير آن است كه كاشف مفاهيمي باشد كه تصوير به خاطر بيان آن ساخته شده به گونه‌اي كه اين تصوير عهده‌دار توضيح حالتهاي گوناگون پديدة مورد نظر باشد و تصاوير جزئي كه در ضمن اين تصوير قرار دارند و به كار كشف اين مفاهيم مي‌پردازد.
[نمونة نمايشنامه]
هملت: تفو ... بر اين جهان باغي پر از گياه هرز كه دانه برآورده و چيزهاي پست و نابهنجار آن را در تصرف گرفته ...
در اينجا هملت جهان را به گياهي كه علفهاي هرز آن را پوشانده همانند مي‌سازد.
[نمونة شعري]
«با اين همه آن زمان كه حقيقت چون روح سرگردان بي‌آرامي بر من آشكار شد.» اين تصوير اشاره به حضور پدر هملت مي‌كند كه در قالب روحي به هملت ظاهر شد و برخي از حقايق را براي او بيان نمود.

فضا :
فضا در نمايشنامه به دو صورت معرفي مي‌شود.
1. از طريق توضيح صحنه [به صورت واضح و آشكار]
2. از طريق كلام دراماتيك [به صورت مستتر در متن]
نمايشنامه‌نويس براي اينكه متن تأثير بيشتري در ذهن بيننده بگذارد از فضاسازي استفاده مي‌كند. فضاسازي در واقع ساختن تصاوير بر مبناي حالت و ايده خاص نمايشنامه‌نويس مي‌باشد.
1. توضيح صحنه
تطبيق تصويرسازي در توضيح صحنه با توصيفهاي شاعرانه در شعر:
توضيح صحنه، شرحي است كه نمايشنامه‌نويس براي بيان حركت بازيگران، دكور، نور و در نهايت براي چگونگي شكل‌گيري فضاي صحنه‌اي مي‌نويسد. در توضيح صحنه به بيان وضع صحنه و ذكر اعمالي كه در آن مي‌گذرد مي‌پردازد و نمايشنامه‌نويس در توضيح صحنه بايد در نهايت سادگي به نكاتي كه داراي جنبه نمايشي و تصويري است اشاره كند.
اما آنچه در توضيح صحنه لازم به تذكر است اين است كه نمايشنامه‌نويس با زبان گزارش به بيان ذهني خود از اجرا مي‌پردازد و مي‌كوشد با زبان گزارش به تصاوير ذهني خود عينيت ببخشد او بر مبناي تفكر نمايش، نوع پوشش، نوع ابزار و صحنه و تمام آنچه كه مي‌تواند به معرفي اوليه كاراكتر كمك كند مي‌نويسد.

محل قرارگيري بازيگران بر صحنه:
نمايشنامة هشتمين سفر سندباد: بهرام بيضايي11
دوازده نفر در دو ستون محور بر سكو مي‌نشينند [تصويري است] به نشانه ملاحان [تصويري نيست]
حركت برجسته بازيگران در صحنه

نمايشنامة هشتمين سفر سندباد:
مردي با شتاب وارد مي‌شود زنگ راست را به صدا در مي‌آورد مردي با شتاب وارد مي‌شود زنگ چپ را به صدا در مي‌آورد مردم باشتاب داخل مي‌شوند [تصويري است] هر دو مي‌خواهند چيزي بگويند. [تصويري نيست]
كه صداي خندة شعبده‌باز بلند مي‌شود. [تصويري نيست] همه به او خيره مي‌شوند. شعبده‌باز مي‌خندد. [تصويري است]
الف. واژة نشانه: اين واژه بيانگر تصويري نيست.
ب. هر دو مي‌خواهند چيزي بگويند: براي اينكه نويسنده حالت گفت‌وگو را تجسم نكرده.
صداي خنده شعبده‌باز بلند مي‌شود: اين بيانگر صداي بازيگر است و ارتباطي با تصوير ندارد.
3. پوشش و لباس بازيگران
نمايشنامه عروسي خون12: فدريكو گارسيا لوركا
«عروس وارد مي‌شود لباس سياهي به رسم سال 1900. م. به تن دارد با دنبالة بلند و پليسه، بالاي روسري او تاجي از بهار نارنج گذاشته شده است.»
واژه لباس به رسم سال 1900. م. تصويري نيست و با حذف اين قسمت اين توضيح صحنه تصويري است.

حس بازيگران و استيل بازيگران و نحوه استفاده آنان از وسايل:

نمايشنامة هشتمين سفر:
شعبده‌باز وحشت‌زده، شمشير مي‌كشد و نوميدانه دفاع مي‌كند.
بازيگر بايد با ميميك و ژست خاص از واژه وحشت‌زده و نوميدانه تصويري بسازد. نويسنده اگر بخواهد اين لحظه را به تصوير بكشد بايد بنويسد شعبده‌باز شمشير مي‌كشد و در حالي كه به چشمان سندباد خيره شده شمشير از دستش مي‌افتد.
اما نمايشنامه براي اجرا نوشته مي‌شود و بسياري از تصاوير توسط بازيگران و طراحان صحنه آفريده مي‌شود.

دكور و صحنه‌آرايي:

عروسي خون:
اتاق سفيدي با طاقهاي گنبدي كوچك و ديوارهاي ضخيم و سخت طرف راست و چپ پله‌هاي سفيد و عمق صحنه اتاق بزرگ نيمه دايره و ديوارها نيز سفيدي درخشاني دارند اين اتاق خيلي ساده شكوه يك كليسا را دارد.
تركيب اين اتاق ساده شكوه يك كليسا را دارد. تصويري نيست بلكه توصيفي شاعرانه است ... اما ساير بخشهاي اين قسمت تصويري است. نمايشنامه‌نويس با استفاده از صفت درخشان و واژه شكوه جنبه شاعرانه‌اي به توضيح صحنه داده است.

ورود و خروج:

عروسي خون:
داماد وارد مي‌شود و عروس را مي‌بوسد [تصويري]

ريتم صحنه:

عروسي خون:
همه با هم شروع مي‌كنند به حرف زدن [تصويري]

نور و شدت ميزان آن در صحنه:

هشتمين سفر سندباد:
صحنه اندك‌اندك و سپس ناگهان با نور تند روشن مي‌شود و ملاحان چشمها را با دست گرفته بعد آهسته دستها را كنار مي‌برند و چشمها را باز مي‌كنند [تصويري]

آرايش و گريم شخصيتهاي نمايش:

عروسي خون:
پدر عروس وارد مي‌شود پيرمردي است با موهاي سفيد براق و گردني كج [تصويري]

اسباب و ابزار شخصيتهاي نمايش:

هشتمين سفر سندباد:
كاتب با خورجين كاغذ و كتاب پيش مي‌آيد كه‌: [تصويري]
حركات موزون:
اين حركات در چارچوب ريتم صحنه مي‌گنجد اما از آنجا كه اين مقوله بسيار گسترده است به تنهايي ذكر مي‌كنيم.
نمايشنامه هشتمين سفر سندباد:
«چند ملاح؛ با صورتك [تصويري] و حركات كند و سنگين به تقليد رقص غريبي مي‌كنند [تصويري نيست]»
رقص غريب تصويري نيست يك توصيف است كه بازيگران در لحظه اجرا بايد آن را به تصوير بكشند.

معرفي زمان و مكان:
عروسي خون
جنگل، شب است. تنه مرطوب و عظيم درختان [تصويري است]. محيطي دلواپس و نگران [تصويري نيست]»
در واژه محيط دلواپس استفاده از آشنايي‌زدايي است ... كه تكنيك شاعرانه‌اي است ... و نگراني و دلواپسي كه از خصوصيات انسان است به محيط ارجاع داده شده است.

موسيقي:
عروسي خون
مادر: تو توي فكر چي هستي.
عروس: فكر چيزي نيستم.
مادر: مراسم خسته‌كننده است و سنگين.
صداي گيتارها بلند مي‌شود [تصويري نيست]
اگر نوشته مي‌شد فردي در گوشه سالن گيتار مي‌زند آن وقت تصويري بود ...
اما اينجا به صداي گيتارها اشاره شده است...

فضاي مستتر در متن:
از طريق تركيب واژگان فضايي ساخته مي‌شود. كه اين فضا محسوس نيست اما مي‌توان اين فضا را با واژگان توصيف كرد و عناصر سازندة آن را تا اينجا اشاره كرديم:
توضيح صحنه، نويسنده با عناصر بصري در ارتباط است زبان توضيح صحنه گزارشي است اما گاهي به توصيف شاعرانه نزديك مي‌شود و اين زماني است كه تصوير جنبة ذهني پيدا مي‌كند و با صفت و كيفيت امر در تماس است مانند

در اعماق: ماكسيم گوركي
«زيرزميني كه بيشتر شبيه يك غار مي‌باشد. از سقف آن قلوه‌سنگهايي دودگرفته مانند دندان كرم‌خورده‌اي پيداست.»13
دندان كرم‌خورده تركيب شاعرانه‌اي نيست اما توصيف قلوه‌سنگها به دندان كرم‌خورده ناشي از نگاه شاعرانه است.
اما گاهي شاعر به جاي توصيف شاعرانه كه جنبة ذهني دارد مي‌كوشد به بيان عيني و تصويري دست يابد مانند شعر زير از مهدي اخوان ثالث:
«سگي با استخوان خشك سرگرم است
فغانهاي سگي ولگرد مي‌آيد به گوش
دو عابر در سكوت كوچه مي‌گويند و مي‌خندند»14
واژة فغان به جاي ناله به تصوير حالت ادبي داده. دومين عاملي كه اين بند را به شعر نزديك كرده وزن است كه بر وزن مفاعيلن نوشته شده است ... اما گاهي شاعر به تركيب توصيف و تصوير دست مي‌يابد ... مانند شعر زير از مهدي اخوان ثالث «كنار شعر بيغم خفته غمگين كلبه‌اي مهجور»
بيغم، غمگين و مهجور صفت است.
«كنار شعر بيغم كلبه‌اي مهجور خفته.» در اينجا شاعر از عنصر آشنايي‌زدايي تركيبهاي شهر بيغم ـ كلبه‌اي مهجور خفته را مي‌سازد.
براي بررسي تفاوتهاي فضاسازي [تصويرها] در شعر و نمايشنامه دو اثر ادبي «شعر آيه‌هاي زميني فروغ فرخ‌زاد» نمايشنامه «مكبث ويليام شكسپير» را مورد مطالعه قرار مي‌دهيم تا تفاوت تصويرسازي ميان آن دو درك شود.

آيه‌هاي زميني:
«آنها غريق وحشت خود بودند / و حس ترسناك گنهكاري/ ارواح كر و كورشان را مفلوج كرده بود.»
مردم گروه ساقط مردم/ و دل‌مرده و تكيده و مبهوت
در زير بار شوم جسدهاشان / از غربتي به غربت ديگر مي‌رفتند
و ميل دردناك جنايت / در دستهايشان متورم مي‌شد

مكبث :
«مكبث: نمي‌تواني بگويي كه من به اين كار دست زده‌ام! نه! گيسوان خونيت را در برابرم مجنبان
راس: آقايان ـ برخيزيد. حال شهريار خوش نيست.
ليدي مكبث: بنشينيد دوستان عزيز، شهريار اغلب آن هم آغاز جواني‌اش بدين گونه بوده است خواهش مي‌كنم بنشينيد حمله بيماري زودگذر است و پس از لحظة در خور گذر انديشه‌اي دوباره به خود باز مي‌آيد اگر خيلي بدو توجه كنيد بيشتر پريشانش مي‌سازيد و بيماري‌اش را شدت مي‌بخشيد.
مكبث: آري و مردي دلير كه ياراي نگريستن به روي كسي دارد كه رنگ از رخ شيطان مي‌برد.
ليدي مكبث: پند بيهوده است! باز اين نقش پرداختة‌ ترس شماست.
اين همان خنجر موهومي است كه مي‌گفتيد به قصد دانكن بركشيده‌ايد اين همه اخم و ادا براي چيست از اينها گذشته شما فقط چشم بر يك صندلي دوخته‌ايد.
مكبث: تمنا مي‌كنم بدان جا بنگر ببين. بنگر. هان چه مي‌گويي؟
مرا پروائي نيست اگر مي‌تواني سرت را بجنباني پس سخن بگوي اگر ستونها و گورها كساني را كه به خاك مي‌سپاريم باز گرداند چينه‌دان مرغان لاشخورها را به گور تبديل خواهم كرد.
[شبح مي‌رود]
بيش از امروز در روزگاران باستان بيش از آنكه قوانين بشري منشها و خوبيها را ملايم كند خون ريخته شده و از آن هنگام جناياتي صورت گرفت كه شنيدنش براي گوش سهمگين است. زماني بود كه همين كه مغز آدمي از هم مي‌پاشيد جان مي‌سپرد و همه چيز پايان مي‌يافت ولي اينك مردگان با بيست زخم ‌كاري بر سر باز از جاي بر مي‌خيزند و ما را از جايگاهمان مي‌رانند. اين از چنين قتلي نيز شگفت‌انگيزتر است ....
ليدي مكبث: سرور گران‌قدر من ياران گرامي‌تان شما را مي‌خوانند.
مكبث: از ياد برده بودم ياران ارجمند تعجب مكنيد من ناخوشي شگفتي دارم كه در نظر كساني كه مي‌شناسندم چيزي نيست.»
فضاي شعر فروغ فرخ‌زاد با نمايشنامة مكبث شكسپير همانند است اما نحوة‌ فضاسازي اين دو اثر متفاوت است. به عنوان مثال در اين قسمت از نمايشنامه ـ ليدي مكبث به خوبي آگاه است كه خنجري كه مكبث به سوي دانكن كشيده موهوم نبوده بلكه دانكن توسط مكبث به قتل رسيده است اما براي آنكه جنون مقطعي مكبث را بپوشاند از اين ترفند بهره مي‌جويد در اين لحظه يك آيروني اتفاق مي‌افتد. زيرا ليدي مكبث و تماشاگران به دروغ ليدي مكبث واقف هستند.
ويليام شكسپير از طريق تضاد در رفتار و گفتار ليدي مكبث به تصويرسازي شخصيت او مي‌پردازد و ما از اين تصاوير به شناخت ليدي مكبث دست مي‌يابيم اما فروغ فرخ‌زاد در ادبيات فوق فقط با تركيب واژگان به تصويرسازي مي‌پردازد دوم آنكه شعر فروغ روايت مستقيم يك حادثه است اما درام شكسپير به طرح موقعيتي مي‌پردازد. تصويرسازي در درام فقط زماني ميسر است كه درام‌نويس بخواهد از طريق شخصيت رويدادي را به نمايش بگذارد. در اينجا او از يك موقعيت آيرونيك بهره مي‌گيرد و اين اتفاق فقط در درام مي‌افتد.


منابع و مأخذ:

1.در اين تعاريف انوشه از تصاوير شاعرانه ياد كرده است اما از آنجا كه درام و شعر از آغاز مترادف يكديگر بوده‌اند از اين رو تعاريف او درباره درام هم صادق است. در ادامه اين نوشتار به بررسي اين نكته مي‌پردازيم.
انوشه، حسن. فرهنگنامه ادبي فارسي دانشنامه ادب فارسي 2، چاپ اول، سازمان چاپ و انتشارات.
2. اسلين، مارتين. نمايش چيست؟، ترجمة شيرين تعاوني، چاپ دوم، تهران، نمايش، 1372.
3. پورنامداريان، دكتر محمدتقي. سفر در مه تأملي در شعر احمد شاملو، چاپ اول، زمستان، 1374.
4. شاملو، احمد. چشم‌انداز شعر امروز برگزيدة شعرهاي احمد شاملو، سازمان انتشارات بامداد زمستان، 1350.
5. شكسپير، ويليام. هملت، ترجمة م.ا. به‌آذين، چاپ چهارم، انديشه، 1370.
6. بستاني، دكتر محمد. اسلام و هنر، ترجمه حسين صابري، چاپ اول، بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدي رضوي 1371، در بخش تصويرسازي از طريق كلام دراماتيك، تمامي تيترها از اين كتاب استفاده شده اما نمونه‌ها با توجه به نيازهاي متن از اشعار احمد شاملو و نمايشنامه شكسپير انتخاب شده.
7. ياحقي، دكتر محمدجعفر. فرهنگ اساطير و اشارات داستاني، چاپ اول، سروش 1375.
8. شكسپير،‌ ويليام. م.ا. به‌آذين. پانويس مترجم.
9. بيضايي، بهرام. نمايشنامه هشتمين سفر سندباد، روزبهان، تهران، 1375.
10. لوركا، فدريكو گارسيا. عروسي خون، ترجمه احمد شاملو، چاپ تهران.
11. گوركي، ماكسيم. در اعماق ترجمه، مهين اسكويي، چاپ دوم، انتشارات مرزبوم، 1356.
12. اخوان ثالث، مهدي. چشم‌انداز شعر امروز و برگزيده شعرهاي مهدي اخوان‌ثالث، سازمان انتشارات بامداد، 1345.
13. فرخ‌زاد، فروغ. ديوان اشعار، ساية نيما، چاپ دوم، 1381.
14. شكسپير، ويليام. مكبث، عبدالرحيم احمدي، چاپ پنجم، انديشه، 1357.

روابط عمومي گروه نمايش نان

برگرفته از سايت نمايشنامه


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 11:23  توسط گروه نمایش نان   | 

به نام خدا

نمایشنامه کوتاه : ((  سفره عقد ما پشت پرده قرمز صحنه ))

آدمهای نمایش :

دختر

پسر

صحنه :

(( جلوی صحنه ، ( آوانسن ) و پرده قرمز صحنه بسته است ))

دختر : عزیزم

پسر  جانم

دختر : چرا کسی پرده را باز نمی کنه ؟

پسر : نمی دونم

دختر : پشت پرده مگر غیر از سفره عقد چیز دیگه ایی هم هست

پسر : نه ... بعنی نباید باشه ... سفره عقد ماست

( دختر . پسر می رقصند و خسته و آه گوشه ایی که میز است پشت آن  می نشینند )

دختر : کسی نمیاد

پسر : ساعتها گذشته

دختر : پرده صحنه بسته است

پسر : راهی نداره برای رفتن به پشت صحنه ؟

دختر : راهی نداره ... نه میانه ، نه دو طرف پرده

پسر : چکار کنیم ، نا سلا متی عقد ماست

دختر : یعنی دوباره انتظار ... نکنه اتفاقی افتاده ...

(( سکوت ))

دختر : برقصیم

پسر : بی جام طرب

دختر : مهم برقصیم

پسر : بی جام شراب

دختر : پس باید یکاری کرد

پسر : من دگه حوصله ندارم .. من و تو

دختر : من و تو نامزدیم ... اما پرده همچنان بسته مانده ... سالها آرزوی من پای سفره عقد بود .

پسر : اگه پرده باز بشه ما به وصال هم می رسیم

دختر : حتما

پسر : آخه چطوری ؟

دختر : پرده باید باز بشه

پسر : سعی کن بگردیم ... شاید روزنه ایی روی پرده یا گوشه های پرده برای رفتن باشه

دختر : تو هم بگرد .

(( می گردند اما فقط پارچه مخملی قرمز رنگ پرده صحنه که بسته است و هیچ روزنه ایی برای عبور ندارد ))

دختر : ( ناراحت ، نالان ) نیست ، نیست

پسر : عزیزم دادنزن ... صدامونو بشنون لج می کنند ها

دختر : کیا ؟

پسر : اونایی که باید پرده رو باز کنند

دختر : آخه چرا اینکارو می کنند ... چرا پرده رو باز نمی کنند

پسر : باز می کنند ... من ایمان دارم که پرده رو باز می کنند ... اونا عاقلا ... اونا مارو درک می کنند .. تازه ما نامزدیم ... سفره عقد مال ماست

دختر : دلم لک زده واسه دیدن سفره عقدمون

پسر : آرزوی منم همینه ... فکرشو ... اون قندی که بالای سر من و تو می سابن

دختر : آخه کی ... وقتی که دگه فایده نداره

پسر : نه فایده داره ... هر موقع باز کنند فایده داره

دختر : خوش باور

(( سکوت ، رقص پسر و دختر ، پشت میز می نشینند ، انگاری در رستوران هستند ، هر دو جام شراب را می نوشند ، رقص آغاز می شود ، رقص به خستگی می گراید و پرده همچنان بسته است ))

دختر : پسر

پسر : دختر

دختر : پرده باز نشد ... تشنمه

پسر : آب سرد

دختر : داری ؟

پسر : دارم

دختر : قمقمه ات سرده

پسر : سرد سرد

دختر : ممنون

پسر : آب هم تموم تموم شد .. من از جلوی صحنه خوشم نمیاد ... دلم می خواد سفره عقد رو ببینم

دختر : می گن سفره عقد پشت پرده خیلی قشنگه ... خیره کننده است ... زده رو دست همه سفره های عقد

پسر : نگو که دلم لک زده واسه دیدنش

دختر : می گن بهترینه

پسر : من شنیدم دستهایی که سفره عقد ما رو چیدن آخر عشقن ... اونا ما رو فهمیدن

دختر : پس چرا این لعنتی باز نمی شه ؟

پسر : من شنیدم همون دستها باید بازش کنند

دختر : پس اون دستها کجاست

پسر : باز می کنند غصه نخور

(( سکوت و رقص و آواز ))

پسر  : داره حالم تو این کت و شلوار یکشبه بهم می خوره ... گرمه

دختر : طوری شده ؟

پسر : آب می خوام

دختر  : من آب دارم .. ولی قمقمه من گرمه

پسر : گرم

دختر : گرم

پسر : باشه من فقط آب می خوام

دختر : بیا

پسر : ( می نوشد ) گرم گرم بود ... اما جگرم خنک شد

دختر : برقصیم

پسر : نه

دختر : سینما

پسر : نه

دختر : تئاتر

پسر : نه

دختر : حرف بزنیم

پسر : حوصله ندارم ..... ساعتها انتظار پس کی ؟

دختر : حالا چی میشه ؟

پسر : ما فقط می خواهیم که پرده باز بشه ... یکی پرده رو باز کنه ( با فریاد التماس گونه  )

دختر : التماس می کنی ؟

پسر : آره

دختر : به کی ؟

پسر : کسی اینجا نیست .. همه پشت پرده ان

دختر : کسی اینجا نیست ... من که هستم

پسر : می خواهی پرده رو باز کنی ؟

دختر : یعنی امکان نداره

پسر : امکان داره

دختر : با هم

پسر : پس ببینیم چطوری باز می شه ؟

دختر : برقیه ؟

پسر : شایدم دستیه ؟

دختر : من که هیچ چیزی نمی بینم

پسر : منم مثل تو

دختر : همه چیز رو مخفی کردن

پسر : یک فکر

دختر : یک فکر

پسر : بین پرده

دختر : بین پرده چی ؟

پسر : بین پرده که باید باز باشه

دختر : حتما ... حا لا بین پرده کجاست ؟

پسر : باید متر کنیم

دختر : تو از اونطرف من از این طرف

(( قدم می زنند به وسط پرده می رسند که میز است ))

دختر : حالا ببینیم که بین پرده بازه یا بسته ؟

پسر : آره

(( می رقصند ، می گردند ، اما چیزی را نمی بینند ، آندو وسط جلوی صحنه جلوی میز خسته پشت به هم می نشینند )

دختر : بیا یک کاری بکنیم ؟

پسر : چکار ؟

دختر : اصلا سفره عقد بی عقد ... همینجا کارو تموم کنیم

پسر : یعنی ؟

دختر : آره .. مهم که ما نامزدیم ... ما با هم عقدمون خونه شده

پسر : اما نشده .. حاجی باید بیاد

دختر : می گن حاجی هم پشت پرده است

پسر : اونم بی سفره عقد

دختر : بله

پسر : ولی سفره عقدمون خیلی زیبا شده

دختر : خیلی دلم می خواد سفره عقدمون رو ببینم

پسر : بی سفره عقد نمی شه ... همه باید ببینند

دختر : مگه کسی اینجاست

پسر : خب آره

دختر : کی ؟

پسر : من و تو

دختر : من و تو یعنی همه ؟

پسر : یعنی امکانش نیست

دختر : همه پشت پرده ان

پسر : چی شد تو دیر رسیدی ؟

دختر : گفتن چرا اینجوری خانم ؟ تو چی شد دیر اومدی ؟

پسر : گفتن چرا این تیپی آقا ؟

(( سکوت ))

دختر : بریم

پسر : کجا ؟

دختر : جایی که سالنش پرده نداشته باشه ... اصلا سالن نباشه مثل کوه .. دشت ... بیابون

پسر : تو از پرده پدت میاد ؟

دختر : پرده ها دیر باز میشه ... بعضی ها هم اصلا باز نمی شه

پسر : بنظر تو چرا پرده سفره عقد ما باز نمی شه

دختر : نمی دونم ... فقط بیا بریم

پسر : بریم

دختر : کجا ؟

پسر : نمی دونم

(( هر دو از جلوی صحنه به راهروی سالن و از درب سالن خارج می شوند .. در همین هنگام دستانی پرده را از میان می گشایند ... صدای صوت و هورا ... دست و شادی ... و پرده کاملا باز می شود ... سفره عقد را تار عنکبوتی محاصره کرده و اسکلتهایی در حال سابیدن قند بر روی سر پیرزن و پیرمردی هستند که می خندند اما هیچ کدام دندان در دهان ندارند . پرده بر خلاف دیگر نمایشها باز می ماند . ))

روابط عمومی  گروه نمایش نان محسن منوچهری

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 8:20  توسط گروه نمایش نان   | 

به نام یگانه حامی پرستوهای بی آشیانه

نمایشنامه کوتاه : دختر تیمسار

آدمها : سرباز ، دختر تیمسار

صحنه :

فضای درب ورودی بلوکهای مسکونی   نظامی . ( یک مهمانسرا نظامی  )

سرباز در حال نگهبانی دادن ، صدای آواز نا مفهوم ، متوجه آمدن کسی می شود خود را آماده می کند . بعد از لحظه ایی دختر تیمسار وارد می شود .

سرباز : سلام

دختر تیمسار : چی شد ؟!

سرباز : ( شجاعانه ) طوری نشد من سلام کردم

دختر تیمسار : ( ناراحت ) نفهمیدم چی شد ؟

سرباز : هر طور می خواد بشه بزار بشه

دختر تیمسار : تو به من چیزی گفتی ؟ سرباز ؟

سرباز : نکنه سلام کردن هم جرمه ؟

دختر تیمسار : تو فقط باید یک سلام بکنی اونم سلام نظامیه ... بهت یاد ندادن سرباز

سرباز : گفتم سلام کردن جرمه ؟

دختر تیمسار : چه پرو ... بله اگه به دختر تیمسار باشه ... ( فریاد ) من دختر تیمسارم

سرباز : ( پا می چسباند ) من هم سرباز تسمسارم

دختر تیمسار : عجب ... یک الف سرباز جرات پیدا کرده به دختر تیمسار سلام کنه ... اونم سلام زبونی ... بار اولتم که نیست ... یکبار دگه تکرار بشه به با بام میگم .

سرباز : اطاعت قربان

دختر تیمسار : عوضی

سرباز : من عوضی گرفتم ؟

دختر تیمسار : چه جورم سرباز ... فهمیدی ؟

سرباز : اطاعت قربان

دختر تیمسار : گمشو

سرباز : امکان نداره

دختر تیمسار : چی ؟

سرباز : ترک پست میشه ؟

دختر تیمسار : گمشو یعنی از این غلطا نکنی دیگه ... وگرنه بازداشتگاه

سرباز : ( خنده ) ولی بازداشتگاه پره

دختر تیمسار : حتما اونا هم مثل تو به دختر تیمسار سلام کردن

سرباز : ( تعصبی ) غلط کردن .. احمقها ... اونا احتمالا ترک پست کردن

دختر تیمسار  : به هر حال کارشون از تو بهتره .. همینطور جرمشون

سرباز : نه قربان چنین نیست ؟

دختر تیمسار : چرا ؟

سرباز : ( مثل یک معلم ) ها .... ببینید ترک پست یعنی شبیخون دشمن و دشمن یعنی ضربه  حمله و اونوقت امثال شما راحت نمی تونید برین دانشگاه یا شبها راحت بخوابید ( کم کم به دختر تیمسار نز د یک می شود و او عقب عقب می رود و سرباز حواسش به این موضوع نیست ) و اما من عاشق شدم عاشقی یک پاتک مقابل دشمن و کاملا مسئله رابطه دوستی است .

دختر تیمسار : ( ترسیده ) فکر نمی کنی خیلی نزدیک شدی و پاتو از گلیمت درازتر کردی ؟

سرباز : ( متوجه می شود و خود را کنترل می کند ) ا ...

دختر تیمسار : پس تو عاشقی ؟

سرباز : غلط کردم

دختر تیمسار : اونم عاشق  دختر تیمسار

سرباز : غلط کردم

دختر تیمسار : نه عیبی نداره فقط جواب بده سرباز پرو ... ( با فریاد پدر خود را صدا می زند و داخل می شود )

سرباز : ( ناراحت و عصبی ) ای خدا بازم اضافه خدمت و بازداشت

((( روز ی دیگر )))

( سرباز در حال نگهبانی دادن ، باز خود را بعد ازدیدن دختر تیمسار آماده می کند )

سرباز : سلام

دختر تیمسار : گیرم علیک

سرباز : ا چه خوب مهربون شدین

دختر تیمسار : نخیر شما پرو هستید بعدشم علیک یعنی مرگ بر تو

سرباز : ما شا لله به شما با این سواد

دختر تیمسار : ماشا لله به خودت پرو انگاری از دنیا پرتی

سرباز : حق با شما .. تقریبا

دختر تیمسار : ( آروم تر ) کجایی هستی ؟

سرباز : نه دیگه این سئوال مال با با و ما مانتونه

دختر تیمسار : خفه .. جواب منو بده

سرباز : اهل یک روستای دور افتاده .. خیلی دور افتاده

دختر تیمسار : سرباز ... ما اهل شهریم .. خیلی هم نزدیک افتاده هستیم ... اونم بهترین نقطه شهر

سرباز : بله مهمان سرا بهترین نقطه شهره

دختر تیمسار : پس یک منفی تو یک مثبت من

سرباز : ( خنده ) بازی ؟

دختر تیمسار : ( ناراحت ) بازی چیه دیونه اشغال

سرباز : ( سلام نظامی ) امر امر شماست

دختر تیمسار : ماشین داری ؟

سرباز : خوشحال ) باورم نمیشه شما دارین از من سئوال می کنید ؟

دختر تیمسار : سرباز کله پوک ماشین داری ؟

سرباز : نه .. ولی یک گاو قهوه ایی و یک خر مشکی دارم مال خودمه

دختر تیمسار : شهری شدی سرباز ... خر مشکی ...  بگو خر سیاه  الاغ

سرباز : بی زبون شلاق می خوره هیچی نمیگه

دختر تیمسار : تو خرتو می زنی

سرباز : خر خره .... ولی من دل من مهربونه ... من غلط بکنم دست روی شما بلند بکنم

دختر تیمسار : (عصبانی ) نه الاغ ...

سرباز : ناراحت شدین ( کنار او )

دختر تیمسار : خودتو پسر خاله نشون نده ... خوب ماشین من که مدلش پایینه  زانتیاس که اونم تو نمی دونی چیه ؟ پس شد دو بر هیچ ... سواد داری ؟

سرباز : بله دیپلم هستم ... تو همون روستامون گرفتم

دختر تیمسار : من دانشجوی رشته شیمی هستم

سرباز : ا چه خوب منم می خوام شیمی بخونم ... سربازیم که تموم شد درسو شروع می کنم

دختر تیمسار : بی مزه

سرباز : جدی میگم می خواهید یکی از کتابا موبهتون نشون بدم ( برگ کتابی را از جیب خود بیرون میاورد ) اینم یک برگش

دختر تیمسار : ا ... این که برگ کتابهای ترم قبل منه انداختم  بیرون

سرباز : نه خانم ... این برگ با اون  کتاب شیمی داخل سطل زباله مهمانسرا فرق داره ..

دختر تیمسار : خفه شو ... پس تو دم بلوک ما هم میایی .... حیف پدرم میگه این سرباز با نظمیه وگرنه ...

سرباز : با بای شما لطف دارن منم فرمانده به این خوبی ندیدم از پدر به من نزدیکتره

دختر تیمسار : روت بالا نره  .. هنوز که اتفاقی نیافتاده

سرباز : ولی

 دختر تیمسار : خفه ... همش داری که منفی می خوری ، دزدکی کنار بلوک ما هم که میایی ، مطمئنا از پنجره زیر نور چراغ توی اتاق منوهم که دید می زنی ؟

سرباز : من غلط بکنم ... من اصلا شبها نیستم

دختر تیمسار : اسمت چیه ؟

سرباز : چه فایده ؟

دختر تیمسار : جواب منو بده ؟

سرباز : آخه بیتا خانم

دختر تیمسار : ( عصبانی ) چی شد تو اسم منو از کجا می دونی ؟

سرباز : عصبانی نشین توضیح می دم ؟

دختر تیمسار : حرف بزن

سرباز : یک روز باباتون  منو صدا زد گفت برو دبیر خونه از روی این شناسنامه ها فتوکپی بگیرم ... از قضا شناسنامه شما هم بود

دختر تیمسار : گرفتی ؟

سرباز : بله

دختر تیمسار : چند تا ؟

سرباز : یکی

دختر تیمسار : می دونی اگه با بام بفهمه تو کپی شناسنامه منو داری اونم عکس دار چه بلایی سرت میاره ؟

سرباز : خب .. دوتا

دختر تیمسار : رد کن بیاد

سرباز : چشم ... ولی به با باتون چیزی نگین ؟

دختر تیمسار : رد کن بیاد

سرباز ))برگی را به او می دهد )) بفرما

دختر تیمسار : چی بهش زدی اینقدر بوی خوبی میده ؟

سرباز : با اجازتون عطر

دختر تیمسار : خیلی خری جواد آقای سرباز

سرباز : ا ( خوشحال ) شما از کجا فهمدین اسم من چیه بیتا خانم ؟

دختر تیمسار : از کجا فهمیدم از اون بر چسب روی لباست ... به منم نمی گی بیتا خانم فهمیدی ؟

سرباز : اطاعت قربان

دختر تیمسار : اما باید تو

سرباز : نه غلط کردم

دختر تیمسار : ( با فریاد ) با با ( داخل می شود )

 سرباز (عصبانی)  بازم بازداشت و اضافه خدمت

((( روزی دیگر )))

( سرباز و ورود دختر تیمسار )

سرباز : سلام

دختر تیمسار : تو غیر از سلام کردن کار دیگه ایی بلد نیستی ؟

سرباز : بلدم قربان

دختر تیمسار : بگو

سرباز : قول می دین با باتونو صدا نزنین

دختر تیمسار : ببین من اگه با تو حرف می زنم الکیه خیالت راحت من خواستگار دارم

سرباز : ( ناراحت ) خواستگار

دختر تیمسار : بله

سرباز : کی هست ؟

دختر تیمسار : به تو چه ؟

سرباز : ( حواسش نیست با فریاد ) اون کیه ؟

دختر تیمسار : سر من داد می زنی

سرباز : ( ناراحت آرام ) من بخاطر شما جای خیلیها نگهبانی دادم ... خوشبحالش

دختر تیمسار : بله سودشو اونا کردن که نگهبانی ندادن

سرباز : خوش بحال اونی که قراره با شما ازدواج کنه ؟

دختر تیمسار : ( غرور ) چه میشه کرد جواد آقای  منفی

سرباز : به من نگین جواد .. بگین سرباز تیمسار

دختر تیمسار : چی شد دلت شکست ؟

سرباز : دلمو شکستن ( گریه )

دختر تیمسار : بگو تا بندازموشون بازداشتگاه نا سلامتی تو سرباز با بای منی

سرباز : پس خواستگارتونو بندازین بازداشتگاه

دختر تیمسار : برو هالو

سرباز : هالو .. گفتین هالو

دختر تیمسار : آخه دختر تیمسار با سرباز عادی تو فکر نکردی  تازه برو خدارو شکر کن که من توی تنبیه هات با بام واسطه می شدم وگرنه الان کجا بودی خدا می دونه ... می دونی چرا ؟

سرباز : چرا ؟

دختر تیمسار : چون باید یک کمی روحیه داشت .. خستگی بندازم آخه درسهای دانشگاه امان آدمو می بره

سرباز : من روحیه شما بودم ؟

دختر تیمسار : خودت نه .... ولی ها لو  بازیت چرا

سرباز : ( سلام نظامی می دهد ) بفرمایید داخل

دختر تیمسار : یعنی از این به بعد این جوری سلام می دی ؟

سرباز : به ما یاد دادن به مافوقمون اینجوری سلام بدیم

دختر تیمسار : تازه از فردا نامزد من  میاد اینجا .. بنز داره .. یک بنز نقره ایی ... به اونم سلام نظامی بده

سرباز : اطاعت

دختر تیمسار : در ضمن با من حرف نزن چون نامزد دارم

سرباز : من باید هفته ایی یکبار نگهبانی بدم اونم روزی میندازم که شما نباشید

دختر تیمسار : به هر حال بر حسب اتفاقم شد ... با من حرف نمی زنی

سرباز : اطاعت

دختر تیمسار  : ( در حال رفتن ) راستی سربازیت کی تموم میشه ؟

سرباز : مگه برای شما فرقی میکنه ؟

دختر تیمسار : آخه مجبورم قیافتو تحمل کنم

سرباز : دیدن یا ندیدن دست خودتونه خانم ... من فقط وظیفه دارم زنجیر رو واسه همه بندازم پایین

دختر تیمسار : دیوونه  ( می رود داخل )

((( روزی دیگر ))

( سرباز در حال نامه نوشتن . دختر تیمسار وارد می شود او زنجیر را می اندازد دختر. دوباره شروع می کند به نامه نوشتن . دختر بعد از لحظه ایی تامل بر می گردد ))

دختر تیمسار : گیرم علیک

سرباز : خوبیت نداره خانم بفرمایید .

دختر تیمسار : می خوام وایستم به تو ربطی نداره

سرباز : بفرمایید ( سرگرم کار خود می شود )

دختر تیمسار : تو سلام نکردی  چرا ؟

سرباز : من فقط به درجه دارا و افسرا سلام می دم ..

دختر تیمسار : ولی منم دختر تیمسارم

سرباز : باشی .. فرمانده که نیستی .. درجه هم نداری ...

دختر تیمسار : معلومه دلت می خواد بازداشت بشی ؟

سرباز : بازداشت کنید

دختر تیمسار : چیه ؟

سرباز : نامه است

دختر تیمسار  : می دونم به کیه ؟

سرباز : به شما ربطی نداره

دختر تیمسار :  جواب گویی می کنی ؟

سرباز : هر چی برداشت شماست

دختر تیمسار : تو باید از اینجا بری ؟

سرباز : می دونستم

دختر تیمسار : از کجا ؟

سرباز : از اینکه به شما سلام ندادم ... محلی نگذاشتم .. کارتو کردی

دختر تیمسار : من نه با بام

سرباز : تو گفتی از قیافه من بدت میاد

دختر تیمسار : یعنی می خواهی بری ؟

سرباز : یادمه وقتی رفتم تو پادگان روی دیوار یک الاغ کشیده بودن وقتی هم اومدم بیرون تازه متوجه شدم که اونطرفش شکل آدم کشیدن

دختر تیمسار : یعنی چی ؟

سرباز : یعنی اگه من آدم شده بودم عاشق نمی شدم و اگه آدمتر شده بودم عاشق دختر تیمسار نمی شدم

دختر تیمسار :  ( در حال رفتن )

سرباز : هی گلبوته

دختر تیمسار : گلبوته

سرباز : دارم براش نامه می نویسم

دختر تیمسار : مگه تو نامزد داری ؟

سرباز : بله گلبوته خانم

دختر تیمسار : ( عصبانی ) دیونه عوضی اشغال .... تو منو گذاشتی سرکار .... می دونی بخاط تو چی کشیدم ... می دونی چقدر با خونوادم دعوا کردم .. قهر کردم .... می دنستی بخاطر تو زود از دانشگاه می اومدم ... حالا می گی نامزد داری ... حوس باز ... آشغال ...

سرباز : ( گیج شده است ) چی میگی تو  ... آخه تو هم منو بازی دادی .. یادت رفته ... بخاطر تو چقدر بازداشت شدم ... بعد گفتی پسر سرهنگ هست ...

دختر تیمسار : یعنی گلبوته ایی نیست

سرباز : چرا  اونا می خوان من هنوز جواب ندادم .... داشتم تو نامه جواب می دادم

دختر تیمسار : پس جواب  تو مثبته ها

سرباز : بله .. حالا چرا عصبانی شدی ؟

دختر تیمسار : ( گریه و ناراحت ) آخه من دروغ گفتم

سرباز : دروغ ؟

دختر تیمسار : آره ... پسر سرهنگی وجود نداره

سرباز : پس اون ماشینو آقا

دختر تیمسار : پسر عموم بود اون ازدواج کرده ... حالا چی میشه

سرباز : هیچی

دختر تیمسار : برای گلبوته از بدیهای منم نوشتی ؟

سرباز : نه ... گفتم تو خیلی خوبی ... مثل ماه خوشکلی .... ولی حیف

دختر تیمسار : حیف چی ؟

سرباز : حیف که دختر تیمساری

(( دختر تیمسار گریان و ناراحت داخل می شود و سرباز او را صدا می زند در همین هنگام سرباز از خواب می پرد . دور بر خود را نگاه می کند در اطراف او هیچکس نیست )

سرباز : عجب خوابی بود ... بابو خداکنه کسی متوجه نشده باشه ... خدایا کمکم کن ... خواب اونم سر پست

( در همین هنگام دختر تیمسار وارد می شود )

سرباز :( پا می چسباند)

دختر تیمسار : ببخشید یک انگشتری اینجا ندیدین صبحی که می رفتم دانشگاه انگاری همین دوربرا گمش کردم

سرباز : نه ندیدم ... می خواد بگردم

دختر تیمسار : نه خیلی ممنون ( در حال رفتن )

سرباز :  ( متوجه نیست  محو دختر تیمسار شده است )  بیتا خانم

دختر تیمسار : ( عصبانی ) شما اسم منو از کجا می دونید ؟

سرباز : ( متوجه می شود ) معذرت می خوام

دختر تیمسار :  سرباز پرویی بزار به بابام بگم

سرباز : ای خدا این تو بیداریه یا من خوابم یکی بمن بگه .... ای خدا ... عجب غلطی کردم

(( صدای پیج مهمانسرا ))

سرباز جواد  پور غنی دفتر فرمانده ایی ))

((تکرار صدا و اسم جواد پور غنی به اضافه ناتئانی شدید سرباز جواد پور غنی ))

پرده بسته می شود

 

نویسنده : مهدی حاج محمدی دلقک هنر تئاتر

روابط عمومي گروه نمايش نان محسن منوچهري

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 8:16  توسط گروه نمایش نان   | 

چيزي براي گفتن داريد؟
نگاهي به تجربيات"لزلي هيل" در حوزه هنرهاي اجرايي در گفت‌وگو با او
دوشنبه 20 فروردین 1386  ساعت 3:17:00 PM      تعداد بازدید: 353
ايران تئاتر -  سرویس مقالات 0 نظر نسخه‌ی چاپ

برگردان به فارسي: رضوان زنديه
يادداشت مترجم:

لزلي هيل(1) يكي از هنرمندان معروف و بين‌المللي حوزه پرفورمنس آرت(2) است كه علاوه بر پرفورمنس آرت در زمينه‌هاي مشابهي چون اينستاليشن آرت(3) (هنر چيدمان)، فيلم، ويدئو و وب فعاليت داشته است. او به همراه همكار هنري‌اش"هلن پاريس" (4) در 1996 شركت كيريس دات كام(5) را تأسيس كردند كه به وسيله سازمان‌ها و نهادهايي چون شوراي هنرهاي انگلستان(6) ، ICA (7) ، مركز ملي دانش‌هاي بيولوژيكي(هند) (8) ، شوراي استراليا(9) و... حمايت مي‌شد‌‌. در اين شركت‌ها آن‌ها بيش از 30 پروژه را در تالار‌هايي نظير خانه‌يِ اپراي سيدني(10) ، شوراي نمايش انگليسي در فستيوال ادينبورگ(11) به نمايش گذاشتند. همچنين لزلي هيل به تدريس پرفورمنس در دانشكده‌ها هم مي‌پردازد. به همراه هلن پاريس در زمينه تأليف كتاب و مقاله فعاليت‌هاي بسزايي داشته‌اند كه از آن جمله مي‌توان كتاب‌هاي The Guerilla Gude to Performance Art (كه متن زير ترجمه يكي از مصاحبه‌هاي آن است) وPerformance and Place و مقاله‌هاي متعددي در زمينه پرفورمنس و... را نام برد. ‌
پرفورمنس را چگونه آغاز كرديد؟
لزلي: من‌ تجربه كوتاهي در تئاتر و تصوير داشتم، اما به نظرم انتقال من به سوي Live Art يا پرفورمنس واقعاً از نويسندگي نشأت مي‌گرفت. در اوايل دهه 90 اصطلاح"خود افسانه نويسي"(15) آنرده لرد(16) مرا جذب خودش كرد و من روي چندين خود افسانه نويسي كه به نظر مي‌آمد مستلزم پرفورمنس بود كار كردم، البته اين حسي بود كه من براي اجراي خود افسانه نويسي داشتم و ممكن است براي كس ديگري اين حس وجود نداشته باشد. تابلوي تبليغاتي كه بيرون از كليساي باپتيست‌(17) در زادگاه پدر و مادربزرگم ‌به ياد مي‌آورم كه مي‌پرسيد: آيا چيزي براي گفتن داريد؟ اين سوال اغلب در ذهنم تكرار مي‌شد. من فكر مي‌كنم پرفورمنس را به عنوان يك تمايل حقيقي براي روي صحنه بردن آغاز كردم. اما هر چقدر براي اين سوال جواب‌هاي صريح وجود داشته باشد،‌ همچنان سوال در ذهن باقي است. من حمايت‌هاي زيادي براي پرفورمنس‌هاي اخيرم از لوئيز كيدن(18) در ICA ‌‌، لندن و مارك وادل(19) در CCA (20) ، گلاس‌گو(21) و نيز از لوئيز ويور(22) داشتم. همه آن‌ها واقعاً به من در راه انداختن و آغاز كردن كارم از لحاظ اجرا، كارمزد، تأمين بودجه و هزينه‌ها، مكان‌هاي اقامت و... كمك كردند. كارهاي خوب زيادي در اطراف وجود داشت و من از صحنه و ارتباط مابين هنرمندان لذت مي‌بردم. پرفورمنس/ ليوآرت (Live Art) مثل يك زمينه خوب براي خلق و نمايش اثر به نظر مي‌آيد.
فكر مي‌كنيد چه راهبردهاي پارتيزاني براي آميختن حرفه‌تان با پرفورمنس داريد؟
لزلي: به نظرم اگر آدم بخواهد درباره آن فكر كند، تقريباً همه چيز مثل يك استراتژي پارتيزاني به نظر مي‌رسد،‌ چرا كه پرفورمنس يك هنر آسان، قابل تعريف و با توجيه مالي مشخصي نيست، بنابراين گاهي حتي ‌درخواست يك ماشين فكس‌، ممكن است درخواست بزرگي ‌به نظر بيايد‌. در 1996 من و هلن پاريس شركت كيريس دات كام را كه شامل هر دوي ما به عنوان كارگردان هنري در هسته مركزي آن بود، تأسيس كرديم و سپس براي پروژه‌هاي خاص مورد نياز قرارداد مي‌بستيم و آن‌ها را توسعه مي‌داديم. از آن جا كه من و هلن مليت‌هاي متفاوتي داريم(هلن انگليسي است و من آمريكايي) استراتژي‌هاي زيادي بايد در يك مكان مناسب، در زمان مناسب و با مجوزهاي مناسب‌ و... ارزيابي شود. اين دليلي است كه در دو سال اخير ما به پيوند زدن موقعيت هنرمند به دانشگاه‌ها/ موسسات تمايل پيدا كرديم، چنان چه بتوانند براي ما مجوز صادر كنند تا هر جايي كه هستيم كارمان قانوني و مجاز باشد. تأليف اين كتاب هم قطعاً قسمتي از استراتژي پارتيزاني است.
كار كردن به عنوان بخشي از يك شركت در مقايسه با يك اجرا كننده مستقل چگونه است؟
لزلي: كار كردن به عنوان قسمتي از يك شركت هم بسيار نشاط انگيز و هم بسيار دلسرد كننده‌تر از كار مستقل است. ‌من فكر مي‌كنم مشخص و تعيين شده بودن وظايف مخصوصاً در توليدات بزرگتر، مي‌تواند مفيد و كمك كننده باشد. من و هلن اغلب يك پروژه را با هم آغاز مي‌كنيم و خيلي زود مشخص مي‌كنيم كه در يك قسمت خاص چه كسي رهبر و هدايت كننده است و چه كسي مذاكرات و گفت‌وگوها را با كاركنان و مكان مورد نظر انجام مي‌دهد. اين روزها من در رابطه با اشخاصي كه مي‌خواهم با او همكاري كنم مايلم كمي محافظه كارتر باشم، شما مي‌توانيد كار اشخاص ديگر را دوست داشته باشيد يا اين كه شخصاً به آن‌ها علاقه داشته باشيد، اما به اين مفهوم نيست كه مي‌توانيد با آن‌ها همكاري داشته باشيد. من توجه كرده‌ام هنرمنداني كه روابط مشترك خوب و مستحكمي دارند به ادامه همكاري و زنده نگاه داشتن اين روابط تمايل بيشتري هم دارند. روابط كاري خوب مثل ذرات طلا هستند.
چگونه ساخت يك اثر جديد را آغاز مي‌كنيد؟ آيا پروسه هر لحظه ‌متفاوت است يا الگوهايي در راه رسيدن به يك اثر جديد وجود دارد؟
لزلي: من فكر مي‌كنم كار مستقل هميشه از حسي كه مي‌گويد من چيزي براي گفتن دارم شروع مي‌شود و سپس چگونگي بهتر بيان كردن آن از طريق يك پرفورمنس زنده، يك قطعه ضبط شده يا يك قطعه محاوره‌اي براي‌ وب يا CD ... مطرح است. ‌من به هيچ فرمي وابسته نيستم و كار كردن در گستره‌اي كاملاً متفاوت از فرم‌ها را دوست دارم. چيزي كه خيلي برايم جالب است شروع با بعضي متريال‌ها، يك داستان، يا يك سطر‌ تحقيق است و سپس ديدن اين كه چگونه اين فرم‌ها شكل مي‌گيرند. همكاري‌ها مي‌تواند پروسه را به سمت تغييرات اساسي پيش ببرد كه يكي از جنبه‌هاي آن مي‌تواند نيرو بخشي باشد، هر چند كه بسيار مشكل است.
شما فكر مي‌كنيد اثر مجازي، پتانسيلِ پارتيزاني اثر زنده را دارد؟
لزلي: مطمئنم كه دارد، گرچه هرگز اثري روي وب نديده‌ام كه براي مثال در ناخودآگاهم تأثير يك اثر زنده را داشته باشد. ممكن است فرستادن يك ويروس ايميلي سريع‌تر و داراي پيامدهاي مهمتر از شكستن پنجره‌هاي‌ در خيابان اكسفورد(23) و چيدن صندوق‌هاي پستي روي آتش باشد، اما آيا اين‌ها واقعاً در خاطرات ما حك مي‌شود؟ ‌
شما به عنوان يك هنرمند هم در امريكا كار كرده‌ايد و هم در انگلستان. امكانات هر دو جا را براي هنرمندان مقايسه كنيد؟
لزلي: موقعيت‌هاي مالي ‌در انگلستان بسيار اميدبخش است، حداقل سرمايه‌هايي براي به كار گرفتن وجود دارد حتي اگر رقابت‌هاي زيادي براي به دست آوردن آن‌ها وجود داشته باشد. همچنين سطح حمايت دولت از هنرها در انگلستان واقعاً در تالار‌ها منعكس شده است، براي مثال ICA در لندن و ‍CCA در گلاس‌گو با فضاهايي مختص خودشان براي گالري‌ها، تئاترها، سينماها، رستوران‌ها‌ و كتابفروشي‌هاي واقعاً بزرگ، وجود دارند. ‌‌آن‌ها لوكيشن‌هاي مركزي در شهر را هم در خدمت خود گرفته‌اند. ICA در مورد مال‌(24) يا كاخ باكينگ‌هام(25) مشاركت مي‌كند. سالن‌هاي آمريكايي كه هنرمندان مشابهي در آن‌ها مشغول به فعاليت هستند ـ هاي وي(26)، PS122 ، فرانكليسن فورناس(27) ـ قطعاً در مسيري كه تأسيس شده‌اند و نيز از لحاظ اجرايي پارتيزاني‌تر هستند و اين بعضي‌ وقت‌ها خوب و بعضي وقت‌ها بد است، بستگي به ‌پروژه ‌دارد. در آمريكا كارهايي كه منبع درآمد هستند به نظر مي‌رسد اغلب به اجراهاي دانشگاهي مرتبط هستند. اگر شما به اندازه كافي در به دست آوردن يك ملاقات خوش شانس باشيد يا موقعيت اقامت(28) در يك دانشگاه آمريكايي را داشته باشيد، فرصت بسيار خوبي است براي كسب هزينه ساختن اثرتان، اما به طور كلي فكر مي‌كنم در انگلستان فرصت‌هاي بيشتري براي هنرمندان وجود دارد. همچنين من متوجه شده‌ام كه هنرمندان آمريكاييِ بيشتري نسبت به انگليسي‌ها به اين جا براي تأمين سرمايه و هزينه كارشان مي‌آيند.
بودجه كارتان را چگونه تأمين مي‌كنيد؟
لزلي: از طريق كمك هزينه دولتي، كارمزدها، بورس‌ها يا هزينه‌هاي تحصيلي، انجمن‌هاي هنرمندان، تحقيقات، توسعه سرمايه، كمك‌هاي غير نقدي، كمك دوستان و يا خانواده‌ام و... همچنين از طريق تدريس پرفورمنس و گاهي اوقات كار كردن به عنوان يك هنرمند مستقر و مربوط به يك دانشگاه يا نهاد.
هنرمنداني كه در نهادها يا موسسات مستقر هستند حمايت‌هاي به شدت مناسبي مي‌توانند براي ساخت آثارشان فراهم كنند، اما تنها مسئله‌اي كه پيش مي‌آيد، مسئله مالكيت‌ يا حق تأليف است.
من و هلن هنرمندان مستقر در موسسه مطالعات هنرها(29) در دانشگاه ايالت آريزونا(30) بوديم، زمان و حمايت‌هايي كه به ما داده مي‌شد غير قابل باور بود. ‌براي مثال‌، در بخشي از يك ويدئو/ پرفورمنسِ زنده كه بول(31) ناميده مي‌شد، ما با"كِلي فيليپس" (32) از كاركنان توليد در ASU در طراحي و ساخت يك گاونر(بول) فولادي و مكانيكي همكاري كرديم. داشتن حمايت تا اين اندازه كه يك نهاد يك مهندس و تكنسين‌هاي كاملاً ماهر براي ساخت چيزي به پيچيدگي يك گاونر مكانيكي را در اختيار بگذارد واقعاً شگفت‌انگيز است، اما بعد از اين كه نمايش تمام شد، اليزابت استرب(33) و براي استفاده از گاو‌ در تورهايي كه انجام مي‌داد اظهار تمايل كرد. در اين نوع موقعيت‌ها مسائل مالكيت غريبي مطرح مي‌شود. ‌آيا چون دانشگاه براي همه قسمت‌هاي كار هزينه كرده، مالك آن است؟ يا ما مالك آن هستيم چون هنر ماست؟ من ‌به هنرمندان و موسسات توصيه كنم در اولين فرصت اين نوع مسائل مالكيتي/ حق تأليفي را جويا شوند و در نوشتن درخواست براي زمان يا ديگر شرايط، خجالتي و كم رو نباشند، چنانچه همه با اين موافقت‌نامه احساس راحتي مي‌كنند. گاهي اوقات جدي نگرفتن مسائل مي‌تواند سبب مشكلات قابل توجه پس از آن شود، اين‌ يك انتقاد نيست، همين مسائل مادي سبب به وجود آمدن سوالات مي‌شود.
برآورد زماني شما براي درخواست و كسب سرمايه و كمك هزينه چقدر است؟
لزلي: تأمين نيازهاي مالي‌ مي‌تواند مثل يك كار تمام وقت احساس شود. برآورد هزينه بسيار سخت است، براي اين كه اين كار از نوع كارهايي است كه زمان زيادي را صرف مي‌كند. ‌بستگي دارد، گاهي اوقات شما موقعيت خوبِ داشتن يك فرد ديگر را براي توليد اثرتان داريد، بنابراين مجبور نيستيد مسئوليت همه هزينه‌ها را بپذيريد، اما مجبور خواهيد شد كار را با توضيحات واضح و روشني ارائه دهيد كه توليد كننده‌تان بتواند كارش را آسان‌تر انجام دهد. گاه‌ گاهي دوست دارم يك متولي يا مجري داشته باشم، اما صادقانه در آخرين روز به اين نتيجه مي‌رسم كه به كسي اعتماد ندارم، و خودم يا همكار هنري‌ام اثر را ارائه مي‌دهيم. در اين راه داشتن يك همراه اغوا كننده است، اما در بهتر يا بدتر شدن كار، آن‌ها نقش شما را ندارند. از پس كارِ سختِ تعريف كردن و ارتباطات يك پروژه بر آمدن، مي‌تواند اولين قسمت فرايند ساختنش باشد و نيز مي‌تواند به عنوان نقشه يك راه مفهومي به كار برود و براي رجوع به عقب مفيد واقع شود.
همواره درباره يك شغل درآمدزا فكر كرده‌ايد؟
لزلي: در استراتژي من، هم خود كار ‌و هم موقعيت استقرار هنرمند در يك نهاد يا متعلق به يك دانشگاه اهميت دارد، چرا كه من به عنوان يك هنرمند مستقر و وابسته به يك دانشگاه در عوض حقوق و حمايت‌هاي پژوهشي كه آن‌ها مي‌دهند، تدريس مي‌كنم. من و هلن در لندن مستقر هستيم كه بسيار گران است، بنابراين شما آدم‌هاي زيادي را پيدا نمي‌كنيد كه قادر باشيد اين جا بدون چند نوع شغل تمام وقت يا پاره‌وقت زندگي كنند، مگر اين كه به اندازه كافي خوش شانس باشند و بتوانند با كرايه كمتري يك ملك اجاره كنند يا چند سال قبل از اين كه قيمت‌ها دو يا سه برابر شود، جايي را خريداري كرده باشند. بنابراين بله من كار درآمدزا ‌داشته‌ام و اكنون هم دارم و آن‌ها به من براي كار روي اين كتاب كمك تحقيقاتي دادند. زمان زيادي را براي پيدا كردن بهترين همكارها صرف كردم به طوري كه كار درآمدزايِ من بيشتر از آن كه فقط درآمدزا باشد، براي ساخت و توليد آثار هنري‌ام هم مورد استفاده قرار مي‌گيرد.
يك چيز كه كيفيت زندگي هنريتان را ارتقاء مي‌دهد؟!
لزلي: زمان بيشتر
آيا توصيه‌اي‌‌ داريد؟
لزلي: تمركز روي اثري كه مي‌خواهيد بسازيد. خودتان را از حرفه‌تان كاملاً جدا سازيد. اين كليد همكاري‌هاي هنري و همچنين رسيدگي به ديگر حرفه‌ها مثل تكنسين‌ها و مأموران مالي، برنامه‌ها و... است. به خاطر داشته باشيد كه براي يك هنرمند زمان بسيار گرانبهاتر از پول است بنابراين گزينه‌هاتان را طوري انتخاب كنيد كه بيشترين زمان را براي كارتان داشته باشيد.
و ديگر؟
لزلي: بعضي وقت‌ها فكر مي‌كنم‌ نگه داشتن يك پروژه در ذهن بهترين راه است، حتي اگر صحبت‌ كردن درباره ايده‌هاي جديد به طور شگفت‌انگيزي اغواكننده باشد. من شخصاً متوجه شده‌ام كه پيشرفت به وسيله مشترك كردن ايده‌ها قبل از آن كه آن‌ها كاملاً شكل گرفته باشند، سبب تلف كردن انرژي خلاقانه اوليه يك ايده غريزي مي‌شود كه براي ساخت يك قطعه جديد غليان مي‌كند. ‌‌بنابراين من آن را براي خودم نگه مي‌دارم. ‌

پي‌نوشت‌ها:
1- Leslie Hill
2- Performance Art
3- Installation Art
4- Helen Paris
5- Curious.com
6- Arts Council of England
7- Institute of Contcmporary Art
8- National Centre for Biological Science (India)
9- Australia Council
10- Sydney Opera House
11- The British Council Showcase at the Edinburg Festival
12- Shakers
13- Doris Humphery
14- Lloud New son
15- Automythogrophy
16- Andre Lorde
17- Baptist
18- Lois Keidan
19- Mark Waddell
20- Centre for Conetmporary Art
21- Glosgow
22- Lois Weaver
23- Oxford Street
24- The Mall
25- Buckingham
26- Highways
27- Franklin Farnace
28- Artist Resident
در اين متن منظور، اقامت هنرمند(يا هنرمند مستقر) در يك مكان است كه هنرمند در فلان دانشگاه يا موسسه ‌فعاليت‌هاي هنري خود را پي مي‌گيرد و هزينه‌ها و مسائل توليد اثرش وابسته به آن دانشگاه يا موسسه است اما همان طور كه خود لزلي هيل مي‌گويد مسئله حق تأليف يا مالكيت پيش مي‌آيد كه معمولاً بين طرفين(هنرمند و موسسه) توافقي است.
29- Institute for Studies in the Arts
30- Arizona State University
31- Bull
32- Kelly Philips
33- Elizabeth Streb
منبع:
از كتاب:
The Guerilla Guide to performance Art
Leslie Hill and Helen Paris
2001 چاپ اول
2004 چاپ دوم
33- 40 صفحات
روابط عمومی گروه نمایش نان محسن منوچهری
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:7  توسط گروه نمایش نان   |