|
زمان در تئاتر |
|
|
اشاره: |
|
تصویر و نمایشنامه |
|
|
اشاره: روابط عمومي گروه نمايش نان برگرفته از سايت نمايشنامه |
به نام خدا
نمایشنامه کوتاه : (( سفره عقد ما پشت پرده قرمز صحنه ))
آدمهای نمایش :
دختر
پسر
صحنه :
(( جلوی صحنه ، ( آوانسن ) و پرده قرمز صحنه بسته است ))
دختر : عزیزم
پسر جانم
دختر : چرا کسی پرده را باز نمی کنه ؟
پسر : نمی دونم
دختر : پشت پرده مگر غیر از سفره عقد چیز دیگه ایی هم هست
پسر : نه ... بعنی نباید باشه ... سفره عقد ماست
( دختر . پسر می رقصند و خسته و آه گوشه ایی که میز است پشت آن می نشینند )
دختر : کسی نمیاد
پسر : ساعتها گذشته
دختر : پرده صحنه بسته است
پسر : راهی نداره برای رفتن به پشت صحنه ؟
دختر : راهی نداره ... نه میانه ، نه دو طرف پرده
پسر : چکار کنیم ، نا سلا متی عقد ماست
دختر : یعنی دوباره انتظار ... نکنه اتفاقی افتاده ...
(( سکوت ))
دختر : برقصیم
پسر : بی جام طرب
دختر : مهم برقصیم
پسر : بی جام شراب
دختر : پس باید یکاری کرد
پسر : من دگه حوصله ندارم .. من و تو
دختر : من و تو نامزدیم ... اما پرده همچنان بسته مانده ... سالها آرزوی من پای سفره عقد بود .
پسر : اگه پرده باز بشه ما به وصال هم می رسیم
دختر : حتما
پسر : آخه چطوری ؟
دختر : پرده باید باز بشه
پسر : سعی کن بگردیم ... شاید روزنه ایی روی پرده یا گوشه های پرده برای رفتن باشه
دختر : تو هم بگرد .
(( می گردند اما فقط پارچه مخملی قرمز رنگ پرده صحنه که بسته است و هیچ روزنه ایی برای عبور ندارد ))
دختر : ( ناراحت ، نالان ) نیست ، نیست
پسر : عزیزم دادنزن ... صدامونو بشنون لج می کنند ها
دختر : کیا ؟
پسر : اونایی که باید پرده رو باز کنند
دختر : آخه چرا اینکارو می کنند ... چرا پرده رو باز نمی کنند
پسر : باز می کنند ... من ایمان دارم که پرده رو باز می کنند ... اونا عاقلا ... اونا مارو درک می کنند .. تازه ما نامزدیم ... سفره عقد مال ماست
دختر : دلم لک زده واسه دیدن سفره عقدمون
پسر : آرزوی منم همینه ... فکرشو ... اون قندی که بالای سر من و تو می سابن
دختر : آخه کی ... وقتی که دگه فایده نداره
پسر : نه فایده داره ... هر موقع باز کنند فایده داره
دختر : خوش باور
(( سکوت ، رقص پسر و دختر ، پشت میز می نشینند ، انگاری در رستوران هستند ، هر دو جام شراب را می نوشند ، رقص آغاز می شود ، رقص به خستگی می گراید و پرده همچنان بسته است ))
دختر : پسر
پسر : دختر
دختر : پرده باز نشد ... تشنمه
پسر : آب سرد
دختر : داری ؟
پسر : دارم
دختر : قمقمه ات سرده
پسر : سرد سرد
دختر : ممنون
پسر : آب هم تموم تموم شد .. من از جلوی صحنه خوشم نمیاد ... دلم می خواد سفره عقد رو ببینم
دختر : می گن سفره عقد پشت پرده خیلی قشنگه ... خیره کننده است ... زده رو دست همه سفره های عقد
پسر : نگو که دلم لک زده واسه دیدنش
دختر : می گن بهترینه
پسر : من شنیدم دستهایی که سفره عقد ما رو چیدن آخر عشقن ... اونا ما رو فهمیدن
دختر : پس چرا این لعنتی باز نمی شه ؟
پسر : من شنیدم همون دستها باید بازش کنند
دختر : پس اون دستها کجاست
پسر : باز می کنند غصه نخور
(( سکوت و رقص و آواز ))
پسر : داره حالم تو این کت و شلوار یکشبه بهم می خوره ... گرمه
دختر : طوری شده ؟
پسر : آب می خوام
دختر : من آب دارم .. ولی قمقمه من گرمه
پسر : گرم
دختر : گرم
پسر : باشه من فقط آب می خوام
دختر : بیا
پسر : ( می نوشد ) گرم گرم بود ... اما جگرم خنک شد
دختر : برقصیم
پسر : نه
دختر : سینما
پسر : نه
دختر : تئاتر
پسر : نه
دختر : حرف بزنیم
پسر : حوصله ندارم ..... ساعتها انتظار پس کی ؟
دختر : حالا چی میشه ؟
پسر : ما فقط می خواهیم که پرده باز بشه ... یکی پرده رو باز کنه ( با فریاد التماس گونه )
دختر : التماس می کنی ؟
پسر : آره
دختر : به کی ؟
پسر : کسی اینجا نیست .. همه پشت پرده ان
دختر : کسی اینجا نیست ... من که هستم
پسر : می خواهی پرده رو باز کنی ؟
دختر : یعنی امکان نداره
پسر : امکان داره
دختر : با هم
پسر : پس ببینیم چطوری باز می شه ؟
دختر : برقیه ؟
پسر : شایدم دستیه ؟
دختر : من که هیچ چیزی نمی بینم
پسر : منم مثل تو
دختر : همه چیز رو مخفی کردن
پسر : یک فکر
دختر : یک فکر
پسر : بین پرده
دختر : بین پرده چی ؟
پسر : بین پرده که باید باز باشه
دختر : حتما ... حا لا بین پرده کجاست ؟
پسر : باید متر کنیم
دختر : تو از اونطرف من از این طرف
(( قدم می زنند به وسط پرده می رسند که میز است ))
دختر : حالا ببینیم که بین پرده بازه یا بسته ؟
پسر : آره
(( می رقصند ، می گردند ، اما چیزی را نمی بینند ، آندو وسط جلوی صحنه جلوی میز خسته پشت به هم می نشینند )
دختر : بیا یک کاری بکنیم ؟
پسر : چکار ؟
دختر : اصلا سفره عقد بی عقد ... همینجا کارو تموم کنیم
پسر : یعنی ؟
دختر : آره .. مهم که ما نامزدیم ... ما با هم عقدمون خونه شده
پسر : اما نشده .. حاجی باید بیاد
دختر : می گن حاجی هم پشت پرده است
پسر : اونم بی سفره عقد
دختر : بله
پسر : ولی سفره عقدمون خیلی زیبا شده
دختر : خیلی دلم می خواد سفره عقدمون رو ببینم
پسر : بی سفره عقد نمی شه ... همه باید ببینند
دختر : مگه کسی اینجاست
پسر : خب آره
دختر : کی ؟
پسر : من و تو
دختر : من و تو یعنی همه ؟
پسر : یعنی امکانش نیست
دختر : همه پشت پرده ان
پسر : چی شد تو دیر رسیدی ؟
دختر : گفتن چرا اینجوری خانم ؟ تو چی شد دیر اومدی ؟
پسر : گفتن چرا این تیپی آقا ؟
(( سکوت ))
دختر : بریم
پسر : کجا ؟
دختر : جایی که سالنش پرده نداشته باشه ... اصلا سالن نباشه مثل کوه .. دشت ... بیابون
پسر : تو از پرده پدت میاد ؟
دختر : پرده ها دیر باز میشه ... بعضی ها هم اصلا باز نمی شه
پسر : بنظر تو چرا پرده سفره عقد ما باز نمی شه
دختر : نمی دونم ... فقط بیا بریم
پسر : بریم
دختر : کجا ؟
پسر : نمی دونم
(( هر دو از جلوی صحنه به راهروی سالن و از درب سالن خارج می شوند .. در همین هنگام دستانی پرده را از میان می گشایند ... صدای صوت و هورا ... دست و شادی ... و پرده کاملا باز می شود ... سفره عقد را تار عنکبوتی محاصره کرده و اسکلتهایی در حال سابیدن قند بر روی سر پیرزن و پیرمردی هستند که می خندند اما هیچ کدام دندان در دهان ندارند . پرده بر خلاف دیگر نمایشها باز می ماند . ))
روابط عمومی گروه نمایش نان محسن منوچهری
به نام یگانه حامی پرستوهای بی آشیانه
نمایشنامه کوتاه : دختر تیمسار
آدمها : سرباز ، دختر تیمسار
صحنه :
فضای درب ورودی بلوکهای مسکونی نظامی . ( یک مهمانسرا نظامی )
سرباز در حال نگهبانی دادن ، صدای آواز نا مفهوم ، متوجه آمدن کسی می شود خود را آماده می کند . بعد از لحظه ایی دختر تیمسار وارد می شود .
سرباز : سلام
دختر تیمسار : چی شد ؟!
سرباز : ( شجاعانه ) طوری نشد من سلام کردم
دختر تیمسار : ( ناراحت ) نفهمیدم چی شد ؟
سرباز : هر طور می خواد بشه بزار بشه
دختر تیمسار : تو به من چیزی گفتی ؟ سرباز ؟
سرباز : نکنه سلام کردن هم جرمه ؟
دختر تیمسار : تو فقط باید یک سلام بکنی اونم سلام نظامیه ... بهت یاد ندادن سرباز
سرباز : گفتم سلام کردن جرمه ؟
دختر تیمسار : چه پرو ... بله اگه به دختر تیمسار باشه ... ( فریاد ) من دختر تیمسارم
سرباز : ( پا می چسباند ) من هم سرباز تسمسارم
دختر تیمسار : عجب ... یک الف سرباز جرات پیدا کرده به دختر تیمسار سلام کنه ... اونم سلام زبونی ... بار اولتم که نیست ... یکبار دگه تکرار بشه به با بام میگم .
سرباز : اطاعت قربان
دختر تیمسار : عوضی
سرباز : من عوضی گرفتم ؟
دختر تیمسار : چه جورم سرباز ... فهمیدی ؟
سرباز : اطاعت قربان
دختر تیمسار : گمشو
سرباز : امکان نداره
دختر تیمسار : چی ؟
سرباز : ترک پست میشه ؟
دختر تیمسار : گمشو یعنی از این غلطا نکنی دیگه ... وگرنه بازداشتگاه
سرباز : ( خنده ) ولی بازداشتگاه پره
دختر تیمسار : حتما اونا هم مثل تو به دختر تیمسار سلام کردن
سرباز : ( تعصبی ) غلط کردن .. احمقها ... اونا احتمالا ترک پست کردن
دختر تیمسار : به هر حال کارشون از تو بهتره .. همینطور جرمشون
سرباز : نه قربان چنین نیست ؟
دختر تیمسار : چرا ؟
سرباز : ( مثل یک معلم ) ها .... ببینید ترک پست یعنی شبیخون دشمن و دشمن یعنی ضربه حمله و اونوقت امثال شما راحت نمی تونید برین دانشگاه یا شبها راحت بخوابید ( کم کم به دختر تیمسار نز د یک می شود و او عقب عقب می رود و سرباز حواسش به این موضوع نیست ) و اما من عاشق شدم عاشقی یک پاتک مقابل دشمن و کاملا مسئله رابطه دوستی است .
دختر تیمسار : ( ترسیده ) فکر نمی کنی خیلی نزدیک شدی و پاتو از گلیمت درازتر کردی ؟
سرباز : ( متوجه می شود و خود را کنترل می کند ) ا ...
دختر تیمسار : پس تو عاشقی ؟
سرباز : غلط کردم
دختر تیمسار : اونم عاشق دختر تیمسار
سرباز : غلط کردم
دختر تیمسار : نه عیبی نداره فقط جواب بده سرباز پرو ... ( با فریاد پدر خود را صدا می زند و داخل می شود )
سرباز : ( ناراحت و عصبی ) ای خدا بازم اضافه خدمت و بازداشت
((( روز ی دیگر )))
( سرباز در حال نگهبانی دادن ، باز خود را بعد ازدیدن دختر تیمسار آماده می کند )
سرباز : سلام
دختر تیمسار : گیرم علیک
سرباز : ا چه خوب مهربون شدین
دختر تیمسار : نخیر شما پرو هستید بعدشم علیک یعنی مرگ بر تو
سرباز : ما شا لله به شما با این سواد
دختر تیمسار : ماشا لله به خودت پرو انگاری از دنیا پرتی
سرباز : حق با شما .. تقریبا
دختر تیمسار : ( آروم تر ) کجایی هستی ؟
سرباز : نه دیگه این سئوال مال با با و ما مانتونه
دختر تیمسار : خفه .. جواب منو بده
سرباز : اهل یک روستای دور افتاده .. خیلی دور افتاده
دختر تیمسار : سرباز ... ما اهل شهریم .. خیلی هم نزدیک افتاده هستیم ... اونم بهترین نقطه شهر
سرباز : بله مهمان سرا بهترین نقطه شهره
دختر تیمسار : پس یک منفی تو یک مثبت من
سرباز : ( خنده ) بازی ؟
دختر تیمسار : ( ناراحت ) بازی چیه دیونه اشغال
سرباز : ( سلام نظامی ) امر امر شماست
دختر تیمسار : ماشین داری ؟
سرباز : خوشحال ) باورم نمیشه شما دارین از من سئوال می کنید ؟
دختر تیمسار : سرباز کله پوک ماشین داری ؟
سرباز : نه .. ولی یک گاو قهوه ایی و یک خر مشکی دارم مال خودمه
دختر تیمسار : شهری شدی سرباز ... خر مشکی ... بگو خر سیاه الاغ
سرباز : بی زبون شلاق می خوره هیچی نمیگه
دختر تیمسار : تو خرتو می زنی
سرباز : خر خره .... ولی من دل من مهربونه ... من غلط بکنم دست روی شما بلند بکنم
دختر تیمسار : (عصبانی ) نه الاغ ...
سرباز : ناراحت شدین ( کنار او )
دختر تیمسار : خودتو پسر خاله نشون نده ... خوب ماشین من که مدلش پایینه زانتیاس که اونم تو نمی دونی چیه ؟ پس شد دو بر هیچ ... سواد داری ؟
سرباز : بله دیپلم هستم ... تو همون روستامون گرفتم
دختر تیمسار : من دانشجوی رشته شیمی هستم
سرباز : ا چه خوب منم می خوام شیمی بخونم ... سربازیم که تموم شد درسو شروع می کنم
دختر تیمسار : بی مزه
سرباز : جدی میگم می خواهید یکی از کتابا موبهتون نشون بدم ( برگ کتابی را از جیب خود بیرون میاورد ) اینم یک برگش
دختر تیمسار : ا ... این که برگ کتابهای ترم قبل منه انداختم بیرون
سرباز : نه خانم ... این برگ با اون کتاب شیمی داخل سطل زباله مهمانسرا فرق داره ..
دختر تیمسار : خفه شو ... پس تو دم بلوک ما هم میایی .... حیف پدرم میگه این سرباز با نظمیه وگرنه ...
سرباز : با بای شما لطف دارن منم فرمانده به این خوبی ندیدم از پدر به من نزدیکتره
دختر تیمسار : روت بالا نره .. هنوز که اتفاقی نیافتاده
سرباز : ولی
دختر تیمسار : خفه ... همش داری که منفی می خوری ، دزدکی کنار بلوک ما هم که میایی ، مطمئنا از پنجره زیر نور چراغ توی اتاق منوهم که دید می زنی ؟
سرباز : من غلط بکنم ... من اصلا شبها نیستم
دختر تیمسار : اسمت چیه ؟
سرباز : چه فایده ؟
دختر تیمسار : جواب منو بده ؟
سرباز : آخه بیتا خانم
دختر تیمسار : ( عصبانی ) چی شد تو اسم منو از کجا می دونی ؟
سرباز : عصبانی نشین توضیح می دم ؟
دختر تیمسار : حرف بزن
سرباز : یک روز باباتون منو صدا زد گفت برو دبیر خونه از روی این شناسنامه ها فتوکپی بگیرم ... از قضا شناسنامه شما هم بود
دختر تیمسار : گرفتی ؟
سرباز : بله
دختر تیمسار : چند تا ؟
سرباز : یکی
دختر تیمسار : می دونی اگه با بام بفهمه تو کپی شناسنامه منو داری اونم عکس دار چه بلایی سرت میاره ؟
سرباز : خب .. دوتا
دختر تیمسار : رد کن بیاد
سرباز : چشم ... ولی به با باتون چیزی نگین ؟
دختر تیمسار : رد کن بیاد
سرباز ))برگی را به او می دهد )) بفرما
دختر تیمسار : چی بهش زدی اینقدر بوی خوبی میده ؟
سرباز : با اجازتون عطر
دختر تیمسار : خیلی خری جواد آقای سرباز
سرباز : ا ( خوشحال ) شما از کجا فهمدین اسم من چیه بیتا خانم ؟
دختر تیمسار : از کجا فهمیدم از اون بر چسب روی لباست ... به منم نمی گی بیتا خانم فهمیدی ؟
سرباز : اطاعت قربان
دختر تیمسار : اما باید تو
سرباز : نه غلط کردم
دختر تیمسار : ( با فریاد ) با با ( داخل می شود )
سرباز (عصبانی) بازم بازداشت و اضافه خدمت
((( روزی دیگر )))
( سرباز و ورود دختر تیمسار )
سرباز : سلام
دختر تیمسار : تو غیر از سلام کردن کار دیگه ایی بلد نیستی ؟
سرباز : بلدم قربان
دختر تیمسار : بگو
سرباز : قول می دین با باتونو صدا نزنین
دختر تیمسار : ببین من اگه با تو حرف می زنم الکیه خیالت راحت من خواستگار دارم
سرباز : ( ناراحت ) خواستگار
دختر تیمسار : بله
سرباز : کی هست ؟
دختر تیمسار : به تو چه ؟
سرباز : ( حواسش نیست با فریاد ) اون کیه ؟
دختر تیمسار : سر من داد می زنی
سرباز : ( ناراحت آرام ) من بخاطر شما جای خیلیها نگهبانی دادم ... خوشبحالش
دختر تیمسار : بله سودشو اونا کردن که نگهبانی ندادن
سرباز : خوش بحال اونی که قراره با شما ازدواج کنه ؟
دختر تیمسار : ( غرور ) چه میشه کرد جواد آقای منفی
سرباز : به من نگین جواد .. بگین سرباز تیمسار
دختر تیمسار : چی شد دلت شکست ؟
سرباز : دلمو شکستن ( گریه )
دختر تیمسار : بگو تا بندازموشون بازداشتگاه نا سلامتی تو سرباز با بای منی
سرباز : پس خواستگارتونو بندازین بازداشتگاه
دختر تیمسار : برو هالو
سرباز : هالو .. گفتین هالو
دختر تیمسار : آخه دختر تیمسار با سرباز عادی تو فکر نکردی تازه برو خدارو شکر کن که من توی تنبیه هات با بام واسطه می شدم وگرنه الان کجا بودی خدا می دونه ... می دونی چرا ؟
سرباز : چرا ؟
دختر تیمسار : چون باید یک کمی روحیه داشت .. خستگی بندازم آخه درسهای دانشگاه امان آدمو می بره
سرباز : من روحیه شما بودم ؟
دختر تیمسار : خودت نه .... ولی ها لو بازیت چرا
سرباز : ( سلام نظامی می دهد ) بفرمایید داخل
دختر تیمسار : یعنی از این به بعد این جوری سلام می دی ؟
سرباز : به ما یاد دادن به مافوقمون اینجوری سلام بدیم
دختر تیمسار : تازه از فردا نامزد من میاد اینجا .. بنز داره .. یک بنز نقره ایی ... به اونم سلام نظامی بده
سرباز : اطاعت
دختر تیمسار : در ضمن با من حرف نزن چون نامزد دارم
سرباز : من باید هفته ایی یکبار نگهبانی بدم اونم روزی میندازم که شما نباشید
دختر تیمسار : به هر حال بر حسب اتفاقم شد ... با من حرف نمی زنی
سرباز : اطاعت
دختر تیمسار : ( در حال رفتن ) راستی سربازیت کی تموم میشه ؟
سرباز : مگه برای شما فرقی میکنه ؟
دختر تیمسار : آخه مجبورم قیافتو تحمل کنم
سرباز : دیدن یا ندیدن دست خودتونه خانم ... من فقط وظیفه دارم زنجیر رو واسه همه بندازم پایین
دختر تیمسار : دیوونه ( می رود داخل )
((( روزی دیگر ))
( سرباز در حال نامه نوشتن . دختر تیمسار وارد می شود او زنجیر را می اندازد دختر. دوباره شروع می کند به نامه نوشتن . دختر بعد از لحظه ایی تامل بر می گردد ))
دختر تیمسار : گیرم علیک
سرباز : خوبیت نداره خانم بفرمایید .
دختر تیمسار : می خوام وایستم به تو ربطی نداره
سرباز : بفرمایید ( سرگرم کار خود می شود )
دختر تیمسار : تو سلام نکردی چرا ؟
سرباز : من فقط به درجه دارا و افسرا سلام می دم ..
دختر تیمسار : ولی منم دختر تیمسارم
سرباز : باشی .. فرمانده که نیستی .. درجه هم نداری ...
دختر تیمسار : معلومه دلت می خواد بازداشت بشی ؟
سرباز : بازداشت کنید
دختر تیمسار : چیه ؟
سرباز : نامه است
دختر تیمسار : می دونم به کیه ؟
سرباز : به شما ربطی نداره
دختر تیمسار : جواب گویی می کنی ؟
سرباز : هر چی برداشت شماست
دختر تیمسار : تو باید از اینجا بری ؟
سرباز : می دونستم
دختر تیمسار : از کجا ؟
سرباز : از اینکه به شما سلام ندادم ... محلی نگذاشتم .. کارتو کردی
دختر تیمسار : من نه با بام
سرباز : تو گفتی از قیافه من بدت میاد
دختر تیمسار : یعنی می خواهی بری ؟
سرباز : یادمه وقتی رفتم تو پادگان روی دیوار یک الاغ کشیده بودن وقتی هم اومدم بیرون تازه متوجه شدم که اونطرفش شکل آدم کشیدن
دختر تیمسار : یعنی چی ؟
سرباز : یعنی اگه من آدم شده بودم عاشق نمی شدم و اگه آدمتر شده بودم عاشق دختر تیمسار نمی شدم
دختر تیمسار : ( در حال رفتن )
سرباز : هی گلبوته
دختر تیمسار : گلبوته
سرباز : دارم براش نامه می نویسم
دختر تیمسار : مگه تو نامزد داری ؟
سرباز : بله گلبوته خانم
دختر تیمسار : ( عصبانی ) دیونه عوضی اشغال .... تو منو گذاشتی سرکار .... می دونی بخاط تو چی کشیدم ... می دونی چقدر با خونوادم دعوا کردم .. قهر کردم .... می دنستی بخاطر تو زود از دانشگاه می اومدم ... حالا می گی نامزد داری ... حوس باز ... آشغال ...
سرباز : ( گیج شده است ) چی میگی تو ... آخه تو هم منو بازی دادی .. یادت رفته ... بخاطر تو چقدر بازداشت شدم ... بعد گفتی پسر سرهنگ هست ...
دختر تیمسار : یعنی گلبوته ایی نیست
سرباز : چرا اونا می خوان من هنوز جواب ندادم .... داشتم تو نامه جواب می دادم
دختر تیمسار : پس جواب تو مثبته ها
سرباز : بله .. حالا چرا عصبانی شدی ؟
دختر تیمسار : ( گریه و ناراحت ) آخه من دروغ گفتم
سرباز : دروغ ؟
دختر تیمسار : آره ... پسر سرهنگی وجود نداره
سرباز : پس اون ماشینو آقا
دختر تیمسار : پسر عموم بود اون ازدواج کرده ... حالا چی میشه
سرباز : هیچی
دختر تیمسار : برای گلبوته از بدیهای منم نوشتی ؟
سرباز : نه ... گفتم تو خیلی خوبی ... مثل ماه خوشکلی .... ولی حیف
دختر تیمسار : حیف چی ؟
سرباز : حیف که دختر تیمساری
(( دختر تیمسار گریان و ناراحت داخل می شود و سرباز او را صدا می زند در همین هنگام سرباز از خواب می پرد . دور بر خود را نگاه می کند در اطراف او هیچکس نیست )
سرباز : عجب خوابی بود ... بابو خداکنه کسی متوجه نشده باشه ... خدایا کمکم کن ... خواب اونم سر پست
( در همین هنگام دختر تیمسار وارد می شود )
سرباز :( پا می چسباند)
دختر تیمسار : ببخشید یک انگشتری اینجا ندیدین صبحی که می رفتم دانشگاه انگاری همین دوربرا گمش کردم
سرباز : نه ندیدم ... می خواد بگردم
دختر تیمسار : نه خیلی ممنون ( در حال رفتن )
سرباز : ( متوجه نیست محو دختر تیمسار شده است ) بیتا خانم
دختر تیمسار : ( عصبانی ) شما اسم منو از کجا می دونید ؟
سرباز : ( متوجه می شود ) معذرت می خوام
دختر تیمسار : سرباز پرویی بزار به بابام بگم
سرباز : ای خدا این تو بیداریه یا من خوابم یکی بمن بگه .... ای خدا ... عجب غلطی کردم
(( صدای پیج مهمانسرا ))
سرباز جواد پور غنی دفتر فرمانده ایی ))
((تکرار صدا و اسم جواد پور غنی به اضافه ناتئانی شدید سرباز جواد پور غنی ))
پرده بسته می شود
نویسنده : مهدی حاج محمدی دلقک هنر تئاتر
روابط عمومي گروه نمايش نان محسن منوچهري
|
چيزي براي گفتن داريد؟
نگاهي به تجربيات"لزلي هيل" در حوزه هنرهاي اجرايي در گفتوگو با او دوشنبه 20 فروردین 1386 ساعت 3:17:00 PM تعداد بازدید: 353
| ||||
برگردان به فارسي: رضوان زنديه
يادداشت مترجم: لزلي هيل(1) يكي از هنرمندان معروف و بينالمللي حوزه پرفورمنس آرت(2) است كه علاوه بر پرفورمنس آرت در زمينههاي مشابهي چون اينستاليشن آرت(3) (هنر چيدمان)، فيلم، ويدئو و وب فعاليت داشته است. او به همراه همكار هنرياش"هلن پاريس" (4) در 1996 شركت كيريس دات كام(5) را تأسيس كردند كه به وسيله سازمانها و نهادهايي چون شوراي هنرهاي انگلستان(6) ، ICA (7) ، مركز ملي دانشهاي بيولوژيكي(هند) (8) ، شوراي استراليا(9) و... حمايت ميشد. در اين شركتها آنها بيش از 30 پروژه را در تالارهايي نظير خانهيِ اپراي سيدني(10) ، شوراي نمايش انگليسي در فستيوال ادينبورگ(11) به نمايش گذاشتند. همچنين لزلي هيل به تدريس پرفورمنس در دانشكدهها هم ميپردازد. به همراه هلن پاريس در زمينه تأليف كتاب و مقاله فعاليتهاي بسزايي داشتهاند كه از آن جمله ميتوان كتابهاي The Guerilla Gude to Performance Art (كه متن زير ترجمه يكي از مصاحبههاي آن است) وPerformance and Place و مقالههاي متعددي در زمينه پرفورمنس و... را نام برد. پرفورمنس را چگونه آغاز كرديد؟ لزلي: من تجربه كوتاهي در تئاتر و تصوير داشتم، اما به نظرم انتقال من به سوي Live Art يا پرفورمنس واقعاً از نويسندگي نشأت ميگرفت. در اوايل دهه 90 اصطلاح"خود افسانه نويسي"(15) آنرده لرد(16) مرا جذب خودش كرد و من روي چندين خود افسانه نويسي كه به نظر ميآمد مستلزم پرفورمنس بود كار كردم، البته اين حسي بود كه من براي اجراي خود افسانه نويسي داشتم و ممكن است براي كس ديگري اين حس وجود نداشته باشد. تابلوي تبليغاتي كه بيرون از كليساي باپتيست(17) در زادگاه پدر و مادربزرگم به ياد ميآورم كه ميپرسيد: آيا چيزي براي گفتن داريد؟ اين سوال اغلب در ذهنم تكرار ميشد. من فكر ميكنم پرفورمنس را به عنوان يك تمايل حقيقي براي روي صحنه بردن آغاز كردم. اما هر چقدر براي اين سوال جوابهاي صريح وجود داشته باشد، همچنان سوال در ذهن باقي است. من حمايتهاي زيادي براي پرفورمنسهاي اخيرم از لوئيز كيدن(18) در ICA ، لندن و مارك وادل(19) در CCA (20) ، گلاسگو(21) و نيز از لوئيز ويور(22) داشتم. همه آنها واقعاً به من در راه انداختن و آغاز كردن كارم از لحاظ اجرا، كارمزد، تأمين بودجه و هزينهها، مكانهاي اقامت و... كمك كردند. كارهاي خوب زيادي در اطراف وجود داشت و من از صحنه و ارتباط مابين هنرمندان لذت ميبردم. پرفورمنس/ ليوآرت (Live Art) مثل يك زمينه خوب براي خلق و نمايش اثر به نظر ميآيد. فكر ميكنيد چه راهبردهاي پارتيزاني براي آميختن حرفهتان با پرفورمنس داريد؟ لزلي: به نظرم اگر آدم بخواهد درباره آن فكر كند، تقريباً همه چيز مثل يك استراتژي پارتيزاني به نظر ميرسد، چرا كه پرفورمنس يك هنر آسان، قابل تعريف و با توجيه مالي مشخصي نيست، بنابراين گاهي حتي درخواست يك ماشين فكس، ممكن است درخواست بزرگي به نظر بيايد. در 1996 من و هلن پاريس شركت كيريس دات كام را كه شامل هر دوي ما به عنوان كارگردان هنري در هسته مركزي آن بود، تأسيس كرديم و سپس براي پروژههاي خاص مورد نياز قرارداد ميبستيم و آنها را توسعه ميداديم. از آن جا كه من و هلن مليتهاي متفاوتي داريم(هلن انگليسي است و من آمريكايي) استراتژيهاي زيادي بايد در يك مكان مناسب، در زمان مناسب و با مجوزهاي مناسب و... ارزيابي شود. اين دليلي است كه در دو سال اخير ما به پيوند زدن موقعيت هنرمند به دانشگاهها/ موسسات تمايل پيدا كرديم، چنان چه بتوانند براي ما مجوز صادر كنند تا هر جايي كه هستيم كارمان قانوني و مجاز باشد. تأليف اين كتاب هم قطعاً قسمتي از استراتژي پارتيزاني است. كار كردن به عنوان بخشي از يك شركت در مقايسه با يك اجرا كننده مستقل چگونه است؟ لزلي: كار كردن به عنوان قسمتي از يك شركت هم بسيار نشاط انگيز و هم بسيار دلسرد كنندهتر از كار مستقل است. من فكر ميكنم مشخص و تعيين شده بودن وظايف مخصوصاً در توليدات بزرگتر، ميتواند مفيد و كمك كننده باشد. من و هلن اغلب يك پروژه را با هم آغاز ميكنيم و خيلي زود مشخص ميكنيم كه در يك قسمت خاص چه كسي رهبر و هدايت كننده است و چه كسي مذاكرات و گفتوگوها را با كاركنان و مكان مورد نظر انجام ميدهد. اين روزها من در رابطه با اشخاصي كه ميخواهم با او همكاري كنم مايلم كمي محافظه كارتر باشم، شما ميتوانيد كار اشخاص ديگر را دوست داشته باشيد يا اين كه شخصاً به آنها علاقه داشته باشيد، اما به اين مفهوم نيست كه ميتوانيد با آنها همكاري داشته باشيد. من توجه كردهام هنرمنداني كه روابط مشترك خوب و مستحكمي دارند به ادامه همكاري و زنده نگاه داشتن اين روابط تمايل بيشتري هم دارند. روابط كاري خوب مثل ذرات طلا هستند. چگونه ساخت يك اثر جديد را آغاز ميكنيد؟ آيا پروسه هر لحظه متفاوت است يا الگوهايي در راه رسيدن به يك اثر جديد وجود دارد؟ لزلي: من فكر ميكنم كار مستقل هميشه از حسي كه ميگويد من چيزي براي گفتن دارم شروع ميشود و سپس چگونگي بهتر بيان كردن آن از طريق يك پرفورمنس زنده، يك قطعه ضبط شده يا يك قطعه محاورهاي براي وب يا CD ... مطرح است. من به هيچ فرمي وابسته نيستم و كار كردن در گسترهاي كاملاً متفاوت از فرمها را دوست دارم. چيزي كه خيلي برايم جالب است شروع با بعضي متريالها، يك داستان، يا يك سطر تحقيق است و سپس ديدن اين كه چگونه اين فرمها شكل ميگيرند. همكاريها ميتواند پروسه را به سمت تغييرات اساسي پيش ببرد كه يكي از جنبههاي آن ميتواند نيرو بخشي باشد، هر چند كه بسيار مشكل است. شما فكر ميكنيد اثر مجازي، پتانسيلِ پارتيزاني اثر زنده را دارد؟ لزلي: مطمئنم كه دارد، گرچه هرگز اثري روي وب نديدهام كه براي مثال در ناخودآگاهم تأثير يك اثر زنده را داشته باشد. ممكن است فرستادن يك ويروس ايميلي سريعتر و داراي پيامدهاي مهمتر از شكستن پنجرههاي در خيابان اكسفورد(23) و چيدن صندوقهاي پستي روي آتش باشد، اما آيا اينها واقعاً در خاطرات ما حك ميشود؟ شما به عنوان يك هنرمند هم در امريكا كار كردهايد و هم در انگلستان. امكانات هر دو جا را براي هنرمندان مقايسه كنيد؟ لزلي: موقعيتهاي مالي در انگلستان بسيار اميدبخش است، حداقل سرمايههايي براي به كار گرفتن وجود دارد حتي اگر رقابتهاي زيادي براي به دست آوردن آنها وجود داشته باشد. همچنين سطح حمايت دولت از هنرها در انگلستان واقعاً در تالارها منعكس شده است، براي مثال ICA در لندن و CCA در گلاسگو با فضاهايي مختص خودشان براي گالريها، تئاترها، سينماها، رستورانها و كتابفروشيهاي واقعاً بزرگ، وجود دارند. آنها لوكيشنهاي مركزي در شهر را هم در خدمت خود گرفتهاند. ICA در مورد مال(24) يا كاخ باكينگهام(25) مشاركت ميكند. سالنهاي آمريكايي كه هنرمندان مشابهي در آنها مشغول به فعاليت هستند ـ هاي وي(26)، PS122 ، فرانكليسن فورناس(27) ـ قطعاً در مسيري كه تأسيس شدهاند و نيز از لحاظ اجرايي پارتيزانيتر هستند و اين بعضي وقتها خوب و بعضي وقتها بد است، بستگي به پروژه دارد. در آمريكا كارهايي كه منبع درآمد هستند به نظر ميرسد اغلب به اجراهاي دانشگاهي مرتبط هستند. اگر شما به اندازه كافي در به دست آوردن يك ملاقات خوش شانس باشيد يا موقعيت اقامت(28) در يك دانشگاه آمريكايي را داشته باشيد، فرصت بسيار خوبي است براي كسب هزينه ساختن اثرتان، اما به طور كلي فكر ميكنم در انگلستان فرصتهاي بيشتري براي هنرمندان وجود دارد. همچنين من متوجه شدهام كه هنرمندان آمريكاييِ بيشتري نسبت به انگليسيها به اين جا براي تأمين سرمايه و هزينه كارشان ميآيند. بودجه كارتان را چگونه تأمين ميكنيد؟ لزلي: از طريق كمك هزينه دولتي، كارمزدها، بورسها يا هزينههاي تحصيلي، انجمنهاي هنرمندان، تحقيقات، توسعه سرمايه، كمكهاي غير نقدي، كمك دوستان و يا خانوادهام و... همچنين از طريق تدريس پرفورمنس و گاهي اوقات كار كردن به عنوان يك هنرمند مستقر و مربوط به يك دانشگاه يا نهاد. هنرمنداني كه در نهادها يا موسسات مستقر هستند حمايتهاي به شدت مناسبي ميتوانند براي ساخت آثارشان فراهم كنند، اما تنها مسئلهاي كه پيش ميآيد، مسئله مالكيت يا حق تأليف است. من و هلن هنرمندان مستقر در موسسه مطالعات هنرها(29) در دانشگاه ايالت آريزونا(30) بوديم، زمان و حمايتهايي كه به ما داده ميشد غير قابل باور بود. براي مثال، در بخشي از يك ويدئو/ پرفورمنسِ زنده كه بول(31) ناميده ميشد، ما با"كِلي فيليپس" (32) از كاركنان توليد در ASU در طراحي و ساخت يك گاونر(بول) فولادي و مكانيكي همكاري كرديم. داشتن حمايت تا اين اندازه كه يك نهاد يك مهندس و تكنسينهاي كاملاً ماهر براي ساخت چيزي به پيچيدگي يك گاونر مكانيكي را در اختيار بگذارد واقعاً شگفتانگيز است، اما بعد از اين كه نمايش تمام شد، اليزابت استرب(33) و براي استفاده از گاو در تورهايي كه انجام ميداد اظهار تمايل كرد. در اين نوع موقعيتها مسائل مالكيت غريبي مطرح ميشود. آيا چون دانشگاه براي همه قسمتهاي كار هزينه كرده، مالك آن است؟ يا ما مالك آن هستيم چون هنر ماست؟ من به هنرمندان و موسسات توصيه كنم در اولين فرصت اين نوع مسائل مالكيتي/ حق تأليفي را جويا شوند و در نوشتن درخواست براي زمان يا ديگر شرايط، خجالتي و كم رو نباشند، چنانچه همه با اين موافقتنامه احساس راحتي ميكنند. گاهي اوقات جدي نگرفتن مسائل ميتواند سبب مشكلات قابل توجه پس از آن شود، اين يك انتقاد نيست، همين مسائل مادي سبب به وجود آمدن سوالات ميشود. برآورد زماني شما براي درخواست و كسب سرمايه و كمك هزينه چقدر است؟ لزلي: تأمين نيازهاي مالي ميتواند مثل يك كار تمام وقت احساس شود. برآورد هزينه بسيار سخت است، براي اين كه اين كار از نوع كارهايي است كه زمان زيادي را صرف ميكند. بستگي دارد، گاهي اوقات شما موقعيت خوبِ داشتن يك فرد ديگر را براي توليد اثرتان داريد، بنابراين مجبور نيستيد مسئوليت همه هزينهها را بپذيريد، اما مجبور خواهيد شد كار را با توضيحات واضح و روشني ارائه دهيد كه توليد كنندهتان بتواند كارش را آسانتر انجام دهد. گاه گاهي دوست دارم يك متولي يا مجري داشته باشم، اما صادقانه در آخرين روز به اين نتيجه ميرسم كه به كسي اعتماد ندارم، و خودم يا همكار هنريام اثر را ارائه ميدهيم. در اين راه داشتن يك همراه اغوا كننده است، اما در بهتر يا بدتر شدن كار، آنها نقش شما را ندارند. از پس كارِ سختِ تعريف كردن و ارتباطات يك پروژه بر آمدن، ميتواند اولين قسمت فرايند ساختنش باشد و نيز ميتواند به عنوان نقشه يك راه مفهومي به كار برود و براي رجوع به عقب مفيد واقع شود. همواره درباره يك شغل درآمدزا فكر كردهايد؟ لزلي: در استراتژي من، هم خود كار و هم موقعيت استقرار هنرمند در يك نهاد يا متعلق به يك دانشگاه اهميت دارد، چرا كه من به عنوان يك هنرمند مستقر و وابسته به يك دانشگاه در عوض حقوق و حمايتهاي پژوهشي كه آنها ميدهند، تدريس ميكنم. من و هلن در لندن مستقر هستيم كه بسيار گران است، بنابراين شما آدمهاي زيادي را پيدا نميكنيد كه قادر باشيد اين جا بدون چند نوع شغل تمام وقت يا پارهوقت زندگي كنند، مگر اين كه به اندازه كافي خوش شانس باشند و بتوانند با كرايه كمتري يك ملك اجاره كنند يا چند سال قبل از اين كه قيمتها دو يا سه برابر شود، جايي را خريداري كرده باشند. بنابراين بله من كار درآمدزا داشتهام و اكنون هم دارم و آنها به من براي كار روي اين كتاب كمك تحقيقاتي دادند. زمان زيادي را براي پيدا كردن بهترين همكارها صرف كردم به طوري كه كار درآمدزايِ من بيشتر از آن كه فقط درآمدزا باشد، براي ساخت و توليد آثار هنريام هم مورد استفاده قرار ميگيرد. يك چيز كه كيفيت زندگي هنريتان را ارتقاء ميدهد؟! لزلي: زمان بيشتر آيا توصيهاي داريد؟ لزلي: تمركز روي اثري كه ميخواهيد بسازيد. خودتان را از حرفهتان كاملاً جدا سازيد. اين كليد همكاريهاي هنري و همچنين رسيدگي به ديگر حرفهها مثل تكنسينها و مأموران مالي، برنامهها و... است. به خاطر داشته باشيد كه براي يك هنرمند زمان بسيار گرانبهاتر از پول است بنابراين گزينههاتان را طوري انتخاب كنيد كه بيشترين زمان را براي كارتان داشته باشيد. و ديگر؟ لزلي: بعضي وقتها فكر ميكنم نگه داشتن يك پروژه در ذهن بهترين راه است، حتي اگر صحبت كردن درباره ايدههاي جديد به طور شگفتانگيزي اغواكننده باشد. من شخصاً متوجه شدهام كه پيشرفت به وسيله مشترك كردن ايدهها قبل از آن كه آنها كاملاً شكل گرفته باشند، سبب تلف كردن انرژي خلاقانه اوليه يك ايده غريزي ميشود كه براي ساخت يك قطعه جديد غليان ميكند. بنابراين من آن را براي خودم نگه ميدارم. پينوشتها: 1- Leslie Hill 2- Performance Art 3- Installation Art 4- Helen Paris 5- Curious.com 6- Arts Council of England 7- Institute of Contcmporary Art 8- National Centre for Biological Science (India) 9- Australia Council 10- Sydney Opera House 11- The British Council Showcase at the Edinburg Festival 12- Shakers 13- Doris Humphery 14- Lloud New son 15- Automythogrophy 16- Andre Lorde 17- Baptist 18- Lois Keidan 19- Mark Waddell 20- Centre for Conetmporary Art 21- Glosgow 22- Lois Weaver 23- Oxford Street 24- The Mall 25- Buckingham 26- Highways 27- Franklin Farnace 28- Artist Resident در اين متن منظور، اقامت هنرمند(يا هنرمند مستقر) در يك مكان است كه هنرمند در فلان دانشگاه يا موسسه فعاليتهاي هنري خود را پي ميگيرد و هزينهها و مسائل توليد اثرش وابسته به آن دانشگاه يا موسسه است اما همان طور كه خود لزلي هيل ميگويد مسئله حق تأليف يا مالكيت پيش ميآيد كه معمولاً بين طرفين(هنرمند و موسسه) توافقي است. 29- Institute for Studies in the Arts 30- Arizona State University 31- Bull 32- Kelly Philips 33- Elizabeth Streb منبع: از كتاب: The Guerilla Guide to performance Art Leslie Hill and Helen Paris 2001 چاپ اول 2004 چاپ دوم 33- 40 صفحات روابط عمومی گروه نمایش نان محسن منوچهری | ||||