بررسی ویژگیها، تفاوتها و تقابلهای گالیله و ژاندارک به عنوان قهرمانان دو نمایشنامهيِ برتولت برشت
این مقاله با ذکر نویسنده از سایت ایران تئاتر برداشت شده است ( مهدی دلقک هنر تئاتر )
آزاده شاهمیری:
به نظر میرسد پرداختن به برتولت برشت، خارج از محدودهي بحثهای متداول تکنیکی و اجرایی که خود مبدع آنها بوده است میسر نیست. همان طور که بررسی و تحلیل نمایشنامههای برشت بدون توجه به پیشنهادهای مفهومی، فرمی و اجرایی او مانند تئاتر حماسی (اِپیک)، فن فاصله گذاری، بیگانه سازی و... ناگزیر مینماید، تأویل و تفسیر آثارش، فارغ از در نظر گرفتن جهت فکری و نحلهي سیاسی خود او نیز اگر ناممکن نباشد، نتیجهي درستی در پی نخواهد داشت. اگر چه این بدان معنا نیست که آثار برشت در برابر خوانشهای متفاوت دیگر تاب نمیآورند، ـ نمایشنامههای برشت از پر اجراترین متون نمایشی قرن اخیر هستند .ـ اما جدا کردن او از نگرش چپ و عملکرد رادیکالاش، گاه تفسیر نمایشنامههایش را مختل و درک نظرها و باورهایش را مخدوش میکند. برشت از مارکسیسم جدا نیست، چنانکه از مدرنیسم. نمایشنامههای او همانطور که در ردیف آثار نویسندگان مبلغ و مروج جنبش مارکسیسم خوانده میشوند، در جرگهي مدرنیستها نیز به شمار میآیند.
ریشههای در هم تنیدهي مدرنیسم و مارکسیسم، تأثیر و تأثرات متقابلی را در درون هر یک از این دو جریان ناشی شد. تأثیرات متقابل این دو جنبش ـ به ویژه در عرصهي ادبیات ـ انبوه نقد و نظر در خصوص اثبات تفاهم و تعامل این دو جنبش، یا تعارض و مغایرتشان با یکدیگر را موجب شد. تمرکز نویسندگان مدرنیست به روانشناسی، درون نگری و خودآگاه فردی. پیشنهاد استفاده از راوی اول شخص به جای راوی سوم شخص و دانای کل، به قصد توجه به فردیت نویسنده و گرایش به فردمحوری در عوض جمع گرایی، از جمله تقابلهای مناقشه برانگیزی بودند که موضوع مباحثات بسیار میان نویسندگان مارکسیست و مدرنیست شدند. «جورج لوکاچ نویسنده و نظریهپرداز مارکسیست عقیده داشت که نویسندگان مدرنیست، به فرارفتن شخصی، فکری یا عرفانی از محیط اطرافشان توجه دارند و در نتیجه، محیط اجتماعی در متنهای آنها چیزی بیش از یک پشت صحنه به حساب نمیآید. به بیان او این توجه به شرایط انسانی به جای شرایط اجتماعی به دو شیوه نمایانده میشود: اول این که قهرمان داستان، با تجربهي شخصی مرزبندی میشود و صراحت و دقت تاریخی نمییابد؛ دوم آن که فرد تک میافتد، نه جهان را میسازد و نه جهان او را می سازد. این نوع بازنمایی ذهنی واقعیت، به نظر لوکاچ کاملاً ارتجاعی میآمد و این نکته را القا میکرد که گویا می توان فرهنگ را از تاریخ، و انسانها را از شرایط بالفعل مادیشان جدا کرد. لوکاچ در جستار ایدئولوژی مدرنیسم میگوید که مدرنیسم با زورآزمایی آگاهانه در برابر گذشته و با نفی شیوههای ادراک تاریخی، مشغول نفی تاریخ است. از این رو مدرنیسم عمیقاً ضدمارکسیستی است.» (چایلدز،1382،49)
اما برشت در مخالفت با نظر لوکاچ می گوید: «مقصود هنر از نظر مارکس و مارکسیستها انعکاس دادن شرایط اجتماعی نیست. بلکه تلاش برای تغییر دادن این شرایط است و این امر فقط از طریق تاکتیکهای ضربتیِ مدرنیستیِ آوانگارد امکان پذیر است. نابرابریهای اجتماعی موجود میان دارا و ندار را نباید تثبیت شده یا پذیرفته شده نشان داد ـ که در بیشتر نوشته¬های رئالیستی به صورت طبیعی این طور است ـ بلکه باید به عنوان امری نفرتانگیز، وحشیانه و ناعادلانه عرضه کرد. رئالیسم صرفاً بحث فرم نیست. با رونوشت برداری از این رئالیستها خود ما دیگر رئالیست نخواهیم بود. زمان به پیش میرود... مسائل تازه یی شعله ور میشوند و تکنیکهای تازهیی میطلبند. واقعیت عوض میشود؛ برای بازنمایی آن، وسایل بازنمایی نیز باید عوض شوند. از هیچ، چیزی پدید نمیآید. نو از کهنه میجوشد، اما همین است که آن را نو میکند» (چایلدز، 1382، 50و49)
برشت همزمان که از ترسیم رئالیستی جامعهاش دوری میگزیند، واقعیتهای واپسگرایانه و ارتجاعی آن را به چالش میکشد. شاید به همین سبب قهرمانهایش چندگانه، متناقض، غریب و مبهم به نظر میرسند. آنچه برشت را از باقی درام نویسان هم مسلکاش متمایز میکند، دیدگاه فردی و قائم به ذات او است. برشت نویسندهیی صرفاً سیاسی یا مطلقاً ایدئولوگ نیست. گرچه هردوی آنها هست. اما «رابطهي برشت با مارکسیسم همیشه غیر مستقیم بوده است... او در خود چنان توان بدعتی داشت که به شاعر [نویسنده] اجازه میدهد برخلاف مسیر یک مسلک جزمی کار کند» (اشتاینر، 1380، 313).
برشت برای مقابله با روند رو به رشد مناسبات بورژوازی نه تنها به مضامین و موضوعاتی انتقادی و معترضانه میپردازد، که برای به اجرا در آوردن ایدهي خود فرم بدیعی نیز میآفریند. تا کاملاً از سیطرهي سنت تئاتر بورژوایی زمانهاش رها شود و تئاتر مردمی، محرک، آگاه کننده و تفکربرانگیز خود را از اساس، بر پایهیی مستقل و پیشرو بنا کند. در مسیر این هدف، آنچه را به طور اخص از تئاتر ارسطویی ـ که تا آن زمان تنها فرم تجربه شدهي نمایشی بود ـ کنار میگذارد؛ تراژدی و برخی از عناصر آن همچون تزکیه، همذات پنداری و استغراق (در هم آمیختگی) است؛ پرهیز از غرق شدن بازیگر در نقش و به تبع آن، غرق شدن تماشاگر در بازیگر. به عقیدهي او «به وسیلهي کنار گذاشتن این عناصر، هنرهای نمایشی خود را از تتمهي شعایری که یادآور آلودگی آن در ادوار گذشته است، میرهاند و سپس از مرحلهیی که به تفسیر جهان کمک میکرد به مرحلهیی وارد میشود که به تغییر جهان کمک میکند.» (برشت، 1378، 119)
وقتی به کمک نیروی عقل و به کارگیری دانش و تجربهي بشری میتوان شرایط اجتماعی را تغییر داد، اندیشه و عقیدهي تقدیرگرا و مقدسمآب قهرمانهای تراژدی برای تحریک تماشاگر/کارگر به تفکر/انقلاب، مخرب و نامطلوب خواهد بود. «درام تراژیک به ما میگوید که قلمروهای عقل و نظم و عدالت محدوداند و هیچ پیشرفتی در امکانات علمی و فنی نمیتواند کارایی آنها را گسترش دهد... تئاتر تراژیک زبان حال مرحلهي پیش عقلانی تاریخ است.» (اشتاینر، 1380، 13)
در صورتی که تفکر چپ در مخالفت با هرگونه برخورد احساسی و تراژیک، بر این باور بود که تسلط بر نیروهای طبیعی با به کارگیری نیروی عقل امکان پذیر است و یگانه راه هدفمند و ارزشمند کردن زندگی انسان خردمحوری است. تعارض تراژدی و تفکر انقلابی چپ در نمایشنامههای برشت بیش از همه در نمایشنامههای" محاکمهي ژاندارک در رُوان" و"زندگی گالیله" جلب نظر میکند. تضاد ویژگیهای قهرمان مسیحی با خصایص قهرمان های چپ ـ که در اصل ابعاد اسطوره یی و قدسی قهرمان را درهم میشکنند ـ. در این دو اثر به اوج خود رسیدهاست. مؤلفه های مشترک، موقعیتهای مشابه، جدلها و درگیریهای همانند و پارهیی عناصر همسان دیگر، بیشتر از دیگر آثار برشت این دو نمایشنامه و به ویژه کاراکترهای اصلی آنها را قابل قیاس و خوانشی تطبیقی میکند.
عناصری مانند وجوه قهرمانی هر دو فرد در نسخهي تاریخیشان، تهدید به شکنجه و محاکمه در دادگاه انکیزاسیون و به ویژه سندیت تاریخی رویدادها و واقعیت وجودی آدمها چه اشخاص محوری و چه غیرمحوری در این دو نمایشنامه، آنها را در ظاهر متناظر میکند.
ژاندارک قهرمان ملی، مذهبی، سیاسیِ فرانسوی، نماد شجاعت، شهامت و عِرق میهن پرستی، از جان گذشته و بی باک، باکره و پرهیزگار، در عین سادگی کودکانهاش، خشن و خستگیناپذیر است. شنیدن نداهای آسمانی و قوهي درک فرازمینیاش، وجوهی متعالی و والا به او میبخشد، که این زوایای دینی و الهی محبوبیت مردمیاش را میافزاید. او برای جنگیدن با دشمن، ظاهر و آرایشی مردانه به خود میگیرد. در میدان رزم، لباس مردانه به تن کرده و جنسیتاش را فراموش میکند. او با انجام این عمل بر حاکمیت مردسالار دورانش صحه میگذارد، گویی خود نیز با ظاهری زنانه، خویشتن را لایق و درخور میدان نبرد نمیداند و اساساً اعتراض، شهامت، دلیری، مخالفت و قهرمانی را اعمالی مردانه میپندارد، که انجام آنها، هیئت و هیبتی مردانه میطلبد. اما به نظر میرسد که هم جایگاه قهرمانی خود را تا اندازهیی مرهون جنسیتاش است و هم مکافات سنگیناش را. براساس تفکر اسطورهیی، زن پذیرنده و رؤیابین است و مرد مهاجم و جنگجو. در قرن 14 میلادی، ژاندارک این تعریف ازلی ـ ابدی را درهم میشکند و وارونه میکند و دست آخر، فنا شدن همان نگرش و روشِ مرد مدار، کلیسا محور و قربانیگیرنده میشود.
ناگفته پیداست که ژاندارک، باکرهي اورلئان دارای تمام خصوصیاتی است که او را بدل به اسطورهیی ماندگار میکند. ژاندارک چنان تصویر نمونهیی و بیخدشهیی از خود بر جای میگذارد، که نه تنها بهمثابه الگوی تهور در ذهن و جان سرزمیناش حک میشود، که از او به بعد با تأثیر عمیقی که در حافظهي تاریخ بشریت به جا گذارده است، هر کجا و در هر زمان در موقعیتی مشابه، قهرمانگریِ او در خاطرهي بشر زنده، تکرار و ستایش شود. ژاندارک، تصویر قهرمانی خود را دوست میدارد. مخدوشاش نمیکند و حاضر به دل کندن از آن نیست. گرچه آشکارا نشان نمیدهد اما مقبولیت عام وسوسهاش میکند و تأیید مردم راضیاش. اما زمانی که از حمایت مردم ناامید میشود، وقتی تلاش خود را برای جاودانه ماندن بینتیجه مییابد، چراکه تصور میکند در مردم اثری نمیگذارد و علیه دشمن بسیجشان نمیکند، تردید میکند، توبه میکند، به اشتباهاش اعتراف میکند و به نظر میرسد از جاودانگیاش درمیگذرد تا جان به در برد، اما از تصمیماش منصرف میشود. درست زمانی که با واکنش تند مردم در برابر تکذیب و توبهاش مواجه میشود.
ژان: بعد به مردم شک کردم. فکر کردم آنها اهمیتی نمیدهند که بمیرم یا نمیرم، و مثل همیشه به عیش و نوش در میخانه¬ها ادامه میدهند. اما آنها در این مدت همه چیز را میدانستند و کارهای من بی اثر نبوده ... (برشت، 1384، 83)
او برای خود گزینهیی بهجز سرسختی باقی نمیگذارد. گویی میداند که «قهرمان دیروز، مستبد فرداست، مگر آن که خود را همین امروز قربانی کند.» (کمپبل، 1385، 354)
پس راهی جز جاودانه شدن ندارد. جامعهي او قهرمانی قربانی میخواهد. محرک و انگیزهیی که به بهانهي او فریاد تظلم خواهی خویش را سردهد و به قصد گرفتن انتقام قهرمان بی گناه و مظلوماش قیام کند و حماسه بیافریند. ژاندارک، آگاهانه و خودخواسته این نقش را میپذیرد و تا انتها از اصول آن تخطی نمیکند، اما دائماً نگران قضاوت شدن است و دلواپس شمایلی که مردم از او ترسیم کردهاند. انگار همیشه نیم نگاهی به انعکاس تصویر خویش در جامعهاش دارد، و در انتها، پایان تراژیک را برمیگزیند. تأثیرگذار و عصیانگر، خسته از جبر زمانه، در آتش جهل جامعه میسوزد و به آسمان میرود. به نظر میرسد که عاقبت ژاندارک دقیقاً همان پایان تلخی است که مارکس در مانیفست کمونیسم آن را پیشگویی کرده و خطرش را هشدار میدهد:«هر آنچه سخت و استوار است دود میشود و به هوا میرود، هر آنچه مقدس است دنیوی میشود و دست آخر آدمیان ناچار میشوند با صبر و عقل با وضعیت واقعی زندگی و روابطشان با همنوعان خویش روبرو گردند.» (برمن، 1379، 118)
ژاندارک هر چه بیشتر مقاومت میکند و سرسختانهتر در برابر تهدید کلیسا میایستد، به نظایر اسطورهیی، سنتی، قرون وسطایی و مذهبیاش نزدیکتر میشود. مدلی از قهرمان که همان نوع مبارزهای را اختیار میکند که اتفاقاً کلیسا قرنهاست که آن را پیشنهاد داده است؛ مظلوم نمایی یا مظلومیت قهرمان، که ویژگی مشترک قهرمانان مسیحی است، در ژاندارک هم تکرار میشود.
ژاندارک نقشی را میپذیرد که کلیسا مدتهاست آن را بازی کرده است و به تمامی زوایای آن واقف است. کلیسا هر نوع تلاش و تقرب فردی، که بدون دخالت و نفوذ خودش صورت گرفته باشد را برنمیتابد. چراکه به قدرت گرفتن مخالفان و ضعیف گشتن او منجر میشود. بنابراین عملکرد ژاندارک را بدعتگذاری تلقی کرده و او را مجرم و گناهکار میشناسد.
گالیله به عکس ژاندارک فنا شدن را انتخاب نمیکند. پیروزی او و رسیدن به هدفاش در گرو زنده بودن اوست. گالیله ایدئالیست نیست و تفکر آرمانخواهانه ندارد. او با واقعیت خشک و کور کلیسا، واقعی و عقلانی روبه رو میشود. او نه برای خود و نه تحقیقیاتاش ـ که دلیل اتهامات اوست ـ قداستی قائل نمیشود و از هرگونه حجاب و هالهي قدسی ـ که همه سعی دارند به او الحاق کنند ـ به شدت فاصله میگیرد. او از همه چیز تقدس زدایی میکند تا این جهانی و در نتیجه دست یافتنی شوند. او برای آرمانهایی چون دفاع از حقانیت خویش تا پای جان، قربانی هدف متعالی شدن، ایستادگی در برابر جزمیت کلیسا، بانگ اعتراض برآوردن به قصد هوشیار ساختن عوام و مبارزه با بیعدالتی و... نمیجنگد. او زیر هیچ شرایطی درافتادن با حاکمان کلیسا را جایز نمیداند. زیرا که به نسبت قدرت خود در برابر قدرت کلیسا واقف است. او قهرمانی واقع بین و منطقی است. حتی اگر به دلیل رویهیی که پیش میگیرد از سوی طرفداراناش طرد شود. سرکوب و مطرود و منزوی شدن برای گالیله دهشتناک و مأیوسکننده نیست. زیرا هرگز بر اساس آراء و نظرات مردم تصمیم نگرفته، به حمایت آنها متکی نبوده و به تصویر قهرمانانه و قاهرانهای که از او در ذهن ساختهاند توجهی نداشته است. پس مسئولیت شکسته شدن بتی که مردم خودانگیخته و خودخواسته خلقش کردهاند را به عهده نمیگیرد. او بر خلاف ژاندارک، پاسخگوی توقعات مردم نیست و در قبال آنها مسئولیتی احساس نمیکند. خود را در برابر خویشتن و تحقیقات علمی خود مسئول می داند و بس. گالیله با قربانی کردن خود تراژدی نمیآفریند. او قهرمان خردورزی است که به عمر تراژدی پایان میدهد و بیهوده خود را گرفتار مناسبات قدرت نمیکند. «تراژدی تنها جایی رخ میدهد که واقعیت توسط عقل و آگاهی اجتماعی مهار نشده باشد... ضایعه نه شکوهمند است نه تراژیک، بلکه مطلقاً و به طرز هولناکی بیثمر است» (اشتاینر، 1380، 312)
گالیله هرگز خود را فدا نمیکند تا صحت و حقانیت نظریههایش را اثبات کند. چراکه در نتیجهي فدا شدناش فعالیتهایش ناتمام مانده و رها میشود. او تنها کاری را میکند که در جهت پیش بردن تحقیقات علمیاش باشد. حتی به قیمت از دست دادن محبوبیت و وفادارانش. او قهرمان مدرنی است که بنا بر اهداف و خواستههای شخصیاش مسیر رسیدن به هدفاش را تعیین میکند. «آدمیان مدرن به رغم نداشتن زیورهای قهرمانگری، واقعاً خصلتی قهرمانانه دارند؛ در واقع قهرمانگری آنان تا حد زیادی ناشی از نداشتن همین زیورهایی است که یگانه فایدهشان، باد کردن جسم و جان آدمی است.» (برمن، 1379، 171)
تفاوت عملکرد ژاندارک و گالیله، در نگرش متفاوت آن دو به مفهوم پیروزی و فرایند رخ دادن آن است و تلقی متمایزشان از عمل قهرمانی و قهرمان. گالیله برای مبارزه با جهل کلیسا، تظاهر به انصراف از عقایدش میکند. توبه میکند و انکار و اعتراف و سازش. گالیله سرسختی و پافشاری نمیکند و در برابر عدهیی کوته بین غافل، که علم را نیز به انحصار خویش درآوردهاند، خرد و داناییاش را به رخ نمیکشد و قهرماننمایی نمیکند. او گرچه در دورهي خفقان تفتیش عقاید و تعصب کور حاکمیت کلیسا زیست میکند، اما خصایص قهرمانان مدرن ادوار بعدیاش را داراست؛ دنیوی است. جامعهي او امکان مدرن بودن را از خودش و او سلب کرده است، اما گالیله شکل باز و سیالی به خود میگیرد که لازمهي زندگی در جامعهي مدرن است. او مرزهای زمانهاش را درمینوردد و به همین سبب از هر جهت تکفیر و تخطئه میشود. زیراکه قاعدهي بازی عصر خویش را درهم میشکند. «قهرمان مدرن، انسان مدرنی است که جرأت میکند به ندای دروناش گوش سپارد و جایگاه این حضور را بجوید. او نمیتواند و نباید منتظر جامعهي خود شود که شاید جامعه پوستهي غرور، هراس، آز مستدل و کج فهمیهای پرهیزگارانه را بیفکند و حرکت کند. این جامعه نیست که باید قهرمان خلاق را راهنمایی کرده، نجات دهد، بلکه این رابطه کاملاً برعکس است.»(کمپبل، 1385، 390)
برشت با به کارگیری تمثیلی هوشمندانه، که برگرفته از متن مباحثات گالیله است و پس از صحنهي توبهي گالیله و طرد شدن او توسط پیش پرده خوان خوانده میشود، روش علمیِ رو به رو شدن گالیله را با شرایط، اتفاقات و مسائل زندگیش روشن میکند و نشان میدهد که بینش عقل مدار و نگرش ریاضیوار گالیله، تنها در محدودهي مطالعات و تحقیقاتش محصور نمیماند. او هر چه را از علم میآموزد در زندگیاش به کار میبندد:
«مگر بدیهی نیست که اسبی که از ارتفاعی دو یا سه ذرعی بیفتد دست و پایش میشکند، اما سگ هیچ آسیبی نمیبیند؟ مگر جز اینست که گربهای که از ارتفاع هشت یا ده ذرعی و زنجرهای که از فراز برجی بیفتد و مورچهای که از ماه سقوط کند، صحیح و سالم میماند؟ و همانطور که حیوانات کوچک به طور نسبی قویتر و استوارتر از حیوانات بزرگ جثهاند، گیاهان خردتر نیز بهتر پایداری میکنند... این اندیشهي شایع که ماشینهای بزرگ و کوچک به یک اندازه دوام دارند، آشکارا نادرست است.»(برشت،1384، 264و263)
گالیله هر قدر کوچکتر و کمرنگتر میشود، قدرت بیشتری میگیرد و مصونتر میماند. در مقابل، ژاندارک آن موجودی است که هر چه پررنگتر و بزرگتر میشود، ضعیفتر و شکنندهتر میگردد و بیشتر در معرض خطر قرار میگیرد. شیوهیی که ژاندارک برای به اثبات رساندن حقانیت خود اختیار میکند، نه خطای او که خصیصهي قهرمان نوع قدیس و جنگجو است. عصیان ژاندارک در بسترهای متفاوتِ مذهبی، ملی، سیاسی و ... او را به انواع مختلف قهرمانان اسطورهیی شبیه میکند. در بستری مذهبی، ژاندارک قهرمانان قدیس را به خاطر میآورد: «آنها که از موهبت درک خالص برخوردارند، آنها که خود را به سختی حفظ میکنند و از همهي تأثیرات و اشیاء رو برمیگردانند و عشق و نفرت را ترک میگویند.» (کمپبل، 1385، 355)
با در نظر گرفتن جنبهي ملی، میهن پرستانه و وطن دوستانهي قیام او، قهرمان جنگجو تداعی میشود: «...او قهرمان اموری که واقع شدهاند نیست. بل قهرمان چیزهایی است که در حال واقع شدن هستند؛ اژدهایی که او باید بکشد دقیقاً همان وضع موجود است که هیولاوَش شده است. همان که محکم به وضع موجود میچسبد و گذشته را حفظ میکند. قهرمان از گمنامی سر برون میآورد ولی دشمن، بزرگ است و آشکارا بر مسند قدرت تکیه زده است.» (کمپبل، 1385، 399)
ژاندارک به قهرمانهای دیگر برشت بیشباهت است. او رویهیی باستانی را پیش میگیرد. با رویکردی حسی و عاطفی، خود را به دست طبیعت میسپارد و تراژدی میآفریند. این رویه برخلاف آن شیوهي برخوردی است که برشت و مرام سیاسیاش توصیه میکنند. وجه تمایز ژاندارک از دیگر قهرمانهای برشت، ماندن او در حصار باورهای مسیحی و قرون وسطایی خویش است. بدون وجود نشانی از موضع انتقادی برشت در مقابل آن. از روحیهي انقلابی و پرشور برشت در این نمایشنامه خبری نیست. تنها مؤلفهي آشنای متن برشت، آزادیخواهی ژاندارک است. آن هم نه ناشی از عقلانیت و تفکری که ویژهي قهرمانان مورد تأیید برشت است.
برشت میگوید: «[تماشاگر] این آرامش خاطر را نخواهد یافت که دعوتش کرده باشند شریک احساسهای روی صحنه شود، قهرمان نمایشنامه را نمونهي مجسم خود ببیند و به این ترتیب که خود را در عین حال در دو نسخه مشاهده میکند، گمان برد فناناپذیر و بااهمیت است. نوع باارزشتری از علاقه هم وجود دارد، علاقه به قیاس، به تفاوت، به چیزی که در موردش نشود وسعت دید داشت، به چیزی که تعجب میآورد.» (برشت، 1378، 20)
گالیله، مصداق بارز این عقیدهي برشت دربارهي قهرمان است و نمایشنامهای است فاصلهگذار. نمونهای از تلاش برشت در پرهیز از اسطورهسازی، قهرمانپروری و هرگونه خیالپردازی دربارهي قهرمان نمایشنامه. هر جا از گالیله انتظار عمل یا کنشی قهرمانانه میرود، برشت این توقع را ناکام میگذارد. او گالیله را مطلقاً عینی و عادی میسازد. امری که در محاکمهي ژاندارک... محقق نمیشود. به نظر میرسد برشت در این نمایشنامه از اصول تئاتر غیر ارسطویی خود عدول میکند. هرچند او هرگز درام ارسطویی را کاملاً نفی نکرد و بر قدر و ارزش آن واقف بود و از امکانات آن بهره نیز برد. اما مکرراً بر پرهیز از به کارگرفتن عناصر آن تئاتر، در تئاتر غیر ارسطویی تأکیدی ویژه داشت (عناصری که در مقدمه به آنها اشاره شد). اما این گونه به نظر میآید که در محاکمهي ژاندارک... برشت از آن عناصر ممنوعه بهره میجوید. شخصیتپردازی ژاندارک، عمل قهرمانانه و مرگ دردناک او، امکان مستغرق گشتن مخاطب و همذات پنداریاش با قهرمان را فراهم میآورد و در نهایت، با رخ دادن فاجعهیی جبران ناپذیر، بیرحمانه و غمبار ـ مرگ قهرمان ـ تراژدی کامل میشود. حتی اگرفاجعه به یاری صحنهي آخر نمایشنامه ـ که خبر از پیروزی فرانسویها میدهد ـ زهرگیری شده باشد.
با وجود تضاد اساسی این نمایشنامه با اصولی که ادبیات مارکسیستی به آن باور دارد، ـ اصولی مانند غیبت درام تراژیک از صحنهي تئاتر و حذف اتفاق تراژیک از صحنهي زندگی و لزوم ایجاد خوشبینیِ روحیهبخش در درام، که البته برشت هرگز خود را به تبعیت تام از این قوانین ملزم ندانسته است ـ این نمایشنامه نقطهي مشترکی نیز با آثار دیگر برشت دارد و آن فراخواندن توده به قیام و جنگ علیه بیعدالتی است. اگرچه این بار با جهان بینی و راهکاری متفاوت.
تفاوت دیگر این نمایشنامه با دیگر آثار برشت پوشیدگی موضع نویسندهي آن در مقابل عملکرد قهرمان است. ژاندارک از سوی برشت نه تحسین میشود نه تکفیر، نه تأیید و نه تکذیب. تنها روایت میشود. موضعی تقریباً خنثی و بیطرفانه که برشت در دورهي فعالیتش به ندرت اتخاذ کرده بود. به نظر میرسد که برشت در این نمایشنامه، آگاهانه و تعمداً از منظری متفاوت به قهرمان و فرایند قهرمانی مینگرد. گویی نگرش انتقادی او این بار اندیشهي سیاسی خودش را به چالش گرفته است.
منابع:
ـ مرگ تراژدی، جورج اشتاینر، ترجمهي بهزاد قادری، تهران، انتشارات نمایش، 1380.
ـ درباهي تئاتر، برتولت برشت، ترجمهي فرامرز بهزاد، تهران، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، 1378.
ـ تجربهي مدرنیته، مارشال برمن، ترجمهي مراد فرهادپور، تهران، طرح نو، 1379.
ـ مدرنیسم، پیتر چایلدز، ترجمهي رضا رضایی، تهران، نشر ماهی، 1382.
ـ قهرمان هزار چهره، جوزف کمپبل، ترجمهي شادی خسرو پناه، مشهد، نشر گل آفتاب، 1385.
ـ زندگی گالیله، برتولت برشت، ترجمهي عبدالرحیم احمدی، تهران، انتشارات نیلوفر، 1385.
ـ محاکمهي ژاندارک در رُوان، برتولت برشت، ترجمهي عبدالله کوثری، اصفهان، نشر فردا، 1384.
((به نام خالق ))
نمایشنامه : آدمکها
آدمهای نمایش : چاقو ، توپ ، نوجوان ویلون بدست ، نوجوان
نویسنده : مهد ی حاج محمد ی
********
{پرده باز می شود}
صحنه :فضای حیاط یک خانه .
((از درختی خشک تعدادی توپ کوچک و درخت خشک دیگری تعدادی چاقو آویزان است . توپی در گوشه حیاط و چاقویی در نزدیکی حوض آب نمایان است . سکوت . صدای درب . سکوت .
توپی که گوشه ایی افتاده از درونش توپی که حرف می زند و دست و پا دارد بیرون می آید . همین اتفاق برای چاقو نیز تکرار می شود . چاقو خونسرد . توپ نگران اطراف را نگاه می کند . او به در و دیوار می خورد . راه فراری را می یابد .
چاقو خونسرد او را می نگرد . ))
((توپ بعد از گشتن خسته و با اصطراب نگاهش به چاقو میافتد . می ترسد . چاقو خونسرد او را نگاه می کند ))
چاقو : انگار هیچ راه فراری نداری
توپ : ( آب دهان را قورت می دهد ) بله . حق با شماست
چاقو : ( بطرف توپ ) حق با شماست عالیجناب
((توپ فرار می کند گوشه ایی می رود ))
چاقو : ( آرامتر ) بهتره بگین حق با شماست عالیجناب
توپ : ( ترسیده ) حق با شماست عالیجناب
چاقو : حالا بهتر شد
توپ : ( با لکنت زبان نیم ترس ) من .. من .. باید برم
چاقو : چه عجله ایی داری .. بفرمایید .. شما مهمان ما هستین
توپ : من باید برم
چاقو : تو باید بری ... بگو من باید برم عالیجناب
توپ : بله .. من باید برم عالیجناب
چاقو : اینجاست که باید من بپرسم کجا ؟ البته بهتره بگم کجا بهتر از اینجا گرد بی خاصیت .
توپ : بله ... ( لبخند تلخ ) گرد بی خاصیت
چاقو : ( بطرف او ) چیه دلخور شدی ؟
توپ : ( فرار می کند ) نه ... اتفاقا عالیه ...
چاقو : خب ، گرد بی خاصیت ... چی شد اومدی اینجا ؟
توپ : من خودم نیومدم
چاقو : من خودم نیومدم چی ؟
توپ : چی ؟
صفحه 1
چاقو : یک چیزی رو باید بدونید که حتما بگین عالیجناب
توپ : اوه ، بله من خودم نیومدم عالیجناب
چاقو : بهتره فراموش نکنید گرد بی خاصیت ( بطرف او و توپ فرار می کند )
توپ: عالیجناب ... هیبت شما عالیه
چاقو : ( لذت می برد ) اعتراف جالبی بود . خوشم اومد . پس من ابهت دارم
توپ : همینطوره عالیجناب
چاقو : (( توپی را از درخت می کند )) میوه آقای ( مکث ) اسم ؟
توپ : توپ هستم
چاقو : معلومه توپ با ارزشی هستی ... من با توپهای زیادی سرو کار داشتم ... ولی تو
توپ : این لطف شماست عالیجناب
چاقو : ( گازی به میوه توپی می زند ) اه ... لعنت به این کرمهای مزاحم
توپ : میوه کرم داشت عالیجناب ؟
چاقو : حالم بهم خورد ... لعنتی ها به این درخت نمی رسن
توپ : کیا عالیجناب ؟
چاقو : خب معلومه صاحب خونه دگه .. گرد بی خاصیت
توپ : در عوض اون درخت میوه های رسیده ایی داره
چاقو : بله .... ( چاقویی را از درخت می کند ) رسیده .. شیرین ... بامزه ... مقوی
توپ : حق با شماست
چاقو : ( گوشه ایی مغرورانه می نشیند ) نگفتی چطور اومدی اینجا ؟
توپ : منو فرستادن اینجا ؟
چاقو : فرستادن ؟
توپ : بله
چاقو : از کجا فرستادن
توپ : من یک توپ بیچاره هستم
چاقو : ( نگاه به ظاهر توپ ) چنان بیچاره هم نیستی ... حد اقل ظاهرت اینو میگه ... شیک ... لباس مرتب
توپ : مهم اینه که من گرد بی خاصیتم
چاقو : معلومه
توپ: البته بقول شما ... عالیجناب
چاقو : حرفت و بزن
توپ : مقصر این بچه های توی کوچه هستند
چاقو : بچه های توی کوچه ؟
توپ : بله ... اونا با من بازی می کنند . منو به در دیوار می کوبن ... بعد هم اگر اتفاقی بیفته منو رها می کنند و می رن
چاقو : آدمن دگه ... ولی اینجا وضع فرق می کنه
صفحه 2
توپ : فرق می کنه ؟
چاقو : بله ... تو آزادی
توپ : ( نا باورانه ) من آزادم ... اینو جدی میگین عالیجناب ... لطف شما رو هرگز فراموش نمی کنم
چاقو : آزاد ( خود سرگرم خوردن میوه چاقویی می شود و کاملا خونسرد است )
توپ : پس من آزادم ( در حال رفتن بطرفی )
چاقو : اما یک سئوال
توپ : بله عالیجناب ؟
چاقو : تا به حال کدوم دوستت وارد خونه ایی شده و بعد هم به سلامتی آزاد شده
توپ : ( ترسیده ) منظور ؟
چاقو : خیلی واضحه گرد بی خاصیت
توپ : واضحه اما من نمی فهمم
چاقو : خودتون رو به نفهمی نزنید ... ( بطرف او هجوم می برد )
توپ : ( فرار می کند . ترسیده ) ولی این درست نیست
چاقو : شما اعتراضی دارین ؟
توپ : ( کمی دلیر ) بله
چاقو : بله چی ؟
توپ : ( کمی با تحکم و تمسخر ) بله عالیجناب
چاقو : صداتونو بیارین پایین
توپ : من اعتراض دارم
چاقو : کمی آرومتر
توپ : ( کمی آروم تر ) بله عالیجناب
چاقو : ( تهدید انه ) اعتراضتون بگین
توپ : شما قصد ندارین منو آزاد کنید
چاقو : اعتراض شما همین بود ... آزادی
توپ : حقمه
چاقو : شعار نده گرد بی خاصیت
توپ : آزادی برای من بهترین چیزه
چاقو : از من بخواه
توپ : چی رو ؟
چاقو : آزادی رو
توپ : پس اگه ممکنه منو آزاد کنید عالیجناب
چاقو : ولی من یک چاقو هستم ... ماموریت دارم
صفحه 3
توپ : من با پای خودم اینجا نیومدم ... اون لعنتیها ... اون بیرونیها ... اون لعنتیهای عوضی ... (( گریه )) کاش بد نیا نیومده بودم
چاقو : (( چاقو میوه را به توپ تعارف می کند ) ) میل دارین ... خوشمزه است
توپ : بحث رو عوض نکن
چاقو : ( مکث) تو آزادی
توپ : سر به سر من نزارین ( عصبانی )
چاقو : سر من داد نزنید ( بطرف او . توپ فرار می کند )
توپ : آخه شما دارین منو مثل اون لعنتیهای بیرون دست میندازین
چاقو : تو آزادی گرد بی خاصیت
توپ : جدی میگین
چاقو : من شوخی ندارم .... بهتره بگین عالیجناب
توپ : ( ناباورانه ) باورم نمی شه عالیجناب
چاقو : من چاقویی هستم که حرفم حرفه ... بهتره زودی از اینجا بری ... تو آزادی ... برو تا پشیمون نشدم
(( توپ به اطراف نگاه می کند می گردد و چاقو اورا با لبخند نگاه می کند . توپ بعد از لحظه ایی راه فراری را نمی یابد . خسته می شود . ))
چاقو : چی شد ؟
توپ : راهی نیست
چاقو : پس من مقصر نیستم
توپ : ( ناراحت ) تو منو دست انداختی ؟
چاقو : من به تو آزادی دادم ... دیدی که راهی نیست ...
توپ : ( با فریاد ) کمک .کمک . من اینجا هستم . بمن کمک کنید .. کمک ... بچه ها ... ای آدمها اون بیرون ...
چاقو : داد زدی گرد بی خاصیت
توپ : من احتیاج به کمک دارم . تو قصد داری منو از بین ببری
چاقو : من ؟
توپ : بله تو
چاقو : اینطور نیست
توپ : چرا هست
چاقو : نیست
توپ : هست
چاقو : نیست
توپ : هست
چاقو : خفه شو گرد بی خاصیت لعنتی
(( سکوت ))
صفحه 4
توپ : پس بزار برم
چاقو : برو
توپ: آخه از کدوم طرف ( گریه )
چاقو : من مجبورم کارمو انجام بدم
توپ : آخه چرا من ؟
چاقو : سرونوشت هر توپی اینه ... اینجا خونه آدمهاست نه منو تو ...
توپ : من راحت گوشه اتاق لم داده بودم ... راحت بودم ... همش اون بچه منو نوازش می کرد
چاقو : منم راحت گوشه آشپزخونه توی کا بینت لم داده بودم ... ولی حالا اینجا هستم
توپ : حالا چی میشه ؟
چاقو : کاری که باید بشه ... خیلی طبیعی و ساده
توپ : مرگ سخته
چاقو : کشتن سخت تر
توپ : من میمیرم ... من از مردن می ترسم ... عالیجناب ... ( با فریاد ) من کاری نکردم که بخوام بخاطرش بمیرم
چاقو : صداتون و بیارین پایین گرد بی خاصیت
توپ : ( با فریاد )من باید از خودم دفاع کنم
چاقو : ( با فریاد ) گفتم صداتونو بیارین پایین
((سکوت ))
توپ : ( آرومتر ) شما حق ندارین بدون دلیل خود سرانه کاری بکنید
چاقو : خودسرانه ؟
توپ : سرم درد گرفت ... لطفا اینقدر سئوال نکنید
چاقو : شما دارین بمن امر می کنید ؟
توپ : ( عصبانی ) بله این یک امره
چاقو : من احترام شما رو بیش از اندازه نگه داشتم ( بطرف او )
توپ : ( فرار می کند ) من مجبورم در مقابل شما بیاستم
چاقو : اوه .. پس شما اعلام جنگ می کنید
توپ : برای دفاع از خودم بله
چاقو : پس خودتونو آماده کنید . گرد بی خاصیت
توپ : بهتره اینقدر بمن نگین گرد بی خاصیت
چاقو : خفه شو
(( چاقو حمله می کند . توپ فرار می کند . این فرار و گریز ادامه دارد . تا اینکه چاقو میاستد ))
چاقو : دفاع شما تو فرارتون خلاصه می شه آقای توپ
توپ : شما اصلا بویی از منطق نبردین
صفحه 5
چاقو : منطق ؟ ( می خندد )
توپ : گفتم من مقصر نیستم . اون بیرونیها مقصرن .. اونها منو فرستادن اینجا ... تو اگه حرفی داری به اونا بگو
چاقو : اگه اون بیرونیها حرف حالیشون بود من دوری خودمو از دست این داخلیها نجات میدادم
توپ : داخلیها ؟
چاقو : بله .. این صاحب خونه .. بچه هاش ... اون زن افریطه ... که منو هی تیز می کنه و به بدن این بدبخت اون بدخت می کشه ... یا اون بچه هاش که بعضی وقتها منو توی کوچه به این شخص و اون شخص برای ترسوندن نشون می دن ...
توپ : پس دگه راهی بجز مردن نیست
چاقو : اینجوریه
توپ : ( خود را آماده می کند ) من آماده ام
چاقو : یعنی جدی جدی می خواهی بمیری
توپ : حکم توپی که توی هر خونه ایی بیافته همینه ... شما کارتونو بکنید عالیجناب
چاقو : ه ... ( ناراحت ) پس خودتونو آماده کنید
(( چاقو بطرف توپ حرکت می کند و ناگهان نزدیک توپ میاستد ) )
چاقو : دگه بسه
توپ : ( چشمان خود را باز می کند ) چی شد عالیجناب ؟
چاقو : ( ناراحت ) دگه بسه
توپ : طوری شد عالیجناب
چاقو : اینقدر سئوال نکن
توپ : آخه
چاقو : من اصلا دلم نمی خواد
توپ : چی دلتون نمی خواد
چاقو : من دلم نمی خواد آسیبی رو به کسی برسونم
توپ : یعنی
چاقو : یعنی یک جوری از اینجا برو
توپ : کجا .. تازه اگه دلم بخواد برم نمی تونم عالیجناب
چاقو : ( با فریاد ) بمن نگو عالیجناب
توپ : ( تعجب ) نمی فهمم !
چاقو : منم نمی فهمم
توپ : یکدفعه چی شد ؟
چاقو : این آدمها چی می خوان ... اینها از جون ما چی می خوان
توپ : حقا که درد دل منو گفتی .. هرچه می کشیم از این آدمهاست
چاقو : من دگه خسته شدم
توپ : بهتره با هم فرار کنیم
صفحه 6
چاقو : ( لبخندی تلخ ) دلت خوشه ها
توپ : این تنها راه که ما د اریم
چاقو : مگه دست خودمونه .... مگه تو الان با پای خودت اومدی اینجا ... یا من الان با پای خودم اینجا هستم
توپ : پس هیچ راهی نمونده
چاقو : نمی دونم ( گیج )
توپ : کاش یک راهی بود ... کاش آدمها یک کمی دل رحم بودن ( به اطراف نگاه می کند )
چاقو : تنها چیزی که آدمها این آدمکها ی دیوانه ازش بو نبردن ... رحمه
((توپ و چاقو در رویا حرف می زنند ))
توپ : نه
چاقو : نه
توپ : خواهش می کنم
چاقو : خواهش می کنم
توپ : من نمی خوام متولد بشم
چاقو : من نمی خوام متولد بشم
توپ : منو نسازید
چاقو : منو نسازید
توپ : من نمی خوام توپ باشم
چاقو : من نمی خوام چاقو باشم
توپ : منو شوت نکنید
چاقو : منو تیز نکنید
توپ : دست از سرم بردارید ... لعنتیها
چاقو : دست از سرم بردارید ... لعنتیها
توپ : خدای من
چاقو : خدای من
(( هر دو روی زمین میافتند ، توپ نفس زنان آرام بلند می شود ، با لای سر چاقو می رود ، صدای درب ))
توپ : عالیجناب ، صدای در میاد
چاقو : یعنی کی می تونه باشه
توپ : نمی دونم
(( سکوت ، صدای درب ))
توپ : شاید بچه های تو کوچه باشن ( خوشحال )
چاقو : شایدم صاحب خونه
توپ : یعنی ؟
چاقو : درست فهمیدی
صفحه 7
توپ : ( کنار درب ) من چیزی نمی بینم ... هر کی بوده رفته
چاقو : ( متوجه صدایی می شود ) گوش کن ... صدا میاد
((توپ و چاقو هر دو کنار دیوار می روند ))
توپ : من چیزی نمی شنوم
چاقو : ساکت
توپ : چی می گن ؟
چاقو : ساکت
توپ : آخه چی می گن ؟
چاقو : دو نفرن
توپ : چی میگن ؟
چاقو : از تو میگن
توپ : از من ... پس بچه هان ( خوشحال با فریاد ) آهای من اینجا هستم
چاقو : ( کنار او ) خفه شو
توپ : ( فرار ) اونها بچه ها ن . اومدن دنبال من
چاقو : از کجا معلوم آقای خوش باور
توپ : آخه دارن با هم حرف می زنن
چاقو : من نگفتم چی می گن . نکنه از دیوار می خوان بیان اینطرف
توپ : یعنی بخاطر من
چاقو : یک بارو این کارو کردن ... ولی صاحب خونه حالشونو گرفت.. از دستشون شکایت کرد ...
توپ : صاحب خونه اینجا ؟
چاقو : نه ... حالا چه فرقی می کنه .. خونه خونه است .. آدم هم آدم
توپ : ( ناراحت ) حق با توست
(( سکوت . توپ و چاقو هر یک گوشه ایی نشسته اند . سکوت حاکم بر صحنه است . بعد از لحظه ایی صدای پچ پچ دو نفر فضا را پر می کند از دنبال صدا نوجوانی وارد می شود که در دست او یک ویلن است و نوجوانی دیگر بدنبال او وارد می شود . توپ و چاقو آندو را نگاه می کنند ))
نوجوان ویلون بدست : حالا که طوری نشده ؟
نوجوان : به هر حال ببخشید
نوجوان ویلون بدست : کاری که شده
نوجوان : شیشه ای هم شکسته
نوجوان ویلون بدست : نمی دونم ( لبخند ) صدایی نشنیدید ؟
نوجوان : نه
نوجوان ویلون بدست : ( نگاهی به اطراف ) نه . شانس آوردین .وگرنه پدرموکه می شناسید
نو جوان : بازم ببخشید
صفحه 8
نو جوان ویلون بدست : حالا کجا افتاده ؟
نوجوان : اجازه هست بگردم
نوجوان ویلون بدست : نه بگرد
(( هر دو می گردند تا اینکه نوجوان ویلون بدست توپ را پیدا می کند ) بیا پیداش کردم
نوجوان : دستت درد نکنه
نوجوان ویلون بدست : خواهشن دگه نندازید می ترسم پدرم چیزی بگه
نوجوان : نه مطمئن باش . خداحافظ ( در حال رفتن )
نوجوان ویلون بدست : خدا حافظ
(( نوجوان میاستد و نوجوان ویلون بدست را نگاه می کند و توپ هم که همراه نوجوان است چاقو را نگاه می کند و به او لبخند می زند )) آقا پسر
نوجوان ویلون بدست : بله
نوجوان : معذرت می خوام اسمتون چیه ؟
نوجوان ویلون بدست : عرفان
نو جوان : عرفان چرا نمی یایی بازی؟
نو جوان ویلون بدست : کلاس دارم
نوجوان : کلاس ساز
نو جوان ویلون بدست : آره
نوجوان : حالا چه سازی هست
نوجوان ویلون بدست : ویلون
نوجوان : علاقه داری ها
نو جوان ویلون بدست : خیلی . بقول استاد کاملترین سازه
نوجوان : خداحافظ
(( نو جوان به همراه توپ می رود و نوجوان ویلون بدست نیز از پلکان ساختمان وارد اتاق می شود . چاقو تنها در سکوتی روی پلکان می نشیند و بعد از لحظه ایی صدایی خوش از ویلون نواخته می شود ))
{پرده بسته می شود }
هر گونه برداشت یا اجرا با ذکر نام نویسنده بلامانع است
صفحه 9