به نام خدا
نمایشنامه : گاف
((پرده با صدای اپرای زنی باز می شود))
(( صحنه مزرعه ، ریلی قدیمی به همراه درختی که
شاخ سرسبز در بالاترین شاخه آن خودنمایی می کند ))
((ورود گاو یک و دو خاکستری در حالی که تا آخر آدامس می جوند ))
گاو دو : (کنار درخت ) درخت آرومیه .... نه
گاو یک : ( گوشه ایی دیگر )) بله .. اینو میشه خوب فهمید
گاو دو : ( می خواهد از بی توجه ایی گاو دو استفاده کند ، درخت را تکان می دهد )
گاو یک : ( متوجه می شود کنار او ) تکون دادنش سخته ، اونم به تنهایی
گاو دو : حق با شماست
گاو یک : بخصوص اگر بخواهی برگهم از اون بالا بیافته پایین ، اونم درست جلوی پای شما
گاو دو : این تصور ذهنی شماست.... راستی مینا کجاست ؟
گاو یک : یکی ما رو از تویله آورد اینجا که مینا بود ... یکی با چوب دنبال ما اومد که مینا بود ... یکی هی به ما سنگ می زد که مینا بود .
گاو دو : (تفکرانه ) یکی که الان نیست میناست
گاو یک : ما دور شدیم ... نگاه .. ( او را متوجه راه آمده می کند ) عالیه نه
گاو دو : بله خیلی دور شدیم ..
گاو یک : چه از این بهتر ، پس چرا موندین ؟
گاو دو : با صفاست
گاو یک : صفا .. شما به این مخروبه می گین صفا ؟
گاو دو : شما جایی با صفا سراغ دارین ؟
گاو یک : شما چی ؟
گاو دو : ندارم ... پس موندم
گاو یک : من علاقه ایی ندارم با شما بمونم
گاو دو : این مشکل شماست
گاو یک : چه فکری تو کلته ها ؟
گاو دو : همون فکری که توی کله شماست
گاو یک : ( آروم تر ) من طرحی دارم که عادلانه است
گاو دو : عادلانه ؟
گاو یک : مسابقه .. هر کس برنده شد .. برگ سبز مال اون
گاودو : چه مسابقه ؟
گاو یک : ( روی ریل ) این دو خط رو می بینی؟
گاو دو : بله
گاو یک : اون دیوارهای آخر رو چی .. با اون برگهای سر سبز ؟
گاو دو : ( خیره ) چقدر برگ سبز
گاو یک : ( مکارانه ) می خواهید برین اونجا ؟
گاو دو : یعنی میشه ؟
گاویک : چرا که نه دوست من ... خمین دو خط رو که امتداد بدی درست میره اونجا
گاودو : ( خیره ) جدا که عالیه
گاو یک : انگاری میل شما به اون طرفه ( خوشحال )
گاو دو : ( فهمیده ) از مسابقه بگین ؟
گاو یک : میشه بی خیال شد
گاو دو : از مسابقه بگین ؟
گاو یک : ( ناراحت ) تا اونجا می دویم ... از خط خارج نمی شیم ... استراحت نداریم ... هر که زودتر رسید
گاو دو : ( حرف او را قطع می کند ) برگ سبز مال اون
گاو یک : بله ... عادلانه است نه ؟
گاو دو : نه ... بی خیال بشین ... راه زیاده ... من که زود خسته میشم ... شما که حال منو می دونید
گاو یک : مهم برگ سبزه
گاو دو : بله ...
( هر دو به اطراف می روند و در موقعیتی دو گاوبه درخت نزدیک می شوند و سرشان بطرف بالاست )
گاو یک : من تا بحال آسمون رو به این قشنگی ندیده بودم ... البته پنجره کوچک تویله هم بی تقصیر نیست
گاو دو : محشره
گاو یک : زیباست
گاو دو : خیره کننده است
گاو یک : سر سبز و ....
گاو دو : ( حرف او را قطع می کند ) سر سبز و چی ؟
گاو یک : آسمون عالیه
(( هر دو از هم جدا می شوند ، گوشه ایی می روند ، هردو می خوابند اما زیر چشمی یکدیگر را زیر نظر دارند ، تا اینکه گاو یک ناگهان بدرخت می زند و شاخش گیر می کند ، گاو دو بی خیال کنار او )
گاودو : چیه ؟ چی شد ؟
گاو یک : آخ سرم ... کمک کنید
گاو دو : جدا این برگ چطوری رفته اون بالا ؟
گاو یک : نمی خواهید منو از این وضعیت نجات بدین ؟
گاو دو : می بینی که برگه چه برقی داره دوست من ؟
گاو یک : نکنه توقع داری من در این وضعیت برگ سبز رو بببینم
گاو دو : ( رو به برگ ) خیلی بد شد ... دوست من دیگه نمی تونه تو رو ببینه ...
گاو یک : لطفا کمک کنید
گاو دو : چطوری ؟
گاو یک : نمی دونم ... مهم اینکه من از این وضعیت در بیام
گاو دو : چطوری رفته اون بالا ؟
گاو یک : کمک ( تقلا می کند و نجات پیدا می کند )
گاو دو : چی شد ؟
گاو یک : ( خوشحال ) من آزاد شدم
گاو دو : یعنی تا الان شما اسیر بودین ؟
گاو یک : این درخت لعنتی اشغال منو گرفته بود .
گاو دو : ( بدرخت می زند ) لعنتی . لعنتی
گاو یک : شما برای اینکارتون دلیل هم دارین که افتادین بجون این درخت بیچاره ؟
گاو دو : بله ... چون هم تو رو گرفته هم برگ سبز رو
گاو یک : پس با ما سر سازش نداره ( با ترکه درختی به درخت می زند )
گاو دو : ( با ترکه درختی به درخت می زند ) چرا بمن نگفتی ؟
گاو یک : گفتم مزاحم آقا نشم
گاو دو : خواهش می کنم شما مراحمید
گاو یک : خواهش می کنم روی کمک من حساب کنید
گاو دو : بله حتما
( گاو یک و دو خسته می نشینند )
گاو یک : سرم درد می کنه ... اسباب زحمت ببینید طوری نشده ؟
گاو دو : شاختون نیست
گاو یک : ( مکث ) انگاری شاخم تو درخت مونده .... اما طوری نیست شاخ فدای درخت
گاو دو : شما شاختونو فدای برگ سبز می کنید ؟
گاو یک : بله چون درخت مهربون یک برگ سبز داره
گاو دو : ( با خود ) ناکس
گاو یک : چیزی گفتین ؟
گاو دو : نه .. راحت باشین
( مدتی در سکوت می گذرد .. بعد از لحظه ایی یک متوجه شاخ در تنه درخت می شود کنار درخت )
گاو یک : اوه ... انگار قبل از ما کسی اینجا بوده ؟
گاو دو : ( کنار درخت ) اون می خواسته برگ وبخورهدرخت اون احمق رو به سزای عملش رسونده
گاو یک : از کجا فهمیدین ؟
گاو دو : شاخش توی درخت مونده ... این دلیل از مقدس بودن درخت داره ... درخت می فهمه ... ( زانو می زند )
گاو یک : ( کنار او زانو می زند ) درسته بین این همه زردی و کهنگی مزرعه .. یک برگ سبز نشون از مقس بودن درخت داره ... نگاه فقط یک برگ این درخت سبزه
گاو دو : بدون جواب دادن تعظیم می کند و گاو یک هم به تقلید از اون تعظیم می کند )
گاو یک : درخت مقدس ... محافظ می خواد ... این خودش یک سعادته
گاو دو : کسی حق نداره به برگ سبز دست بزنه ... ما باید هم قسم بشیم .. از درخت مقدس محافظت کنیم
گاو یک : ( فکر ) شما با نگهبانی موافقید ؟
گاو دو : اوه .. بله
گاو یک : پس شما بخوابید من نگهبانی میدم
گاو دو : نه شما ارجح ترین برای استراحت
گاو یک : من اصلا راضی به زحمت شما نیستم
گاو دو : نبود شاخ ... سردرد شما ... همش دلیل بر استراحت شماست
گاو یک : حرفی نیست آقا ... بنده نگهبانی می دم
گاو دو : امکان نداره ... بفرمایید برای استراحت .
گاو یک : من باید نگهبانی بدم ...
گاو دو : ( فریاد سر گاو یک ) لطفا درخت مقدس رو ناراحت نکنید ... من باید نگهبانی بدم چون سالم ترم
گاو یک : ( ر جواب با فریاد ) من می خوام پیش درخت مقدس کارموتکمیل کنم ... پس من نگهبانی می دم
گاو دو : ( ناراحت ) حالا که این طور شد هردو نگهبانی می دیم
( هر دو روی ریل قدم می زنند و یکدیگر را زیر نظر دارند . گاو دو کنار درخت )
گاو یک : شما خیلی علاقه دارین تک نفره به برگ سبز برسین ... ملی از من هم غافل نشین
گاو دو : می دونید توی چه فکری بودم ؟
گاو یک : بفرمایید
گاو دو : خدا لعنت کنه این حسنک رو ... لعنتی
گاو یک : موافقم
گاو دو : اگه منو تو رو توی یک تویله نمی گذاشت الان حال روزم بهتر از این بود .
گاو یک : درست زدین تو خال ... حالا بببینید من از دست شما چی میکشم
گاو دو : اگه شما نبودین ... الان من تنها اینجابودم ... منو این برگ سبز و خوشمزه
( گاو یک گوشه ایی می رود و شروع به گریه می کند، گاو دو متعجب کنار او )
گاو دو : طوری شده ؟
گاو یک : آخه من چرا باید اینقدر خود خواه باشم .... آخه حسنک ... باور کن همش تقصیر حسنکه
گاو دو : که چی ؟
گاو یک : اون همش دلش می خواست ما با هم بودیم ... وگرنه من ذاتا دلم نمی خواد مزاحم کسی باشم
گاو دو : معلوم هست چی می گین ؟
گاو یک : ( گریه ) منو ببخش ... من .. من ... من خیلی رذلم ... آره برگ سبز مال توست .. اصلا تو از من بالاتری ... تو همش مورد نوازش حسنکو مینا هستی .... برگ سبز مال توست ... اصلا من حاضرم در قبال یک خواهش از شما از خود گذشتگی کنم
گاو دو : خواهش ؟
گاو یک : آره .. وقتی اون بالا دارین برگ سبز رو نوش جون می کنید ... تو فکر من هم باشید
گاو دو : چیه ... انگاری فکری داری ها ؟
گاو یک : هر چی دلت می خواد فکر کن ... اون برگ سبز مال توست ...
گاو دو : ( نا باورانه ) مال من
( سکوت ، گاو دو کنار درخت ، درخت راتکان می دهد اما خبری از عکس العمل گاو یک نیست )
گاو یک : باور کن ... نیازی هم به این کارها نیست ... برگ سبز مال توست ... حتی حاضرم برای رسیدن به برگ بهت کمک کنم
گاو دو : ( ناراحت ) هی کسی هنوز نتونسته منو مسخره کنه ها ؟
گاو یک : ( گریه شدید ، خود را در بغل او می اندازد ) خواهش می کنم فکر بد نکن
گاو دو : اگه راست باشه ... تو خیلی گاوی
گاو یک : تو از من گاو تری اینو می دونستی دوست من ؟
گاو دو : تو گاو هستی که هیچ گاوی دیگه ایی به تو نمی رسه .. گاو
گاو یک : گاو تویی گاو فداکار .. تو گاوی
گاو دو : ( در بغل او ) اوه آقای گاو
گاو یک : ( او می فشرد ) اوه آقای گاو
گاو دو : حالا پیشنهاد شما چیه ؟
گاو یک : قول میدین بپذیرین ؟
گاو دو : قول می دم ... قسم می خورم
گاو یک : برین روی پشت من
گاو دو : پشت شما ؟
گاو یک : باید دست مبارک برسه به اون برگ سبز ... چه بهتر که روی شونه های حقیذ من بشینید
گاو دو : من اصلا چنین جسارتی نمی کنم
گاو یک : جسارت کدومه .... دگه قرار نشد شما قول دادین
گاو دو : ولی
گاو یک : ولی نداریم ... خواهش می کنم ( خم می شود )
گاو دو : آخه
گاو یک : چیه شما انگاری بمن اطمینان ندارین ها ... هر چی باشه من مثل شما یک گاو آبرو مندیم ... به قولم به حرفم وفادار ...
گاو دو : شما لایق بهترین تشویق هستین ... اینو من فراموش نمی کنم که هیچ به همه هم می گم که شما چه گاو با ارزشی هستین ... این کار شما رو مینا و حسنک باید ببینن
گاو یک : وقت رو تلف نکنید برین پشت من
( گاو یک خم شده و گاو دو با احتیاط با لا می رود و روی شانه های او می نشیند، کنار درخت )
گاو یک : دست مبارکتون رسید
گاو دو : متاسفانه نه .... برگ سبز خیلی بالاست
گاو یک : یعنی اصلا نمی رسه
گاو دو : اصلا
گاو یک : ( از درخت فاصله می گیرد )
گاو دو : برین کنار درخت من از بلندی می ترسم ... درخت تکیه گاه خوبیه
گاو یک : شما روی شونه های من چکار دارین ؟
گاو دو : خودتون فرمودین
گاو یک : من غلط کردم .... حالا که این طور شد خودتون بیایین پایین
گاو دو : پس لطفا برین کنار درخت تا من بیام پایین
گاو یک : چه پررو ... دستور می دین ؟
گاو دو : من غلط کردم ... خودتون فرمودین .. بیام پایین
گاو یک : پایین .. من تازه دلم هوا کرده در این فضای باز بدوم
گاو دو : نه اینکارو نکنید من از بلندی می ترسم ... خواهش می کنم ...
گاو یک : پس باید یک قول بمن بدین
گاو دو : بازم قول ؟
گاو یک : بله قول
گاو دو : شما قول می دین که ندوین .. منو از این بالا بیارین پایین ؟
گاو یک : بستگی به قول شما داره
گاو دو : حالا من چه قولی باید بدم ؟
گاو یک : باید قول بدین که شما هیچ سهمی از برگ سبز ندارین
گاو دو : بله ؟
گاو یک : همینی که شنیدین
گاو دو : محاله
گاو یک : ( کمی سرعت می گیرد )
گاو دو : خواهش می کنم ... داره حالم بهم می خوره .... منو بذارین زمین
گاو یک : قولتون چی شد ؟
گاو دو : داد می زنم ها
گاو یک : بزنید .. منم دلم هوا کرده سرعت مو زیادتر کنم
گاو دو : نه خواهش می کنم باشه قول می دم
گاو یک : چطوری باور کنم
گاو دو : بگم غلط کردم راضی می شین
گاو یک : قسم بخورید
گاو دو : قسم می خورم
گاو یک : پس بفرمایید پایین
( گاو یک سریع خم می شود و گاو دو از روی دوش او میافتد ... او سریع بلند می شود بطرف گاو یک عصبانی )
گاو دو : عوضی اشغال ... بی شرف دیونه ... گاو نفهم ... تو گاو نفهمی هستی
گاو یک : اجازه بدین توضیح بدم ... شما نا خواسته داشتین به درخت مقدس بی احترامی می کردین
گاو دو : چه به شما گاو رذل
گاو یک : این خواسته درخت مقدس بود
گاو دو : مزخرف نگو اشغال عوضی
( به او حمله می کند در همین لحظه مرد پیپی وارد می شود آنها را آرام می کند و با طناب می بندد و بعد از لحظه ایی مینا وارد می شود )
مرد پیپی : آروم .... آفرین ... ( متوجه مینا ) می ترسی ها ؟
مینا : نه زیاد
مرد پیپی : بی آزارن
مینا : شاخ نمی زنن؟
مرد پیپی : نه ... نگاه با خودشون چکار کردن .. چرا شاختو شکستی ... لا کردارا یا غی شدن
مینا : ( متوجه شاخ در درخت می شود ) شاخش تو درخت گیر کرده ... با هم جنگیدن ؟
مرد پیپی : حالا جواب حسنکو چی بدم ؟
مینا : حسنک به شما اعتماد داره
مرد پیپی : ( کنار او ) آخه می دونید مشاور حسنک شدن کار آسونی نیست لیاقت می خواد .. من گاوهای حسنک رو دوست دارم ... ( کنار آنها ) انگاری خود من هستن
مینا : این حرفو نزنید ... شما آدم بزرگواری هستین ... آخی سر گاوه درد گرفته بی زبون
مرد پیپی : بار اولشون نیست ... غضه نخورید ... ( در فضا می چرخد ) از اینجا خوشتون میاد
مینا : خوبه .. جای دل بازیه
مرد پیپی : بهتر هم میشه آخه قراره حسنک اینجارو آبادتر کنه ... ریل قدیمی جمع میشه ... پر درخت میشه
مینا : این مزرعه مال حسنکه؟
مرد پیپی : بله ... ( از جیب خود آدامسی در میاورد ) بفرمایید آدامس
مینا : خیلی ممنون .. زیاد از آدامس خوشم نمیاد
مرد پیپی : اوه منو ببخشید ...
مینا : ترسیدم از اینکه گاوها فرار کرده باشن ... راستی چرا نرفتن بطرف اون درختای سر سبز
مرد پیپی : اونا مثل من به حسنک عادت کردن
مینا : مگه اونا می دونستن اینجا مال حسنکه
مرد پیپی : یکی دو بار اومدن ... تازه شاید اونا از اینجا خوششون اومده باشه ( می خندد )
مینا : حرفم خنده داشت
مرد پیپی : به گاوها خندیدم ... ( کنار آنها ) آی شیطونا ... (نوعی آدامس دیگر بیرون میاورد ) شاید از این آدامس خوشتون بیاد طعمخوبی داره .. بفرمایید
مینا : ممنون .. اصلا از آدامس خوشم نمیاد ... شما چطور هم آدامش می جوید هم پیپ می کشید .
مرد پیپی : عادت دیگه خانم ... نگاه چقدر قشنگ نشخوار می کنن عالیه نه ... مثل من
مینا : چرا شما هی علاقه دارین خودتون رو تحقیر کنید
مرد پیپی : حقارت نیست ... سعی دارم تواضع رو حفظ کنم
مینا : ( نفهمیده نگاهی به اطراف ) اون باغهای کنار کوه مال حسنکه ؟
مرد پیپی : آقا حسنک خیلی مهربونه ...مثل باباش ... خدا بیامورزش ... اصلا اینا خانوادتن نجیبن ...
مینا : جواب سئوال منو ندادین
مرد پیپی : حکایت تو همین نجابته که حسنک داره ... آخه اون باغها رو حسنک بخشیده به من ... قابل نداره
مینا : ممنون ... ( مکث ) شما نمی خواهید برین
مرد پیپی : چشم ( در حال رفتن )
مینا : ا .. ببخشید
مرد پیپی : بفرما
مینا : تو راه گفتین که یک سئوالی از من دارین ؟
مرد پیپی : فراموش کنید
مینا : هر جور میل شماست
مرد پیپی : ( در حال رفتن که می گردد) خانم مینا
مینا : بفرما مینا
مینا : بفرمایید .
مرد پیپی : آسمون قشنگیه نه ؟
مینا : برگشتین که همین رو بگین ... بله آسمون قشنگه
مرد پیپی : چه درخت آرومی ... استوار و محکم
مینا : بله
مرد پیپی : اگه گفتین چه چیزی درخت رو قشنگ تر کرده
مینا : حتما اون برگ سبز
مرد پیپی : احسنت .. می خواهید براتون بچینمش ؟
مینا : برگ می خوام چه ؟
مرد پیپی : قشنگه ... شما با اینکه دانشجو هستین واهل کتاب ولی اصلا ذوق ندارین ... اگه می ترسین می خوام کنارتون باشم تا حسنک میاد .... ( پیپ می کشد اما خاموش است ) لعنتی همش خاموش میشه ... بچینم مینا خانم
مینا : نخیر ... اگه کاری ندارین بفرمایید .
مرد پیپی : شما چه عجله ایی دارین که من برم
مینا : معذرت می خوام ... بزارین باشه ... درختو زیبا تر کرده
مرد پیپی : اوه .. پس شما زیبای رو کامل قبول دارین
مینا : بله
مرد پیپی : پس اجازه بدین من خودم واسه خودم بچینمش ... آخه قشنگه ... بخصوص اگه یک قاب طلایی ناز هم بیافته دورش
مینا : هر کاری دوست دارین بکنید فقط
مرد پیپی : رفتیم خانم مینا چشم ( بطرف درخت ) خیلی بالاست ... ولی نه بزار باشه ... ( کنار مینا که به افق نگاه می کند ) میاد غصه نخورید ... حسنک قولش قوله ... اون گاو ماده سفید قشنگو پیدا می کنه و میاره ... می گم خوب شرط سختی واسش گذاشتی هان ... گربه دم حجله است ها ... ( آدامسی می جود )
مینا : ببخشید لطفا دخالت نکنید
مرد پیپی : معذرت می خوام ... عجب گاویم من ... ( در حال رفتن ) نمی ترسین که ؟
مینا : باهاش کنار میام
مرد پیپی : قراره از همین کوه بیاد ها ... کوه هزار قصه
مینا : هزار قصه ؟
مرد پیپی : منم امتحانش کردم ... منم براش شرط عشقی گذاشتم ... می خواستم ببینم چقدر منو دوست داره ... اونو فرستادم از کوه بره بالا ... به قله نرسیده داد زد خوبه ... گفتم نه برو بالاتر دختر ... رفت بالاتر مینا خانم ... زن من نشده اون بالا روحشو گذاشتو و برام جسدشو فرستاد ... ( در حال رفتن )
مینا : منو ببخشید ... آخه
مرد پیپی : می دونم ... شرط عشقیه ... راستی شما چطوری با حسنک آشنا شدین ؟
مینا : تو دانشگاه
مرد پیپی : آهان زمانی که حسنک می اومد دنبال خواهرش ها
مینا : بله
مرد پیپی : من باید برم ... برم که با قصاب بر گردم ...
مینا : حالا حتما باید این گاوها جلوی حسنک قربونی بشن
مرد پیپی : اوه تازه شمار گاواش میشه 998ولی بجاش گاو ماده سفید هست .. میگم شرط شما هم عالی بود ها
مینا : ممنون ... پس بفرمایید خودتون که شرط حسنک رو می دونید من باید تنها باشم
مرد پیپی : بله ... منو قصاب از راه دور مواظب هستیم ... وقتی حسنک اومد با صدای شلیک تفنکش از قله کوه ما هم میایم ....
مینا : پس بفرمایید
مرد پیپی : چشم ( می رود ، صدای کلاغ ، صدای کلاغی که بعد از صدای اصلی کلاغ مرد پیپی در میاورد ، )
مینا : ( بعد از لحظه ایی کنار درخت می نشیند و از کیف خود کتابی را در میاورد و شروع به خواندن می کند .. نگاهش به برگ میافتد بلند می شود ، درخت را تکان می دهد ... با سنگی به برگ می زند ... بیرون می رود و بعد از لحظه ایی با چوب بزرگی داخل می اید به برگ می زند .. برگ میافتد و مینا برگ را بین کتاب می گزارد )
گاو یک : اون برگ مارو دزدید
گاو دو : چه حماقتی
گاو یک : سزاش مرگه
گاو یک : مینا
گاو دو : آخه چرا اینکارو کردی ؟( می خواهد بطرف او برود )
گاو یک : کجا ؟
گاو دو : اون باید بمیره
گاو یک : اما ما بسته شدیم
گاو دو : حیف آزاد نیستم
گاو یک : ای کاش من آزاد بودم .. مینای احمق
گاو دو : اون مشاور احمق از غفلت ما استفاده کردو مارو بست
گاو یک : تقصیر شماست
گاو دو: چرا من ؟
گاو یک : آخه جنابعالی از بس پیله کردین به این درخت و برگ سبز شما حواس منو هم پرت کردین آقا
گاو دو : برو آقا .. گند زدین حالا می ندازین گردن من
گاو یک : حالا چی میشه
گاو دو : ( نالان ) فقط حیف حیف که ما بسته شدیم دلم لک زده واسه دویدن توی این دشت وسیع
گاو یک : مینا هم بی تقصیر نیست بخاط ترس مینا ازما اون آشغال مارو بست
گاو دو : مینا باید بمیره
گاو یک : اونم خیلی سخت
گاو دو : مرگ حقشه
گاو یک : او بله
گاو دو : شما حاضرین قسم بخورین که با من همکاری کنید ؟
گاو یک : بله .. قسم می خورم
گاو دو : پس آروم آروم بهش حمله می کنیم
گاو یک : اون باید درد بکشه ... اون آزادی مارو گرفت ... اون برگ سبز مارو دزدید
( گاوها برای لحظه ایی بی تاب می شوند مینا متوجه می شود آنها را با ترس با چوبی که در دست دارد آرام می کند و کمی کتاب را جلوی آنها تکان می دهد )
گاو دو : (آروم ) می گم شما متوجه دست مینا شدین ؟
گاو یک : که چی ؟
گاو دو : چقدر مینا کاغذ داره ؟
گاو یک : مینا کاغذ داره ؟
گاو دو : معلومه از اون کاغذهای خوشمزه هم است
گاو یک : مثل کاغذهای تو باغ حسنک یا تویله حسنک
گاو دو : ولی اینها خوشمزه تره ... نگاه سفید تره ...
گاو یک : حیفه که این کاغذهارو از دست بدیم
گاو دو : دهنتون به اون کاغذها به دست مینا می رسه ؟
گاو یک : ( گردن دراز می کند ، مینا متوجه می شود می ترسد ) مینا لعنتی زرنگه
مینا : ( بطرف آنها خاک پرت می کند ) گمشو
گاو دو : اون قصد حمله داره
گاو یک : پس فعلا صلاح نیست که گردن درازی کنید ... چون هم بسته هستیم هم مینا زرنگ
گاو دو : حیف که آزاد نیستیم دوست من ... اینها اینقدر از ما می ترسن که مجبورن مارو همش ببندن
( مینا بلند می شود ، گاوها یکه می خورند ، مینا نگاه به کوه می کند ، روی ریل راه می رود ، کتاب می خواند ، به گاوها نگاه می کند ، با برگ بازی می کند ، او را می بوید ، دوباره کنار درخت می نشیند و کتاب می خواند )
گاویک : من احتمال میدم اون داره خودشو برای حمله آماده میکنه ... حمله کن
گاو دو : دلم برات میسوزه مینا ... چون مرگت نزدیکه ....
گاو یک : پس حمله کنید
گاو دو : شما بفرمایید
گاو یک : نخیر شما بفرمایید
( دو گاو حرکت می کنند ، مینا ترسیده است )
مینا : نیومد حسنک ... داره هوا تاریک میشه ... عجب شرطی گذاشتیم ... اینجا دم غوبا چقدر وحشتناک میشه ... ( روی ریل شروع به قدم زدن می کند ... ادای قطار در میاورد ... ) پس کی میاد ... اوه تا گاو سفید پیدا بکنه .... چهار روزه ... بیچاره ... ما هم کارایی می کنیم ها ... ( سرگرم است که متوجه نیست دارد به گاوها نزدیک می شود )
گاو یک : مینا داره میاد
گاو دو : نزدیک که شد
گاو یک : خب
گاو دو : خوب گوش کن
گاو یک : چکار کنم ؟
گاو دو : خوب دقت کن
گاو یک : همینکه رسید
گاو دو : خب داره نزدیک میشه
گاویک : کاغذ ا کاغذا رو بقاپ
مینا : (متوجه شده که با داد زدن فرار می کند ) ا... برین گمشین ... ( گریه ) خدا لعنتت کنه حسنک ..
با با ول کن ... زودی بیا دیگه ... خبری از مشاور و قصاب هم نیست ( خود را سرگرم آواز می کند صدای او با اپرای زنی سینک می شود و مینا بیرون می رود)
گاو یک : مینای لعنتی
گاو دو : فرار کرد
گاو یک : اون مشاور ودید رفت
گاو دو : نه من نمی گزارم .... برگ رو من می خوام
گاو یک : فکر تازه ایی دارین ؟
گاو دو : بزارین بریم توی تویله
گاو یک : من قسم می خورم که از شما جدا نشم .
گاو دو : دست بدین
گاو یک : شما هم قسم بخورین
گاو دو : حتما
گاو یک : مینا ، مشاور ، حسنک هیچکدوم در تویله امان ندارن
گاو دو : نگاه دارن میان
گاو یک : اما اون حسنک نیست
گاو دو : مینا ، مرد مشاور . اونی که یک دست لباس سفید با لکه های قرمز داره و یک چیزی هم دستشه غریبه است من تا بحال اونو ندیدم
گاو یک : من یکجایی دیدمش .. جایی که خیلیها از این لبسها و چکمه ها داشتن ... یادمه پدرمو مادرمو همینا بردن توی یک سالن بزرگ
گاو دو : اشتباه می کنید اون غریبه است من اونو ندیدم
گاو یک : ولی نه من دیدم
گاو دو : در این خصوص توی تویله با هم بحث می کنیم
گاو یک : حتما بگین... دارن میان ... اون آقا وایستاد ولی مینا ومرد مشاور هم اومد .
( مینا و مرد پیپی وارد میشود )
مینا: برین از اینجا برین ... من باید تنها باشم ... آقای مشاور
مرد پیپی : عجله نکنید
مینا : آخه شاید .. برین تو رو خدا برین
مرد پیپی :به یک سئوال من جواب بدین ؟
مینا : اون قصاب شاید به حسنک بگه
مرد پیپی : غلط کرده ... از اون خیالتون راحت باشه .. میگم فکر می کنید حسنک شمارو دوست داره ؟
مینا : اگر نداشت که واسه من نمی رفت گاو ماده سفید بیاره
مرد پیپی : حتما شما هم با تنها وندن می خواهید بگین اونو دوست دارین
مینا : خواهش میکنم برین .. الان حسنک میاد
مرد پیپی : حالا فکر کنید بد نیست ؟
مینا : مگه طوری شده
مرد پیپی : نه .. آخه این چه شروطیه بهم گذاشتین
مینا : اینم یک نمونه شه
مرد پیپی : می رم ... آدامس نمی خواهید
مینا : نه شما چه پیله ایی کردین روی آدامس .. برین خواهش می کنم
مرد پیپی : مبارکه ( می رود )
( سکوت ، قدم زدن مینا ، نگاه و مظلومیت گاوها ، نگاه مینا به برگ سبز ، صدای تیر )
مینا : حسنک اومد ... ( خوشحال دست تکون می دهد حرکت دستش کم کم یواش می شود... مرد پیپی وارد می شود )
مرد پیپی : مبارکه ... اینم حسنک
مینا : با گاو ماده سفیده ، چرا آقا قصاب نیومد
مرد پیپی : داره میاد پیره راه زیاد اومده (مکث) حالا می تونید فکر کنید ...بحث کنید
مینا : با کی ؟
مرد پیپی : حسنک
مینا : سر چی ؟
مردپیپی : دوست داشتن واقعی
مینا : اگر موضوعیه بگین
مرد پیپی : نه چیز خاصی نیست
مینا : حسنک داره میاد
مرد پیپی : براش دست تکون بدین ...
مینا : جدی شما از حسنک چیزی می دونید
مرد پیپی : نه ... زیاد جدی نگیرین ... ( نگاه بدرخت ) ا کو برگ سبز ( نگاه به بیرون ) زود بیا آقای قصاب حسنک رسید
مینا : آقای مشاور
مرد پیپی : بله ؟
مینا : هیچی
(( مینا آرام آرام دست تکان می دهد و مرد پیپی آدامس را باز کرده و می جود و گاوها همچنان نشخوار می کنند و پرده با اپرای صدای زن بسته می شود .))
مهدی حاج محمدی